تبليغاتX
ارغوان و ارغنون

- وقتی از دست کسی ناراحت می شم، نمی تونم تو لحظه حرفی بزنم. قیافه ام ممکن-ه داد بزنه که ناراحتم ، حتی ممکن-ه گریه ام بگیره. ولی صحبت کردن ، نه! یعنی حداقل باید یه چند ساعتی از اون قضیه بگذره تا بتونم یه تجزیه و تحلیل هایی تو ذهنم بکنم و بعد کم کم آروم بشم و اونوقت یه سخنرانی ای چیزی تو ذهنم تدارک ببینم ، که هر وقت دوباره فرد مورد نظر رو دیدم به روش بیارم که فلان کار یا فلان حرکت یا فلان حرفش باعث دلخوریم شده. البته بماند که بیشتر اوقات ، اون چیزی که آخر سر رو در روی طرف می گم با بسیار با سخنرانی از پیش آماده شد ام ، فرق می کنه :دی

- همیشه وقتی یه نفر جلو می آد و باهام از در دوستی وارد می شه و دوست داره که با هام رابطه برقرار کنه، با آغوش باز پذیراش می شم. این آغوش گاهاً انقدر باز-ه که حتی اگر از طرف مقابل خوشمم نیاد، یا اون رابطه به نظرم درست نباشه ، یا مفید نباشه ( نه از نظر مادی ها، از نظر معنوی) ، یا حتی سبب بشه که تنها به خاطر دلخوشی طرف مقابلم یه سری حرفا رو بزنم ، چیزی به روی خودم نمیارم و همون طور مثل قبل با طرف ادامه می دم. تا جایی که دیگه کار به جاهای باریک برسه یا به این نتیجه برسم که نه تنها اون رابطه مفید نیست ، بلکه داره ازم سواستفاده هم می شه. اون جاست که کم کم کمر به قطع رابطه می بندم. خب مشکل این جاست که با این که تو ایجاد یه رابطه بسیار مهارت دارم تو قطعش اصلاً هیچی حالیم نیست. یه مشکل و مسأله اصلیم این که نمی تونم رک و راست برگردم به طرف بگم، فلانی ازت خوشم نمیاد، یا فلانی من دیگه نمی تونم باهات دوس باشم. در واقع همیشه در بیان احساسات واقعیم نسبت به فرد مقابل ، دچار مشکل هستم.


پی نوشت : اینا رو برای یه دوستی نوشتم که چندین پیام برام گذاشته بود و برخی توضیحات ازم می خواست. آدرس ایمیلشو نداشتم که براش خصوصی کنم. البته بدم هم نیومد که اینا رو تو وبلاگم منتشر کنم. باشد که جواب سؤالات و ابهامات ذهنیشو در مورد من ، داده باشم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 13:33  توسط ارغوان 
دسته بندي : دل مشغولی هام


 

آزمایشات ِ نا موفق ِ مثل-ه آدم راه رفتن.

 

Deadline: next week


پی نوشت : نمی ذارن که. اه اه. عین آدم می خواستم آزمایشاتم رو ببرم جلو. اگه گذاشتن. بعد می گن چرا جوون های این مملکت رشد نمی کنند. بابا خب به آزمایشات من چی کار دارید آخه؟؟؟؟؟؟؟؟ اصلاً فکر کردن ، من به همین راحتی بیخیال می شم. کور خوندن. حالا که این طور شد ، به روش دو دقیقه ای روی می آرم تا چششون در آد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 1:51  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام


عیدتون یه همه مبارک. منظورم بیشتر به خانم هاست ها(فیمینیست بازی و اینا) . مگه چند تا زن، شبیه حضرت فاطمه الزهرا(س) هست؟! پس بازم یه عالمه ، یه همه، خیلی خیلی عیدتون مبارک. روز مادرامون، روز مادربزرگامون ، روز خودمون.حالا چون عید-ه ، به آقایون هم تبریک می گیم که فردا شاکی نشن. چی خریدید برای مادرتون؟؟ من که اگه دیشب مهرناز بهم نمی گفت ، فکر می کردم روز مادر هفته دیگه است. واقعاً مایه شرمساری -ه. ما که قرار شد فعلاً به کیک و گل اکتفا کنیم تا آخر هفته ، با خودِ مامانم بریم هر چی می خواد بخره برای خودش.

چی بگم دیگه ، انقدر ذهن آدم رو با یه سری چیزا مشغول می کنند که آدم روز-ه به این مهمی رو هم یادش می ره. اَه اَه . تازه یکی از دوستامم مثل من پاک یادش رفته بود. دیگه قرار شد بره زودی امروز کادو بخره تا مامانش نیومده.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 11:20  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام


 

"مرا کم ، اما همیشه دوس بدار."

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 12:15  توسط ارغوان 
دسته بندي : دل مشغولی هام


یه باری با یه سری آدم زیاد ، رفته بودیم کوه و اینا. کوه که نه. پیک نیک بگم بهتره. به قولی یه همه بودیم. ۱۳ تا (قابل توجه رافونه). یه جایی بود کنار رودخونه طرفای امامزاده داوود. بعد هوا یه همه لطیف و یه همه دل انگیز و اینا. بعد از یه مقدار قابل توجه تو سر و کله هم زدن و بازی کردن، رفتیم کنار رودخونه. آب زلال و عالی. دیگه کفشا و جورابا رو کندیم. هی داشتیم یخ می کردیم. من و یکی از دوستام تصمیم گرفتیم عرض رودخونه رو طی کنیم و بریم اونور که مثلاً یه خورده آفتاب داشت، یه کم خشک بشیم. بماند که با چه اوضاعی رفتیم اونور. هی پامو می ذاشتم روی این سنگا، اینام لجن گرفته بودن، لیز. بیچاره دوستم، هی هوار می کشید، ارغوان مراقب باش. خوبه دستمو گرفته بود ، وگرنه کلاً در آب فرو می رفتم. حالا به هر سختی ای بود رفتیم اونور. یه مدت نشستیم.بعد آفتابش رفت. بعد خب داشت نزدیک ناهار می شد، تصمیم گرفتیم برگردیم طرف مکان اتراق. بعد خب تو راه برگشت ، دوباره همون بساط بالا تکرار شد. بعد یهو من چشمم خورد به یه سری تخته سنگ ، بالاتر از جایی که نشسته بودیم. خیلی خوشگل و اینا بودند. بعد به دوستم گفتم بریم اون جا. هم سنگاش باحالند ، هم کاملاً آفتاب روشونه. دقت داشتید که اون تخته سنگای جالب، اونور رودخونه بودن. دیگه این بار که داشتیم می رفتیم اونور تقریباً کلِ شلوارم خیس خیس شد. یه مدت روی اون تخته سنگا ولو بودیم. هی چرت و پرت گفتیم و خندیدیم. از انتخابات گرفته تا چه می دونم دانشگاه ، بچگی ، مسخره بازی هامون و .. .

در آخر که برگشتیم پیش بقیه دوستان، شلوارامون تا زانو خیس بودند.( برگشت از تخته سنگا به سمت مکان اتراق). قشنگ تا وقتی که بریم سوار ماشینا بشیم و برگردیم، هنوز شلوارم خیس بود. نه این که جین بود، زود خشک نمی شد. اومدم خونه یه مقداری پا درد و اینا شده بودم. ولی به روی خودم نیوردم.

مهم این که خیلی خیلی خوش گذشت. جاتون خالی.


- این آپ تنها به خاطره مزخرف جان صورت گرفت. بماند که کلی به همین خاطر بهم بد و بیراه گفت و فحش بارم کرد. دختره پررو خجالتم نمی کشه. از پشت تلفن هر چی خواست بهم گفت. (تموم اون سه نقطه ها رو). با این که آخرش گفت نمی خواد آپ کنم و ... ... ... ... خطاب شدم، ولی دیگه به خاطر یه سری علایق شخصی به این جناب مزخرف ( واقعاً قدر نمی دونه کهحیف ِدوست به این خوبی که داره)، عمل آپ کردن صورت گرفت.

- می تونید اینو بازگشت از مرخصی قلمداد کنید.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 20:49  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام


۱- حالم کاملاً خوبه، نه افسرده ام ، نه بی حوصله ، نه بی اعصاب. نه مشکل جسمی دارم نه روحی ، هیچی هیچیم نیست.

۲- مطلبم برای آپ کردن تا دلتون بخواد هم نوشته شده هم نوشته نشده موجود است.

۳- نه سرم شلوغه نه برام خواستگار پیدا شده ، نه قصد ازدواج دارم ، نه می خوام درس بخونم، نه هیچ چیز دیگه.

۴- تازه تعمیراتم به سلامتی به پایان رسیده و تنها خرده کاریش مونده. و  از همه مهمتر اون ترجمه کذایی به سرانجام رسید بالاخره.

۵- نه از دست کسی دلخورم ، نه ناراحت ، نه هیچ چیز دیگه.

میرم مرخصی فعلاً. مواظب خودتون باشید.

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 0:0  توسط ارغوان 
دسته بندي : دل مشغولی هام