Talking...
Talking...
Talking...
..........
Cut it !!
دسته بندي : جو گیر شدگی هام|
صفحه در حال
بارگذاری است!
لطفا با Internet Explorer و يا Opera به تماشاي اين وبلاگ بپردازيد |
Talking...
Talking...
Talking...
..........
Cut it !!
دسته بندي : جو گیر شدگی هام
ابر..
آرامش...
نرمی...
سپیدی..
راحتی...
آسودگی...
سکوت...
پرواز بی صدا...
بی خیالی..
چگونه است که تنها یک ابر این چنین کلماتی را در خود گنجانده است؟؟؟!!!
=================
- عکسی که مشاهده می کنید مربوط به سفر یه روزه ام به یوش هست. خودم گرفتم![]()
- در ضمن دارن جان ، من حوصله نمیکنم پاشم برم اون سایته کتاب بگیرم.خودت آخر هفته که سرت خلوت شد ، آن میشی، بهم میدی ، افرین پسر خوب![]()
- مهرنوش جان ، خب همه بفهمند چه اشکالی داره؟![]()
- خیلی ممنون از بعضی ها که میان می خونند ولی نظر نمیدن.به نظرم میشه اون نقد رو بعدا گذاشت و در مورد بقیه مطالب نظر داد.![]()
- امروز تولد یکی از بچه های قدیم سایت ، مسعود( آرتس ) است. آنلاین بهش تبریک گفتم ، حالا ازش قول شیرینی هم گرفتم
.بعدا حضوری هنگام تقدیم کادو هم تکرار می کنم.![]()
- اوضاع کاملا قاراش میش شده( اینطوری می نویسنش؟؟
).هزار تا کار دارم:![]()
همه چیز با یک کلمه تغییر می کند ،
تنها یک واژه ..
زندگی را از این رو به آن رو می کند.
واقعا آیا به همین راحتی است؟؟
یعنی تمام...
از یک مرحله به مرحله بعد ،
می رویم.
زندگی روی دیگرش را به ما نشان می دهد.
به همین سادگی ،
از زیر بار مسوولیتهایمان ، خلاص می شویم
و
وظایف جدید به سرعت جایشان را پر می کنند.
جالب است..
شاید هم نیست..
ولی زیبا است.
کلا دگرگونی لازمه زندگی مان است.
اما سادگی و سهولت این واژه و ماجراهای قبل و بعدش است که سبب می گردد ، گاها ذهنمان متوقف شود.
شاید هیجان زده شده ایم.
شاید شوکه.
شاید از این تغییر بزرگ می ترسیم.
قبولش کرده ایم، اصلا دوست داریم که قبولش کنیم ، بپذیریمش.
در عین حال آنقدر برای مان جدید است که نمی دانیم چه کنیم.
بارها دوستان ، آشنایان و فامیلمان برای مان تجربه هایشان را گفته اند ، اما حال که نوبت خودمان شده ، گویا یک چیز دیگر است.
شنیدن تبریکها ،
تشویقها..
شاد باش ها ...
همه برایم حس و حال دیگری دارند.
نمی دانم توصیفش بسیار سخت است.
حسش تعریف ناپذیر است.
خودم هم گیج شده ام.
آه که یک « بله » گفتن ،
با آدم چه ها که نمی کند.
==================================================
پانوشت مهم :
این مطلب هیچ گونه ربطی نه به من ، نه به احساساتم ، نه به هر چیز دیگری که مربوط به من است دارد. تنها تلاشی برای توصیف ذهن و افکار یک بسیار عزیز
است که امروز زندگیش متحول شده است.![]()
enough is enough.
get over it!
دسته بندي : جو گیر شدگی هام
حس..
فکر...
حال...
.
.
.
دقیقا در دقایق قبل از فرو رفتن در رویا به سراغم می آیند..
عاشق این لحظه هام..
این دقایق...
درست است که مورد هجوم طوفان افکارم ، قرار می گیرم...
آشفته می شوم..
اما این ثانیه ها هستند که...
سبب می شوند ..
نقد کنم..
به دادگاه بکشانم..
قاضی خودم شوم..
بنویسم..
بگویم..
حتی تصمیم بگیرم.
شده ترس را به سراغم بیاورد...
شاید خودمم..
شاید اعمالم..
رفتارهایم..
فکرهایم هستند که..
منجر به محکوم شدنم می گردند.
اما زیباییش در آن است که...
بی گناه هم بیرون آمده ام...
آن هم بارها.
آنگاه است که لبخند رضایت نشسته بر لبم را با تمام وجود ، جذب می کنم...
آن زمان است که می نویسم..
حیف که همیشه کاغذهایم ، گم شده اند..
یا خودکارم را کنار تختم جا نگذاشته ام...
حیف................!
just this![]()
می دونم ، نه شایدم نمی دونم.خب آخه چرا آدمها این مدلی هستند؟؟ یعنی شوخی سرشون نمیشه.
یعنی آدم باید در برابر یه حرف کوچیک یکی دیگه ، چنین موضعی بگیره .تازه اونم یه حرف از روی شوخی.
بعد برگرده بگه که اگه یه بار دیگه این حرف رو بزنی دیگه باهات حرف نمی زنم و اینا.یعنی کلا به حالت عصبانیت.خب عزیزه من اگه از اون حرف کوچیک ناراحت شدی ، می تونستی به آرامی برگردی بگی، خب من زیاد خوشم نمیاد یکی بهم این حرف رو بزنه.![]()
یعنی الان اصلا نمی تونم تحمل کنمش . آخه یه اخلاق بدی که دارم اینکه رفتارهای ادمها اونم از این نوعش سریع باعث میشه که از چشمم بیوفتند.البته درسته که من همون روند قبلی رو ادامه میدم ولی دیگه مثل قبل به طرف اعتماد ندارم و طرز فکرم نسبت بهش عوض میشه.
و کلا آدمی نیستم که در برابر حرفای آدمها عکس العمل تند نشون بدم.به قول یه دوست عزیزی ، انقدر در مورد یه چیز حرف نمی زنم که از آستانه تحملم رد میشه و جوش میارم.![]()
اصلا الان نمیتونم برم تو چشماشم نگاه کنم یا حتی باهاش حرف بزنم.این درحالی که من رسما آدم شوخی هستم و سر به سر زیاد میذارم. اونایی که منو میشناسند بهتر ، میتونند تایید کنند این نکته رو.![]()
البته بگم ها مرور زمان باعث میشه ، از این حالتم بیفتم کم کم.از این بدتر هم با من رفتار شده ، به روم نیوردم.البته فکر نکنم که این اخلاقم زیاد هم خوب باشه.گاها لازمه که به روی طرف بیاری.نمی دونم![]()
![]()
دسته بندي : دل مشغولی هام
می رفت، می رفت. قدم زنان.سرعتش را زیاد کرد. دوان دوان .انگاری حتی برای نفس کشیدن هم مکث نداشت.
بــــــــــــــــــــم!!!
به جایی کوبیده شد.ناگهان متوقف شد.نگاهی به اطرافش انداخت.دیوار؟؟!!!این دیگر چیست؟!! خودش را کشته بود.پس نباید مانعی سر راهش پیدا میشد.اصلا خودش را کشته بود تا از دست موانع فرار کند.این از کجا پیدایش شده. مگر بیشتر از یکبار هم می شود خود راکشت.
سرش را بلند کرد.اوههههههه!!!چه بلند بود!!انگار انتها نداشت.از چپ و راست هم بی انتها به نظر می رسید.
سر جایش نشست.شروع به فکر کردن کرد.سعی کرد تمرکز کند.باید راه حلی پیدا می کرد.مثل بار قبل.مگر اون بار که به دیوار بتونی مشکلاتش برخورد کرده بود ، پیدا نکرده بود.درست است که هفته ها سر این موضوع با خودش کلنجار رفته بود ، ولی خب بالاخره یافته بود.خودکشی! وقتی به این کلمه رسیده بود، انگار دنیا را بهش داده بودند.زمزمه کلمه خود کشی در ذهنش چه لذت بخش بود!! تازه خیلی متنوع بود.راههای مختلفی داشت.به نظرش پریدن از یک برج از همه هیجان انگیز تر بود.برای همین هم پریده بود.چه احساس شیرینی!! انگار خود را گم کرده بود.مگر همین را نمی خواست. خب بهش رسیده بود.ولی حالا چی؟؟ باز یک مانع دیگر.اهههههههههههههه!
این همهمه ها دیگر چیست؟؟سکوت را می خواست.هیس!!!!
وز وز حرفهایشان ، مغزش را داغون می کرد.دستهایش را روی گوشش گذاشت.نمی خواست بشوند.خودش را کشته بود.همین را می خواست.فقط همین!!!
====================
-این موضوع این بار مسابقه داستان کوتاه سایت بود.اگر وبلاگ گاما را دیده باشید، یه مدت پیش به همین موضوع آپ کرده.البته تو سایت داور مسابقه به علت کسالت هنوز نتایج رو اعلام نکرده.
- من از این موضوع متنفر بودم ولی نمیدونم چی شد یهو اومدم در موردش نوشتم.
-در ضمن من نقد درست و حسابی میخوام برای این مطلبم.
کویر سکوتم را گم کرده ام...
حال کجا گل سرخ اندیشه ام را بکارم...
درست است که کویر سکوتم بی آب و علف است...
اما اشکهای تنهاییم، آبیاریش می کرد...
همان گونه که در آخرین راهپیماییم آن را کاشتم...
شاید دلتنگ گل سرخم نشده ام...
شاید تنها دلم می خواهد بر روی ماسه های داغ کویر سکوتم پابرهنه بدوم...
گویا دلم برای تاولهای پایم است که بیشتر تنگ شده..
یا شاید به دنبال امید پنهان در رنگ سرخ گلم هستم...
شاید نام کویرم است که مرا به خود می کشد......................................سکوت..
نمی دانم!
=============
پا نوشت:
خب این مطلب با توجه به چند تا موضوع در وبلاگ یه دوست عزیز نوشته شده.
دسته بندي : جو گیر شدگی هام

خب این یه آپ فوق العاده است.دلیلشم اینکه فردا تولد یکی از دوستام هست![]()
.از بچه های سایت بید.شما هام خوب میشناسینش. ایشون متولد 9 آبان 1365 هست.امروز به حساب من میشه 22 سالش(بچه ام پیر شد رفت
).بعد کلا چون اینجا راه دیگه ای برای تقدیم کادو و اینا نیست.پس مجبوریم به روش معمول برم جلو.البته از اون طرف هم کسی که تولدشه ، اینجا شام و کیک و اینا نمیده.ولی خب همینشم یه مدله جالبیه.
پس اینی که این پایین میبینید ، کیک تولدش بید.چشما عین خودش بید.![]()
اینم کادوش ( دیگه دوست عزیز هر چی که دوست داشتی بهت هدیه بدن رو فکر کن تو اینا ست![]()
):
اینم دوست من و همسر آینده اش( خب از الان باید به فکرش باشم دیگه، لازمش میشه
![]()
یک قضیه بسیار مهم هم این است که در صورت رویت حضوری این دوست عزیز، مطمئن باشه که باید یه شامی، ناهاری بده و اینکه کادوشم محفوظ است![]()
.
یک نکته بسیار مهم اگه دقت کرده باشید ، اینکه من اسمی از این دوستم نبردم.حالا میخوام ببینم شماها چقدر زرنگید میتونید بفهمید کی هست؟از خودشم میخوام که فعلا تا فردا پنج شنبه ساعت 2 بعد از ظهر چیزی نگه.بعد خودم میام لوش میدم
![]()
یه روزی تو شرکت داشتیم با این همکاران مربوطه در مورد ازدواج و از این چیزا میحرفیدیم.بعد کلا این همکارای من اکثرا دوست پسر و اینا دارند.حالا دوست پسر داشتن به کنار.از خودشون کوچکترند.این برام بیشتر جای تعجب داره.حالا چند ماه که نه ، این اختلاف سنی به چند سال میرسه
.البته بگم ها انگاری مد شده الان با کوچیکتر از خودشون دخترا ازدواج می کنند ، جلل الخالق![]()
حالا میدونید چیه، من کلا مخالفم.یعنی اینکه در اینجا دو مساله هست که باهاش مخالفم.
یکی اینکه چه لزومی داره برای ازدواج کردن حتما قبلش با فرد مورد نظر دوست شد.(منظورم از دوستی، رابطه بین یه دوست دختر و پسر هست، میگیرید دیگه چی میگم
)یعنی مثلا اگه قراره با یکی ازدواج کنیم ، حتما باید برای شناختش باهاش دوست شد، اونم دوست این مدلی؟؟
چرا نمیشه برای شناخت از راههای درستش وارد شد.من منکر این نیستم که شناخت لازمه.اصلا خودم یکی از طرفدارهای پر و پاقرص این مورد هستم.ولی شناخت از راهش، نه این مدلی.چون تا جایی که من در اطرافیانم که چنین رابطه هایی داشتند، نگاه کردم، اصولا این نوع رابطه ها به سرانجام اصلیش که همون ازدواج بوده نرسیده.![]()
دومیش اینکه ، یعنی چی آخه آدم با پسر کوچیکتر از خودش ازدواج کنه؟(
![]()
)(دیگه من کلا رک هستم راحت میگم حرفمو
)من خودم دخترم ، جنس خودمو خوب میشناسم.مگه قرار نیست ازدواج کنیم؟قرار نیست که بچه داری کنیم؟(توهین نشه به پسرها
).بابا جان ، خدا خودش بین سن بلوغ پسر و دختر 5 سال تفاوت گذاشته.یعنی اینکه این طبیعیه و تو ذات هر پسر و دختری است و نمیشه بر خلاف طبیعتش تنها به خاطر اینکه مثلا روشنفکر هست و اینا ، رفتار کنه.هر چی باشه دختر زودتر به سن بلوغ میرسه و جا میوفته.در حالی که پسر بعد تر و اینکه هر دختری که میخواد ازدواج کنه ، دوست داره طرف مقابلش از خودش سر تر باشه.
ببینید من نمیگم که چون پسره کوچیکتره چیزی حالیش نیست.میگم چون دختره بزرگتره ، یه سری چیزها رو تجربه کرده که پسره هنوز تجربه نکرده.این چیزها هم تنها با بیشتر شدن سن حاصل میشه ، حالا هر چقدر طرف بگه سرد و گرم زندگی رو چشیده و ادعای مرد بودن بکنه.
از اون طرف هم دوران شکوفایی دخترا طولانی مدت که نیست ، تا یه وقتیه.بعدا چون دختره بزرگتره ، زودتر پیر میشه ، از چشم پسره میوفته.حالا بیا و درستش کن.(مردا رو که میشناسید
)
من میگم هر چقدر هم پسر فهمیده باشه و سرد و گرم چشیده باشه، به علت کوچیکتر بودنش ، فردا که دیگه عشق و عاشقی از سر دو طرف افتاد و مشکلات خودشون رو نشون دادند ، اونوقته که دختره شروع میکنه به سرکوفت زدن به پسره که تو بچه ای ، هیچی بارت نیست و از اون طرفه که پسره غرورش جریحه دار میشه و حالا بیا و درستش کن.شاهکاره واقعا![]()
حالا فکر کنید این همکارهای من هی میخواستند منو راضی کنند که اشتباه فکر میکنم.حالا واقعا به نظر شما اشتباه میکنم؟؟![]()

دیدم داشت میومد ، نگاهم باهاش تلاقی کرد. قدم رو در موازات ریلهایش ، جلو و عقب می رفتم.بازیم گرفته بود.
از این ور به آن ور لی لی کنان می پریدم.سعی داشتم نیوفتم ولی گاها لغزش سنگهای ما بین ، زیر پاهام قابل احساس بود.خنده ام گرفته بود.
هیجان تمام مغزم را پر کرده بود.عالیــــــــــــــــــــــــــــــــه!!
همین رو می خواستم.دیگه خسته شده بود.شاید به ماه می رسید که هر روز در ایستگاه ساعتها آمدنشو حفظ می کردم.عادت بود دیگه!
اون 10 -12 تا خواهر به هم چسبیده ، تمام زندگیم بودند.هر روز نوبت بازی با یکیشون بود.شرط کرده بودم از روز اول باهاشون.به مامانشونم گفته بودم!
امروز ستاره(وسطی!) می دونستم که بیشتر از همه ستاره تو دل مامانش جا داره.منم دوستش داشتم.اصلا با همه خواهراش فرق داشت. اگه نداشت که روز اول سوار ستاره نمیشد که بره.
سوتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...!
صداش تو گوشم پیچید.یه قدم رفتم عقب.سرم رو برگدوندم تا خوب ببینمش.
هورااااااااااااااا!!!!
امروز لباس خوشگلشو دوباره پوشیده بود، همون خاکستریه که یه روبان سبزم باهاش به کمرش می بست. ستاره رو میگم ها!
این لباسش خیلی بهش میومد.آخه میدونی اولین بارم که دیدمش همین تنش بود.
لب از لبم وا شد.حالا این دفعه ، همون دفعه است؟! یهو لبام بسته شد!اگه نباشه، نیومده باشه؟!
خورشید ، آرزو، بنفشه و دل آرام دستی تکون دادن برامو رد شدند.صورت ستاره رو دیدم!
به پنجره هاش خیره شدم..! آه....!
دیدمش؟!ندیدمش؟! چرا دیدمش!!
خودش بود؟!نبود؟! چرا بود؟!
یهو تعطیل شد همه چی.رد شد.جعبه ای قرمز رنگ تو دستاش می درخشید.
به خودم اومدم و شروع به دویدن کردم.تا برسم ، ستاره داشت با بقیه گپ می زد.
دیدم که داشت از پله ها پایین میومد.آخ جون! بالاخره خریده بودش.ستاره بودن اسمش که قطعی بود!
خودمو تو آغوشش رها کردم .بازی دستهای پدرانه اش را لابه لای موهام ، باعث خنده ام شده بود!!
=========================
اونایی که سایت میرن و تاپیک مسابقه داستان کوتاه، اینو خوندند.گذاشتم برای بقیه که سایت نمیرن.
گاه گاه که از شنا در آن به ستوه می آیم ، خود را در ساحل آن دراز کشیده می یابم ،..
حال درست است که از آفتاب سوختگی های خیالات واهیم در هراسم ، ..
اما ضد آفتاب ذهن پریشانم است که مرا نگه می دارد.
امواج حقایق هر از گاهی پایم را قلقک می دهد ، ...
نرمی و گرمی شنهای خیالم هستند که پایم را بی تفاوت به آنها جمع می کند.
خانه شنی رویایم را با صدفهای آرزوها و ای کاش ها می آرایم..
چرت می زنم ..
از نسیم فرح بخش خوابهایم ، محظوظ می گردم.
زنهار.........
غروب آفتاب زندگی ام است که مرا وادار میکند که تا سوار بر قایق وجودیم شوم و ..
رد پایم را که هنوز در پشت سر مانده ، میبینم ،..
در دریای واقعیت دوباره پارو بزنم.
دسته بندي :