اصلا حس آدم قابل تعریف نیست..
التماس دعا![]()
|
صفحه در حال
بارگذاری است!
لطفا با Internet Explorer و يا Opera به تماشاي اين وبلاگ بپردازيد |
اصلا حس آدم قابل تعریف نیست..
التماس دعا![]()
خب جونم براتون بگه که ما تو شرکتمون یه مدیر بازرگانی داریم معروف به جیلی است(علتش محفوظ است
) و یه مسوول واردات داریم که من بهش میگم حیف بشر زیرو(zero)این دو بشر کلا از انگلیسی همون قدر حالیشون هست که یک جلبک میداند![]()
یه بار برامون از یک شرکت آلمانی یه نامه اومد مبنی بر اینکه محصول درخواستی ما رو نمیتونند تامین کنند و توی نامه لفظ territory استفاده شده بود، به این مضمون که در حیطه فعالیت ما نیست.بعد همین جناب با اعتماد به نفس کامل به من گفتند که خانم... منظور کلیش چی بوده؟گفته نمیتونه دیگه درسته؟گفتم آره .گفت : همینمون مونده بود که ما رو تروریستم خطاب کنند.![]()
و کاملا این مساله را طبیعی جلوه داد که انگاری خودش آخره زبانه.![]()
و حالا در مورد شخص جیلی(مدیرمه ها، خدا بهم رحم کنه اینو دارم مینویسم![]()
)
یه بار دیگه یه میل اومده بود مبنی بر اینکه یک شرکت تولیدی محصولش رو برای فروش تبلیغ کرده بود و این آقا در کمال اعتماد به نفس زیر میل مذکور ، مرقوم فرموده بودند که به شرکت مذکور میل زده و بگویید شرکت ما این محصول رو تولید نمیکند.![]()
![]()
![]()
خدایا صبر به ما عنایت فرما![]()
![]()
شده نخوای باشی ، از بودن خسته شده باشی.
از خودت ، از اطرافیانت ، از محیطت ، از اینی که هستی ، از اینی که شدی .
نبودن چیه؟
اصلا بودن رو میشه تعریف کرد حالا تا بخوایم نبودن رو بشناسیم و معنیش کنیم؟
انگاری حضورت خسته کننده شده، برای خودت یا شایدم دیگران.
نکته همین جاست خودت خسته شدی از خودت،
دیگران برات خسته کننده شدند یا
تو براشون بی معنی شدی یا شایدم تکراری.
هر چی هست ، یه حسی بهت دست داده که داره کلافه ات میکنه.
میخوای خودتو ازش بکشی بیرون ، میخوای به تمام چیزهای اطرافت بی اعتنا باشی ، فقط خودت باشی و خودت ، ولی..
ولی نمیشه ، با خودت درگیری ، دنباله مقصر میگردی.
مقصرم دیگه اینجا کاره ای نیست.
یافتنش هم مسخره شده.
شاید برای اینکه ، تقصیر کار خودتی.
عذابش اینجاست.
خودت کردی.
زیاده روی کردی.
حالا پشیمونی.
حالا درد میکشی.
حالا حوصله دیگر در وجودت پایبند نیست.
حالا............................................
شاید باتلاق عادت است که دست و پایم درونش بند شده..
شاید..
just this
![]()

انیشتین می گفت :" آنچه در مغزتان می گذرد ،جهانتان را می آفریند. "
استفان کاوی (از سرشناسترین چهره های علم موفقیت)احتمالا با الهام از همین حرف انیشتین است که می گوید :" اگر می خواهید در زندگی و روابط شخصی تان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می خواهد قدمهای کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی تان ایجاد کنید باید نگرشها و برداشتهایتان را عوض کنید ."
او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی ،ملموس تر می کند :" صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم . تقریبا یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و در مجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد . بچه هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می کردند . یکی از بچه ها با صدای بلند گریه می کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می کشید و خلاصه اعصاب همه مان توی اتوبوس خرد شده بود . اما پدر آن بچه ها که دقیقا در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلا به روی خودش نمی آورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض باز کردم که : آقای محترم ! بچه هایتان واقعا دارند همه را آزار می دهند . شما نمی خواهید جلویشان را بگیرید ؟ مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می افتد کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت : بله ، حق با شماست . واقعا متاسفم . راستش ما داریم از بیمارستانی برمی گردیم که همسرم ، مادر همین بچه ها ٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است . من واقعا گیجم و نمی دانم باید به این بچه ها چه بگویم . نمی دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد ."
استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می پرسد :" صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ " و خودش ادامه می دهد که:" راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به ان مرد گفتم : واقعا مرا ببخشید . نمی دانستم . آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....
اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می تواند تا این اندازه بی ملاحظه باشد ٬اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم ."
" حقیقت این است که به محض تغییر برداشت ٬ همه چیز ناگهان عوض می شود . کلید یا راه حل هر مسئله ای این است که به شیشه های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه ای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است که به آن معنا و مفهوم می دهد."
گاهی به نگاهت نگاه کن !
============
همون پانوشتها:![]()
این مطلب برام میل شده بود، مفهوم جالبی داشت، منم گذاشتم تا بقیه دوستانم هم بخونندش.
دسته بندي : دل مشغولی هام
گویا در ذهنم دیگر ابعاد نمی گنجند،
کمد فکرم در و پیکرش را از دست داده ،
مانده ام،
حجم آنها ، دیوانه ام می کند،
عقل نجارم ، اتاقهای بسیاری برایشان ساخت،
اما ، حتی هجوم یکی بیشتر ، آنها را از هم پاشاند،
دیگر از او هم کاری ساخته نیست،
البته هنوز در آن سوی توده افکارم، اره و چوبش ، نمایان است،
التماس میکند،
هنوز خسته نشده،
میخواهد باز بسازد،
اما تلاشش در مه افکارم ، ناپیدا شده ،
احساس،
نشسته بر نیمکت دست ساز عقل ،
آس دست اوست.
just this![]()
دسته بندي :
باران ....
باران...
شدید...
نم نم...
راه...
قدمهایم..
بی وقفه میروم...
مقصد نمیخواهم... مقصد دیگر برایم تعریف نشده است...
مبدا..تعیینش لزومی دارد؟؟
کفترها ..
پشت پنجره ... بال بال میزنند..
برنج ریخته شده...
صدایشان گاهی گوش را میبرد..
ولی دل انگیز است..
جنجال برای یک دانه بیشتر..
خستگی..
دلم شور میزند...
حوصله دیگر رنگی ندارد..
خواب بیداد میکند..
هیچ نمیدانم افکارم به کدامین سو میرود..
به هر طرف پرتاب میشوند ...
و از هر سو خیالی با خود به همراه می آورند..
خیال.. فکر .. ذهن...
just this
دسته بندي : جو گیر شدگی هام
خب راویان و ناقلان داستان و گویندگان سخن و همینا نقل میکنند یا اینطور گفته اند که:![]()
در روزگاران بسیار بسیار نزدیک ، خواهر و برادری میزیستند.یعنی خواهر برادر تنی نه ها.البته تنی یا ناتنی یا نتی بودنش زیادم مهم نیست.مهم اینجاست که مثل یه خواهر و برادر واقعی همدیگر رو دوست داشتند
.حالا از ایناش بگذریم.
تو جمعی که این خواهر و برادر بودند ، همه وبلاگ داشتند.یکی از همین وبلاگدارها ، میزنه به سرش
و تصمیم میگیره که خطرناک ترین اتفاقهایی که در طول دوران مسرت بخش زندگی اش
برایش رخ داده رو بنویسه و در پایان هم از سایر دوستانش دعوت به عمل میاره که همین کار را انجام دهند.
این کار بین همه دوستان میگرده و میگرده تا میرسه به همین خواهر و برادری که ذکر خیرشون رو در بالا گفتم ها.
بعد همین خواهر و برادر فکر میکنند و فکر میکنند و ییهو تصمیم میگیرند که به طور مشترک اتفاقهای خطرناک رخ داده در زندگی گهربارشون رو تو وبلاگهاشون بنویسند.![]()
خلاصه سرتون رو درد نیارم.میشینند فکر میکنند ، تامل میکنند ، تفکر میکنند و تمام زندگیشون رو زیر رو رو میکنند تا خطراتش را بکشند بیرون
.کودکی رو میریزند بیرون ، هیچی نمیابند ، میرسند به نوجوانی بازم هیچی (اینجا داداشه متوقف میشه، چون هنوز از نوجوانی در نیومده
در نتیجه خواهره ادامه میده![]()
).میرسه به جوونی ، بازم هیچی.دیگه خواهره هم کم میاره.چون هنوز به دوران میانسالی نرسیده خب
.پس میبینند که ای دل غافل در کل این عمرشان دریغ از یک اتفاق خطرناک.( از بس این دوتا سرشون تو کار خودشون بوده ها و مظلوم و ساکت و اروم و اینا بودند
)
در نتیجه بچه های گلم ، جونم براتون بگه که هیچ اتفاق خطرناکی نمیابند و تصمیم میگیرند که بیخیال خطر و خطرناکی و اتفاق خطرناک بشند و این میدون رو به سایر دوستانشون واگذار کنند.
خب دیگه دیر وقته ، داره از وقت خوابتون میگذره ، پاشید برید بخوابید تا مادر و پدراتون از این بیشتر عصبانی نشدند.
قصه ما به سر رسید ، کلاغه داشت میرسید به خونش ، ولی نرسید![]()
![]()
====================
همون پانوشتها که میدونید:
۱- به اطلاع برسونم که این آپ مشترکه.فردا هر کس آپ مشترک کرد از الان بگم که کلیه حقوق و مزایای این نوع آپ مربوط به نویسندگان وبلاگهای ارغوان و ارغنون و کشکول هست.![]()
۲- طبق بررسی های به عمل آمده و تبادل افکار و اینا ، بین خودمون دو تا به این نتیجه مهم و حیاتی رسیدیم که به ما چه که ۵ نفر بعدی رو معرفی کنیم، ایها الپیوندهای وبلاگهامون برید خودتون اگه دلتون خواست از این آپهای خطرناک بکنید ، نخواستید هم بیخیالش بشید.![]()
دستهایت را به من مسپار
چون دیگر توانایی گرفتنشان از من سلب شده..
چون فراوان شده اند دستانی که به دستم چنگ زده اند ..
و من هراسناک از آنها ...
فرار میکنم..
شاید به دنبال آن هستم که دست خود را نیز بسپارم..
دستها را میبینم ، دور و نزدیک میشوند ، اما نمیرسند..
میترسم...
فریاد در گلویم میخشکد..
دستم مانده..
کسی مرا با خود نمیبرد..
چرا..
چرایش دیگر مسخره شده..
نمیبرد..
نمیبرند..
نمیبرم..
just this
====================
از همون پانوشتها:
-این مطلبم همون دوست آپ پایینی ، باعث و بانی اش شده.![]()
-کلا فی البداهه است.
دسته بندي : جو گیر شدگی هام
دوستم: به چی متفکری؟
خودم: به شباهتش با زندگی
خودم: به اینکه دلم میخواد اپ کنم
خودم:به اینکه س... اخلاقش برگشته
خودم:به اینکه ...
خودم: به اینکه چرا نمیرم بخوابم
دوستم: به چه سوی؟
خودم: به اینکه چرا هنوز دلم میخواد آن باشم باهات بچتم
خودم: به اینکه اونور بچه ها روم زدند
خودم: دارند نصفه شبی برای خودشون قصه میگن
خودم: به اینکه فردا تعطیلم
خودم: به اینکه نتایج کنکور میاد امشب
خودم: به اینکه چرا بعضی ها خالی میبندند
خودم: به اینکه چرا حس آپ کردن یعنی اون مدلی که دوست دارم تو این هفته نیومد سراغم
خودم: به اینکه دارم الان کار میکنم یعنی رفتم سرکار ، چقدر راضی ام
خودم: به اینکه فردا بازم مهمون داریم
خودم: به اینکه دو روز تعطیلم و یه عالمه باید کار انجام بدم
دیگه ببخشید ، این مدلی شد.(البته بگم ها یه جورایی دلم میخواست این مدلی بشه)
عکسم نداشتم بذارم(حسش نبود)
دسته بندي : غر غر هام
اصولا از قدیم الایام گفتن، دوست آن باشد که گیرد دست دوست ، در پریشان حالی و درماندگی![]()
دوستی هم دوستی های قدیم.الان دیدید اینترنتیش مد شده![]()
دوستی اینترنتی هم عالمی داره.نصفه بیشتر بچه هایی که الان میان به وبلاگم سر میزنند، یعنی اگه درست تر بگم همشون ، تو نت باهاشون اشنا شدم.![]()
حالا نه اینکه دوست نتی زیاد دارم، که این مایه افتخارم هست، خواستم این بار راه حل های آشنایی نتی یا بهتر بگم دوست یابی نتی رو براتون بگم.قبلش فقط ذکر کنم که از عنوان کردن ابزار سری ایم در این راه معذورم.![]()
۱- پیدا کردن دوست تو سایتها آسون تره.چند تا علت داره ، یکی اینکه طرف تو سایت ها مخصوصا اونایی که انجمن دارن ، پست میزنه ، شما میتونید پستاشو بخونید و با اخلاقیاتش آشنا بشید.
۲-وقتی اخلاق طرف کم کم اومد دستتون ، مرحله بعدی رد و بدل کردن آی دی است.(از شکلکها که ناخن میخورند
)
۳-بعد دیگه وقتی اد کردید همدیگر رو شروع میکنید از حال و احوال و پرسیدن سن و سال و تحصیلات و .....سرتون رو درد نیارم، همون چیزایی که شما خودتون بهتر از همه بلدید.
نکته ای که اینجا قابله ذکره اینه که من خودم به شخصه از این سه مرحله استفاده نمیکنم.مرحله اول رو میرم جلو ولی تو همون مرحله اول شجره نامه طرف رو در میارم ، تا بفهمم چی کارست، جنبه داره یا نه.
البته در چند مورد اشتباه کردم ، ولی خوب انسان ممکن الخطاست.![]()
حالا یه چند تا نکته برای نگهداری این دوستی:
- زیاد طرف رو بار اول سوال پیچ نکنید.اصولا تو نت کسی راست نمیگه.![]()
- سوالاتون طوری باشه که از جواب طرف بتونید به چندین سوالتون جواب بدید.![]()
-ببینید اخلاقش چه مدلیاست.این شناخت تو نگه داشتن دوستی خیلی مهمه.
ولی میدونید چیه ، یه کم این موضوع ، یه کم هم یه عالمه بیشتر ها
به اخلاقتون هم ربط داره.یعنی وقتی فردی گوشه گیر یا منزوی باشید ، خوب سختتره کارتون.
البته دوست یابی توی نت تا حدی مثل بیرون از نتم هست.از جهاتی نت آسونتره ، چون شما فرد مقابل رو نمیبینید.قیافه یا چهره فرد در انتخاب دوست مؤثره.اصولا فردی رو برای دوستی توی دنیای واقعی انتخاب میکنید که از قیافشم خوشتون بیاد.
نکته بعدی هم صدا و لحن گفتاره .
این دو مورد تو نت نیست.پس فرد اصولا نمی تونه بفهمه طرف چه شکلیه.(تا دلتون هم بخواد که افراد تو نت خالی میبندن، پس به عکسایی هم که میدن نمیشه اعتماد کرد
)
اصولا من خودم هر کدوم از بچه ها که تو نت آشنا شدم ، بعد بیرون هم دیدمشون ، با وجود اینکه عکسشون هم دیدم و درستم بوده ، با تصورم ازشون ۱۸۰ درجه فرق داشته.![]()
در مورد خودم هم وقتی ازشون سوال میکردم ، همین نظر رو داشتن.یعنی با برداشتی که از حرفام داشتند ، یه قیافه دیگه ای ازم تصور میکردند.![]()
حالا در اخر هر کس مشکل داشت در این زمینه ، برام خصوصی کنه ، خصوصی درخدمتشم.بعد چون شمایید باهاتون ارزون حساب میکنم![]()
--------------------------
از این پانوشتها که مد شده میزارن آخره مطلبشون
(با حفظ کپی رایتش):
- این موضوع رو یکی از همون دوستای اینترنتیم پیشنهادشو داد بنویسم.در همین جا تقدیر ازش به عمل می آورم.![]()
![]()
-این آپم به قوله یکی دیگه از همین دوستان اینترنتی، نمیدونم چی چی است.حالا خودش اومد ازش میپرسم ، اسمشو اینجا میزارم، شما هم یاد بگیرید.![]()
دسته بندي : یاد واره هام
میخواستم این آپ رو توی سایت بزنم، ولی همش یه دو خطی در موردش نوشتم، همین.
اومدم اینجا مفصلترشو بنویسم.(در واقع یه تیر دو نشون
)
پارسال همین موقع ها بود که عضو سایت شدم.تا قبل از اون اینترنت میومدم ولی هیچ گاه تو سایتهای فارسی نمیرفتم.کلا خوشم نمیومد.![]()
ولی هری پاتر و عشق به خوندن کتاب باعث شد بیام عضو سایت بشم.البته من با خواهرام با هم.اون اوایل فقط به خاطر گرفتن کتاب هری پاتر تو سایت میومدم ، ولی کم کم با بخشهای دیگه اش هم آشنا شدم و حدودای گمونم آذر ماه پارسال بود که افتادم تو دور فعالیت.همون ماه اولم نمونه شدم![]()
(دیگه ما اینیم دیگه).
الان که دارم فکر میکنم، چقدر این یه سالی که از عضویتم گذشته برام فراز و نشیب داشته.فرازهاش رو میتونم تو دوستی هایی که پیدا کردم ، ببینم.یعنی خداییش با پیش زمینه ای که از نت داشتم ، هیچ گاه فکر نمیکردم بشه تو محیط نت دوستم پیدا کرد ، حالام اگه پیدا شد ، دوست خوبی از آب در بیاد.ولی سایت ویزاردینگ بهم ثابت کرد که میشه.
از مسعود و سعید که اون اوایل باهاشون آشنا شدم گرفته ، تا مهرنوش، سمیه ، زهرا ،داداش جونم امیر حسین ، خسرو ، رابین ، ادوارد اون یکی داداشم
، رضا و میلاد که الان بهترین دوستام بشمار میان.
بقیه بچه هام هستند، مثل دارن و مرموزیش ، مسلم وناظمیتش، آرسام و پستهای ارزشیش، المیرا و دلتنگی هاش ، کورش و خالکوبیش، لاکهارت و فلسفه هاش، نئو و شکلکش ، هادی و افشاگریهاش(که خیلی وقته ازش خبری ندارم)، دارسی و درس خوندناش ، سپیدو نقداش، پارسا و احساسش ، زهره و وسواسش ، ممد آلمانی و گیر دادن هاش، صادق و عاشقیش ، سجاد و عکس بچگیش ، شهاب و شعراش ، سینا و داستانش (که یه صفحه اش رو هم نخوندم) و ...
، محسن و نامزدش شکوفه ، دانیال و کنکورش ، فائزه و فیلماش و..............خیلی های دیگه که باهاشون بودم و هستم.
تمام لحظاتش خاطره بود ، چه خنده هاش و شادی هاش ، چه بحثاشو ناراحتیهاش .الان که فکر میکنم همشون رو دوست داشتم (دروغ نگم خنده هاشو بیشتر
).
چقدر از روز اولی که اولین بار چت کردم تا امروز تغییر کردم.شاید باورتون نشه ، کلا خیلی فرق کردم.حالا نمیدونم خوب بوده یا بد، ولی میتونم بگم بعضیهاش لذت بخش بوده.
اطلاعاتمم زیاد شده.کلا انگار پا به دنیای دیگه ای گذاشتم.البته مسلما نت یه دنیایی برای خودش.
هر چی که هست، کلا بدجور ادم رو به خودش وابسته میکنه و معتاد .چه میشه کرد دیگه![]()
یادش بخیر![]()
آب...آرام...قطره قطره...شر شر...دوش وار پایین میریزه ، اونم روی سرت.
همون طور که زیر دوش ایستادی ، تک تک قطراتشو حس میکنی.حتی با کمی دقت شاید بتونی بشماریشون.
ولی شمردن یا تعدادشون مهم نیست برات.مهم حسی است که با خوردن هر کدومشون روی بدنت ، بهت منتقل میشه.
آرامش رو میتونی تو تک تکشون حس کنی .وقتی به بدنت میخورند و بهت منتقل میشند ، تو تک تک سلولات قابله لمس و حس کردن هستند.منظورم ارامشی است که منتقل میکنند.
اعجاز خلقت آب برام سواله.یعنی درکش ماورای همه چیزهای دیگه است.خیلی باحاله.یعنی وقتی همین طور زیر دوش میایستی، انگاری همه چی از ذهنت پاک میشه و جاش رو آرامش و سکون میگیره.
یه حسی که در تمام روز دنبالشی ولی نمیابیش ، تنها با چند دقییقه زیر اب ایستادن ، با تمام وجودت حسش میکنی و باهاش به قولی حال میکنی.
دوست داری ساعتها زیرش باشی و تکون نخوری.هر چی خارج از محدوده دوش آب هست رو نادیده بگیری (اصلا خود به خود همینم میشه).انگار از اولم وجود نداشتن.
وقتی میای بیرون از زیرش گیج میزنی.مثله بچه ای که تازه متولد شده ، زار میزنی ، دوست داری برگردی زیرش.ولی اینجاست که عقلت باهات میجنگه.
ولی خب همون چند دقیقه ، پرت کرده.شاید کافی نباشه ولی لذت بخش بوده.همینشم عالــــــــــــــــیه!
دسته بندي : دل مشغولی هام