ولی از سر رو روی خودش شیطنت می ریخت. اصلا تصورشم نمی کردم که این مدلی باشه. ولی خیلی راحت باهاش کنار اومدم. خیلی راحت باهام همراه شد . خیلی راحتم همون روز ناهار مهمونم کرد:دی.
جالب ترش اون جا بود که وقتی به واسطه این آشنایی این جریان رو گفتم ، همین طوری تا یه مدت تو شکش باقی مونده بود.
همین طور روزها که می گذشت ، بیشتر و بیشتر با هم آشنا شدیم. کم کم این اشنایی از نظرمون ( حداقل از نظر من) برامون جالب تر بود و احساس وابستگی بیشتری به هم می کردیم.
با این که از نظر اخلاقی و رفتاری و شخصیتی و حتی سنی با هم متفاوت بودیم،(اخلاقمون اصلا با هم جور در نمیاد. باور ندارید از هر کی ما دو تا رو دیده می تونید بپرسید.نمونه این افراد بسیار است :دی) ولی همین اختلاف سلیقه و عقیده ، سبب موندگاری رابطمون شد.(البته خیلی از دوستی های که با خیلی ها تشکیل دادم ، سر همین اختلافات ، بی سرانجام موندند).
حالا این یکی خدا رو شکر ، استثنا بود. احتمالا دلیلش این بوده که بنده کلا خودم آدمه بسیار خوبی هستم و اینا :دی.
به هر حال تنها هدف از نگارش این مطلب این که بگم از آشنایی و دوستی باهاش بسیار خوشحالم. و اینم بگم که این دوستی هم مثل همه دوستی های دیگه ، پایین و بالا داشته و داره.(یعنی هم از دسته هم ناراحت شدیم ، هم به هم دیگه کلی خندیدیم ، هم دعوا کردیم باهم(دعواهامون مشهوره کلا :دی) هم همراهی کردیم هم دیگه رو).
مرسی بابت دوستی عزیزم.
تقریبا یک سال و اندی از اون تاریخ می گذره.دقیقا تاریخش یادم نیست. چقدر تو این مدت اتفاق برام افتاده.
دسته بندي : یاد واره هام














