تبليغاتX
ارغوان و ارغنون

آخه من بیچاره چه گناهی کردم.

شما بگید ، این بده که ادم برای کسی دلسوزی کنه ، دلسوزی که نه هم دردی و بخواد اونو از اون حالت غم انگیزش بیرون بیاره.

آخه چرا باید هم دردی و هم دلی آدم رو با بحث و نصیحت کردن اشتباه می گیرند.

مگه آدم نمی تونه برای دیگران گوش باشه و حرفاشونو بشنوه. مگه نمیشه برای یه دوست هم دردی کرد.

اگه من برای خودم یه دوستی مثل خودم داشتم که برای حرفام گوش بود و همیشه برام نگران بود و من براش مهم بودم ، دیگه اونوقت غمی نداشتم .

البته دوست خوب دارم ها ولی ...........

خوب چی کار کنم ، اخلاقمه ، دوستام برام مهمند.

ولی وقتی چنین برخوردی با آدم میشه ، آدم دیگه نمی دونه چی کار کنه.

شاید تصمیم گرفتم و دیگه هیچ اظهار نظر یا همدردی یا ... در برابر حرفای دوستام از خودم نشون ندم.

شاید این طوری هم برای من بهتر باشه که دیگه حداقلش اینه که ناراحت نمی شم، هم شاید ..... .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 12:23  توسط ارغوان 
دسته بندي : غر غر هام


داشتم به این فکر می کردم که بین احساس و منطق کدام برتر است ؟ کدام بهتر است ؟ کدام را باید برگزید.

شبیه همون پول بهتر است یا ثروت ، که هزاران بار موضوع انشایمان شده ولی هیچ گاه به نتیجه نرسیده.البته همه صد بار بهمون گفتن که از روی احساس حرف نزنید ، منطق را ارجح بدانید و ........

اما چرا هر وقت موضوع جدیدی پیش می آید ، احساس است که تمام فکر آدم را پر می کند ، انگار اصلا منطق خلق نشده است.

ولی بدیش می دونید کجاست ؟ اونجایی که از اوج احساس کم کم پایین می آیم و وجود منطق رو حس می کنم . آنوقت است که دعوا شروع می شود، یک جنگ واقعی ، جنگ جهانی هزارم . مخرب ، با قویترین بمبهای اتم که مغز آدم را تسخیر می کند. ولی خوشبختانه یا بدبختانه ، بازنده این جنگ احساس یا منطق نیست ، بلکه من هستم.

شکست خورده ، پشیمان و سرخورده.

هیچ التیامی هم احساس نمی کنم.یعنی اصلا دارویی وجود ندارد.

جالب اینجاست که باز هم در موقعیتی دیگر دوباره چنین اتفاقی می افتد (حالا یه کم شدیدتر یا ضعیف تر) ولی باز پشت دستم رو داغ نمی کنم و به کارم ادامه می دم.

خنده داره ، نه ؟ شاید هم گریه دار.

فکر کنم گریه درست تر است ، چون همیشه نتیجه یا ثمر چنین نزاعی تنها گریه است.

                          گریه


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 16:21  توسط ارغوان 
دسته بندي : دل مشغولی هام


می دونید چیه؟

بعضی وقتها به این نتیجه می رسم که چرا این همه برای خودم دردسر درست می کنم.یعنی منظورم اینه که چرا هی برای خودم مسؤولیت قبول کردم.یعنی خوب سنم کم بوده و هر چی دیگران بهم می گفتن ، قبول می کردم.ولی حالا دیگه قبولش برام خیلی سخته.

یعنی دیگه نمی تونم امر و نهی کردن رو بپذیرم. همش هم با خودم کلنجار میرم که چرا این طوری شدم، ولی فایده ای نداره.شدم دیگه.یه جورایی هم این طوری بودن رو بیشتر دوست دارم.

نمی دونم والا ، شاید بهتر باشه ، شاید هم بدتر.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 15:40  توسط ارغوان 
دسته بندي : غر غر هام


سلام

خوبید؟

نمی دونم چی بنویسم. یعنی این اولین نوشته ام هست. تازه شروع کردم به این کار.یعنی وبلاگ نویسی.

دیدم همه دوستام وبلاگ دارند ، منم گفتم یه دونه داشته باشم ، ببینم چی میشه.

به نظر جالب میاد.

فکر کنم در مورده همه چیز توش بنویسم.

دوستام ، احساساتم ، آرزوهام و.........

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 17:5  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام