Confused..
Amazed..
...
The exact feeling has been missed.
Sadness..
Happiness..
Misrableness..
Excitement..
Loneliness..
Setting back..
and
.
.
.
In the logical way, the feeling must be JOYANCE, but full of it is not achievable.![]()
|
صفحه در حال
بارگذاری است!
لطفا با Internet Explorer و يا Opera به تماشاي اين وبلاگ بپردازيد |
Confused..
Amazed..
...
The exact feeling has been missed.
Sadness..
Happiness..
Misrableness..
Excitement..
Loneliness..
Setting back..
and
.
.
.
In the logical way, the feeling must be JOYANCE, but full of it is not achievable.![]()
دسته بندي : یاد واره هام
امروز تولده داداشمه.همون که راهه دوره.
تولد تولد تولدش مبارک........( از اون شعرای مدل عارفه هم میتونید بخونید
)

حیف که از راه دور و از طریق نت کاری بیشتر از این از دستم برنمیاد.
براش یه عالمه آرزوهای بزرگ و قشنگ ، آرزو می کنم و امیدوارم هر جا که هست و خواهد بود ، همیشه بتونه به هدفاش برسه انشالله و موفق باشه.



داداش جونم خیلی خیلی دوست دارم.
دسته بندي : یاد واره هام
.

پسری که در بالا مشاهده میکنید ، پسرخاله بنده بیدند.یعنی با ورود ایشون تعداد پسرهای فامیل مادریم به ۹ تا ( در برابر ۶ تا دختر) رسید.
( بعد هی میان میگن تعداد پسرها کمه و شوهر برای دخترا نیست!!! پس اینا چیند؟؟؟؟
)
ماشالله تپل و مپل ، بسی بچه نازی بید
.خودتون که دارید مشاهده میکنید.(ماشالله گفتید؟؟
)
اسمشم اگه میخواین بدونید ، فعلا تا این لحظه که دارم این مطلب رو می نویسم ، محمد متین
هست.
دسته بندي : یاد واره هام
تو خونه کوچکترین اتاق ماله منه ، با اینکه من بزرگترین فرزند بیدم.تعجب نداره که
!! به دلایلی اینطوری شد.یعنی تا قبل از دیپلم گرفتنم ، من و خواهرم با هم تو یه اتاق بودیم.بعد که یکی از اتاقها خالی شد.خواهرم رفت اونور.منم چون مامانم تصمیم گرفته بود ، خواهر کوچکتره رو با من هم اتاق کنه ، رفتم تو کوچیکترین اتاق.(حالا دلایلش محفوظه
)
داشتم اون روز ی تو اتاقم به این فکر می کردم که مزایا و معایب اتاقم چیا بید.این شد که این مطلب رو نوشتم.
اول برم سر معایب ( چرا چون که بعدا که مزایا رو میگم ، بیشتر حال میده
):
)
.
.
!
)
.
.
)
)====================
این آپ تنها به خاطر دو شخص عزیز انجام شده.یعنی به خاطر این دو نفر آپ کردم وبلاگم رو
)
هیچی دیگه برداشتند زنگ زدند بهم گفتند امروز جشن بید ، شما هم بیاین.البته هفته پیش زنگ زدند ها.
بعد جالبترش اینکه گفتند چون این جانب شاگرد اول شدم

باید ۹ صبح در محل برگزاری جشن حضور به هم برسانم.هیچی دیگه منم برداشتم امروز کلا شرکت و دفتر و کار رو پیچوندم(مرخصی رد کردم ها
)پاشدم هلک هلک رفتم به محل برگزاری.بعد در کمال تعجب(البته جای تعجب نداشت ها برای خالی نبودن عریضه گفتم
)دیدم که جا تره و بچه نیست
. یعنی هیچ احد الناسی نبود.
هیچی یه ساعتی ول گشتم تا یه نفری پیدا شد.بعد کم کم بقیه رتبه اولی ها هم ظاهر شدند و چند تا از مسوولین هم از دور به چشم میخوردند.
باز هم یه ساعتی الاف بودیم تا فهمیدیم که قراره به ما لباس مخصوص فارغ التحصیلی بدند( از اونا که کلاه داره
) که بریم مثلا خواستیم خودمون باهاش عکس بگیریم.
منم دیدم اوضاع اینطوریه.گفتم میرم خونه یه ساعت دیگه میام.اخه جشن ساعت ۱ ونیم شروع می شد.هیچی دیگه رفتم خونه و با خواهرم و یکی از دوستام برگشتم جشن.
بعد دیدیم صف تا کجا
اونم برای گرفتن کارت پذیرایی و کارت هدیه.بعد خوب من خیر سرم رتبه اول بودم و از اون لباس خوشگلا تنم کرده بودم.
رفتم گفتم به ما رتبه اولیها نمیدید از این کارتها؟ اقاهه گفت چرا که نه.منم خارج از صف گرفتم.دیگه حوصلتون رو سر نبرم به خاطر صفی که برای گرفتن میوه و هدیه درست شده بود.
بالاخره در ساعت ۲و نیم بعد از ظهر( یه ساعت تاخیر کاملا طبیعیه، میدونید که
) مراسم رسما شروع شد.که در ابتدای مراسم بعد از تلاوت قران و سرود ملی و سخنرانی رئیس دانشگاهمون و اینا و خوندن یک گروه تواشیح( که خداییش کارشون خیلی قشنگ بود و بسی لذت بردم) نوبت به دادن جوایز و تقدیر از برترینها شد.بعد اسامی رو با توجه به دانشکده ها می خوندند که بر اساس حروف الفبا تنظیم شده بود و از شانس من که رشته ام مدیریت بود و دانشکده ام مدیریت و حسابداری ، پس میشدم آخرین گروه. هی همین طوری برترها اومدند و رفتند تا اینکه در حدود ساعت ۳و نیم اینا بود که نوبت دانشکده ما شد.بعد از خوندن برترهای دوره دکترای مدیریت ، نوبت کارشناسی ارشد شد ، که اینجانب به عنوان اولین نفر از گروه برترهای ارشد بر بالای سن رفته و لوح تقدیر و اینامو گرفتم.

بعد اومدم پایین و فرستادنم اونور تا هدیه اصلیمو بگیرم که در یک پاکت قرار داشت و مبلغ ۸۰ هزار تومن بود
.
دیگه بعد از گرفتن یه عالمه عکس با استادا و همکلاسی ها و اینا ، تصمیم به برگشتن به خانه کردیم.
جالبش اینجا بود که هر کس از رو سن میومد پایین و عکس می گرفت ، کلا ناپدید میشد.بیچاره کسی که برای آخر برنامه اورده بودند که یه مقلد صدا بود ، وقت اجرای برنامه اش همش ۲۰ نفر رو صندلی نشسته بودند
.
خب من از بی برنامگی ها و اوضاع قارش میش و اینای مراسم فاکتور گرفتم تا حدی وگرنه باید براتون هزار و یکشب تعریف میکردم.
انشالله نوبت همتون بشه و فارغ التحصیل بشید ، اونم از نوع رتبه اولش.
حتما بودی.
اصلا زندگی می کنیم ، نفس می کشیم ، بالا می رویم ، پایین می آییم...
صبح تا شب در خیابانها مشغول دویدن هستیم..
یا به قول خودمان ، دنبال یه لقمه نون می ریم که به دستش بیاریم.
گاه گاه هم می بینیمش ها.
البته همیشگی نیست..
درسته که خیلی خیلی مهربونه
ولی خوب چشم ما کوره.اگرم بینا باشه ، خودمون رو به کوری می زنیم.
لبخند خداوند رو می گم ها..
دیدید؟؟

==========================
عکسه رو ببینید ، خیلی قشنگه ، دقیقا شبیه این :) می مونه. در ضمن این از عکسای شکار لحظه هاست که داداشم گرفته.
دسته بندي : دل مشغولی هامبا سلام خدمت خواننده های عزیز. برای اولین بار در این وبلاگ قصد داشتم یک مصاحبه با یکی از نویسنده های مشهور در زمینه های وبلاگ نویسی ، داستان کوتاه ، شعر و ... انجام بدم. برای همین هم خدمت یکی از آنها رسیدم و با تعیین وقت قبلی مصاحبه ای با ایشان صورت دادم. امیدوارم از آن لذت ببرید.
من : سلام
نویسنده : سلام
من : این داستانی که من تازه ازتون دیدم رو کی نوشتید؟
نویسنده : تابستون ، همین قدرشو نوشتم.
من : خب انگیزتون از نوشتن این داستان چی بوده؟
نویسنده : بیکاری
من : از چند سالگی حس کردید که می تونید بنویسید؟یا بهتر بگم شروع به نوشتن کردید؟
نویسنده : راستشو بخواید من خیلی عادت ندارم به این جور مصاحبه ها. اگه می شه اجازه بدین یه لیوان آب بخورم.
من : آب چرا روی میز شربت پرتقال هست، اونو میل بفرمایید
نویسنده : نه بابا ما ندید بدیدیم ،از این چیزا بلد نیستیم بخوریم

من : خب حالا همون آب رو بخورید، سوال منو جواب بدید
نویسنده : آهان ، بله خب ، راستش چیزه می دونید، اممممم، به نام خدا ، من نویسنده ازتهران هستم در خانواده ای مذهبی به دنیا اومدم ، از ۶ سالگی داستان می نویسم
من : خب اینا رو تا من نپرسیدم که نباید بگید که.
نویسنده : آها ، من خب گفتم که عادت ندارم خیلی ، هول می شم.
من : خب اشکال نداره ، من نوار رو قطع می کنم، ادیتش می کنم
نویسنده : تشکر می کنم ، پیام من به همه هم سن و سالام، اینه که داستان بنویسید
من : ای بابا ، سوال رو چرا می پیچونید ، جواب درست بدید لطفا!
نویسنده : خب شما ادیتش می کنید دیگه
من : اهان، خوب باشه، شما هر جور راحتید بگید
نویسنده : خب چی بگم دیگه؟
من : همون 6 سالگی که شروع به کار کردید چی نوشتید؟
نویسنده : حقیقتا خاطرم نیست
من : خب تا حالا چند تا داستان نوشتید؟
نویسنده : اجازه بدید اصلاح کنم سؤال رو باید بپرسید تا حالا چند تا داستان ننوشتید؟
من : نه همون نوشتید
نویسنده : داستان بلند اگه منظور هست، هیچ
من : نه همون کوتاه و نصفه نیمه هم قبوله
نویسنده : آها ، شاید بیست تا
من :کدومشو بیشتر دوست داشتید؟ یا دارید؟
نویسنده : یه داستانی که وقتی دبیرستان بودم شروع کردم به نوشتنش
من : اسمش چی بود؟ موضوعشم میشه بگید؟
نویسنده : اسم نداشت ، جریان یه پسری بود که توی تهران زندگی می کرد، و به طور ناگهانی با یه جمعیتی مواجه می شد که توانایی های عجیب و غریب داشتن
من : تمومش کردید؟
نویسنده : خلاصه شو آره اما مفصلشو نه
من : چرا ولش کردید؟
نویسنده : چون خودم تا تهش رو می دونستم ، جذابیتی نداشت نوشتنش برام
من : آهان
من : خوب مشوقتون تو این راه کی بوده؟
من : دوست دارید به این کار ادامه بدید؟ به این نوشتن و ول کردن؟
نویسنده : آره ، البته همین داستانی که الان روی سایته از نظر پختگی بهتره از بقیه داستانای بلندی که شروع کردم ، ولی موضوعش تکراریه
من : خب قصد انتشارشون رو ندارید؟
من : نویسندگی چی داشته که دوست دارید بنویسید؟
نویسنده : نویسندگی اجازه می ده تخیلاتت مجسم بشه جلوت، اینش قشنگه
من : فکر می کنید همه می تونند بنویسند؟
نویسنده : آری، شاید همه نتونن به طور طبیعی در قالب کلمات منظم فکر کنن، اما همه می تونن بنویسن
من : اگر کسی ادعا کنه که نمیتونه بنویسه، شما قبول می کنید؟(جوابشو میدونم)
نویسنده : نه نوشتن یه مهارت اکتسابیه بعضیا یه توانایی هنری اضافه دارن مثل خیلی نویسنده های معروف که باعث می شه بتونن راحت تر کنار بیان با نوشتن
من : خب میشه به نویسندگی به عنوان یه شغل نگاه کرد؟
نویسنده : می شه . همون طور که به موسیقی می شه .اینا یه ارزش هنری دارن اما دلیل نمی شه که نشه ازشون بهره برداری مادی کرد ولی اگه فقط به قصد بهره برداری مادی باشه خود به خود به یه چیز سخیف و سطح پایین تبدیل می شه
من : خب جناب نویسنده ، چه شکلی میشه استعداد نویسندگی رو آدم تو خودش تقویت کنه؟ (از اون سوال کلیشه ای ها)
نویسنده : با خوردن روزی یه لیوان آب هویج


من : تو خانواده چند نفر مثل شما استعداد نوشتن دارند یا می نویسند؟
نویسنده : مامانم و خواهرم
من : فکر می کنی کار کی بهتره؟
نویسنده : je ne sais pas
من : نخوندید کارهاشون رو؟
نویسنده : چرا but I'm of no particular opinion
من : اگر نمی نوشتید چه کار می کردید؟
نویسنده : آواز می خوندم
من : چه سوالی دوست دارید ازتون بپرسم؟
من : خب اشکال نداره از اینکه وقت گرانبهاتون رو در اختیار من گذاشتید ، خیلی خیلی ممنون میدونم که سرتون خفن شلوغه و اینا به هر حال از نظرات و بیانات شما فیض بردم در اخر می خواستم بپرسم که اجازه میدید این مصاحبه رو منتشر کنم؟
نویسنده : بله حق انتشارش در اختیار شماس
من : مرسی، حرف دیگه ای ندارید بزنید؟
نویسنده : نه دیگه ، اگر بار گران بودیم و رفتیم ، اگر نامهربان بودیم و رفتیم و ازاین حرفا، با تشکر فراوان.
==============================
پانوشت از نوع اول:
).کپی رایت آن هم همینطور.
نت و اینا رو که بلدید کانکت بشید، همین طوری کانکت میشید میاین جلو ، مستقیم. میرسید به بلوار وبلاگ نویسی.می پیچید داخل .انقدر میرید تا میرسید به میدان وبلاگ.دست چپ نمیرید ها ، اونجا خیابون بلاگ اسکای بید ، بیریخت و متروکه شده
، از بس کسی اونجا بهش نمیرسه ، سالی به 12 ماه دو بار ساکنینش اونجا رو آپ می کنند
، پس میپیچید دست راست ، خیابون بلاگفا ، از اون خیابوناست که برید توش فکر می کنید دارید تو شانزه لیزه قدم می زنید.بعد همین طوری میرید تا می رسید به اولین خونه بنفش رنگ
.همین جا ماشین رو پارک می کنید. رو پلاکش نوشته ارغوان و ارغنون ، زنگ ارغوان رو بزنید ، من اکثرا خونه هستم
.
پانوشت از نوع دوم:
ببخشید دیگه این مدلی شد. به قول یکی از همین شما دوستای عزیزم ، یه سری مساله بود و هست که ذهنمو مشغول کرده ، که اینطوری زدند بیرون. مشکل اینجاست که من دلم میخواست برداشتهای شما رو از این کلمات بفهمم که خوب هیچ کدومتون چیزی در این زمینه نگفتید. (گاها برخی از شما ها یه اشاره هایی کردید البته) به هر حال این مدلی شد دیگه .کاریشم نمی تونم و نمی خوام بکنم. حالا بازم عذر می خوام اگر باعث ناراحتی کسی شدم.
، دیوانه هستم خفن)

Always be here!
.
Be with you!
.
You with…!
.
What's the shame!
دسته بندي : جو گیر شدگی هام
Forget something?!
.
.
….
No question!!
دسته بندي : جو گیر شدگی هامChangeable?!
.
.
….
No question!!
دسته بندي : جو گیر شدگی هامTired?!
.
.
….
No question!!
دسته بندي : جو گیر شدگی هام
الان یه خبر بسیار بسیار خوب بهم رسید.خیلی خیلی خوشحال شدم.
اومدم اینجام بگمش ، تا باهاتون تقسیمش کنم.
الان یه عالمه خوشحالم.روحیه در حد بی نهایت.انشالله که همیشه برای همه خبر خوش بیاد.
==================
تناقض موجود بین این دو آپم رو خفن دوس دارم.
دسته بندي : یاد واره هامConcern?!
.
.
….
No question!!
دسته بندي : جو گیر شدگی هام
You can not cross the limitations!!
.
.
….
No question!!
دسته بندي : جو گیر شدگی هام