تبليغاتX
ارغوان و ارغنون

آن چنان ناگهانی همه چی رخ داد که حتی الآن که بیش از یک سال از اون ماجرا می گذره ، هنوز در شکش باقی موندم. ظرف یه هفته اومد، دیدمش . اولین چیزی که بهم گفت این بود: « چقدر بچه مثبتی!» .

ولی از سر رو روی خودش شیطنت می ریخت. اصلا تصورشم نمی کردم که این مدلی باشه. ولی خیلی راحت باهاش کنار اومدم. خیلی راحت باهام همراه شد . خیلی راحتم همون روز ناهار مهمونم کرد:دی.

جالب ترش اون جا بود که وقتی به واسطه این آشنایی این جریان رو گفتم ، همین طوری تا یه مدت تو شکش باقی مونده بود.

همین طور روزها که می گذشت ، بیشتر و بیشتر با هم آشنا شدیم. کم کم این اشنایی از نظرمون ( حداقل از نظر من) برامون جالب تر بود و احساس وابستگی بیشتری به هم می کردیم.

با این که از نظر اخلاقی و رفتاری و شخصیتی و حتی سنی با هم متفاوت بودیم،(اخلاقمون اصلا با هم جور در نمیاد. باور ندارید از هر کی ما دو تا رو دیده می تونید بپرسید.نمونه این افراد بسیار است :دی) ولی همین اختلاف سلیقه و عقیده ، سبب موندگاری رابطمون شد.(البته خیلی از دوستی های که با خیلی ها تشکیل دادم ، سر همین اختلافات ، بی سرانجام موندند).

حالا این یکی خدا رو شکر ، استثنا بود. احتمالا دلیلش این بوده که بنده کلا خودم آدمه بسیار خوبی هستم و اینا :دی.

به هر حال تنها هدف از نگارش این مطلب این که بگم از آشنایی و دوستی باهاش بسیار خوشحالم. و اینم بگم که این دوستی هم مثل همه دوستی های دیگه ، پایین و بالا داشته و داره.(یعنی هم از دسته هم ناراحت شدیم ، هم به هم دیگه کلی خندیدیم ، هم دعوا کردیم باهم(دعواهامون مشهوره کلا :دی) هم همراهی کردیم هم دیگه رو).

مرسی بابت دوستی عزیزم.

تقریبا یک سال و اندی از اون تاریخ می گذره.دقیقا تاریخش یادم نیست. چقدر تو این مدت اتفاق برام افتاده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 23:24  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام


SULK!?

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 19:7  توسط ارغوان 
دسته بندي : دل مشغولی هام


It has been a long time, that I hadn't cried.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 18:0  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام


هزینه فرصتهای از دست رفته یتان را چگونه محاسبه می کنید؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 21:47  توسط ارغوان 
دسته بندي : دل مشغولی هام


بنده کلا از همان عنفوان کودکی به ولنتاین و این چیزا اعتقادی نداشتم ، فقط نکته اینجاست که گاها همین ولنتاین هم مفید فایده واقع می شود. به این ترتیب که مثلا در این روز به طور کاملا اتفاقی چند نفر از افراد ذکور شما را دعوت کرده و این افراد کلا از مرحله ولنتاین و اینا پرت می باشند و شما هم بسیار تمیز و قشنگ خود را به آنها قالب می کنید و در ابتدا یک کیک بستنی با شکلات داغ مهمانشان می شوید و چون به همین دو چیز قانع نیستید ، مجبورشان می کنید که خیلی تمیز تر برایتان یک فلش 4 گیگ ابتیاع بفرمایند.

و در ضمن کلی غر غر و کنایه می شنوید که هر چه روز خوب هست ماله شما خانمهاست و ما اقایون کلا یک روز پدر داریم که باز هم روز پدر است و روز پسر نیست و کسی ما پسرها را تحویل نمی گیرد. البته شما (یعنی بنده :دی) کلا در این زمینه ها کم نمی آورید و می گید که بیخود و الکی حرفای طفلکانه نزنید.

و این گونه خیلی راحت و آسان یک روز ولنتاین را علی رغم اوضاع و احوال ناخوشایندتان( که معلوم نیست ، آن ذکورات محترم متوجه شده اند یا نه ) به پایان می رسانید.

عجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 21:34  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام


وقتی دستاشو تو دستام می ذاره ، انگاری دنیا رو بهم دادند. اصلا وارد یه دنیای دیگه می شم. دنیایی جدید ، بدون آشوبها و غوغاها ، حرفها و حدیثها ، دردها و رنجها و... ، دنیایی تنها مختص خودم و اون. دنیایی که خودمون دو تایی داریم می سازیمش. با دستای خودمون ، با افکار خودمون ، با ایده های خودمون.

با هام راه میاد ، همراهیم می کنه ، تو افکارم شریک میشه . قدم به قدم با هم در دنیای جدیدمون راه می ریم. از زیر بنا می سازیمش. به هر قسمتش نقشی می زنیم. رنگهاشو خودمون با هم ترکیب می کنیم. قرمز ، آبی ، صورتی ، نارنجی ، بنفش ، سبز ، .... . سفیدی هاشو آن قدر خیره کننده می کشیم ، تا سیاهی ها در پسش دیده نشن.

آسمونه دنیامون رو بی هیچ لکی از سیاهی ، شفاف و آبی  ترسیم می کنیم. دریاش درسته که گه گاه طوفانی میشه ، ولی آرامشی درونش نهفته است که سبب میشه ساعتها در ساحلش باهم به تماشای موجهای در هم گره خورده اش بنشینیم.

چنان گرمایی به کلبه های دنیامون می دیم که شومینه و بخاری مسخره به نظر میان.

صمیمیت در جای جای دنیامون به چشم می خوره.

در ورای همه این چیزا ، لذت با اون بودنه که هر بار منو به طرف خودش می کشونه. در خودش غرق می کنه.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 12:56  توسط ارغوان 
دسته بندي : جو گیر شدگی هام


با این که می دونست داره میره ، حالا فردا نه ، ولی بالاخره می خواست بره. می دونست که دلش تنگ می شه ، می دونست که ساعتها برای این دقایق گریه می کنه . می دونست که ممکنه چنین چیزهایی رو دیگه نبینه .

با این حال به این لج بازی بچه گانه اش هم چنان ادامه می داد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 23:47  توسط ارغوان 
دسته بندي : جو گیر شدگی هام


سفر

      فراموش کردن است.

سفر

      گم شدن در لحظه های از خود بی خود شدن است.

سفر

      گوشزد تنهایی است.


سفر

      گرم کردن خود در آغوش یافت نشده هاست.

سفر

      پرواز به بلندی های با هم بودن است.

سفر

      شروع دوباره آن است.

سفر

      از سر کشیده شدن نقشه ی حیات است.


سفر

      احساس حسِ غربت است.

سفر

      رنگ ریختن بر روی سیاه و سفید هاست.


سفر

      گه گاه آنچنان دور افتاده است که دیگر دور افتادگیت به چشم نمی آید.


=====================

--این از اون مواردی که چشمم به یکی از دوست نوشته هام افتاده  و جو گیر شدم و نوشتمش.کاملا فی البداهه.:دی

-- خیلی دلم سفر می خواد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 18:0  توسط ارغوان 
دسته بندي : جو گیر شدگی هام


 

    روز اولی که تصمیم به دیدنش گرفتم رو زیاد یادم نمیاد. یه چیزایی البته به خاطر دارم ها ولی دقیقاْ نمی دونم چی شد یا چه اتفاقی افتاد که تصمیم گرفتم ببینمش. ولی هر چی بود به نظرم خوش یمن بود. یعنی الآن که بهش فکر می کنم ، سبب خیلی تغییرات تو زندگیم شد. چند روز پیشا فاله قهوه یکی از دوستان برام گرفت ، توش در اومد که یه مدت افسردگی داشتم ، یه جورایی حلش کردم برای خودم. گمونم حضور اون بود که باعثش شد. حداقل یکی از دلایل اصلیش که بود. حالا از اینا که بگذریم، داشتم  می گفتم. این که باهام بود. همیشه. هر بلایی که سرش خواستم تو این یه سال اوردم ، ولی دم نزد. صدا از دیوار در اومد از اون در نیومد. همین سکوتش ، گوش بودنه محضش بود که دل کندن ازشو برام سخت کرده بود. هر روز وابسته ترم می کرد. شده بود که روزها بهش فکر کرده بودم که چه شکلی این وابستگی ، این یکی بودن رو ادامه اش بدم، محکم ترش کنم. اون روزها رو خیلی دوست دارم ، اشتیاقی که داشتم ، انگیزه ای که درم ایجاد می کرد. نمی دونم چی داشت ، یا حتی چی نداشت که سبب شد کارهایی انجام بدم که تا قبل از اون فکر کردن بهش هم برام خنده دار بود. اما به راحتی از عهده اش بر اومدم. یه جورایی که خودمم تو کفش می موندم. خیلی ازش ممنونم. در عرض این یه سال در 111 لحظه خوشی و ناراحتیم باهام بوده ، گریه هامو شنیده ، خنده هامو به چشم دیده. در خاطرات ، دل مشغولی هام، غر غر هام، جو گیر شدگی هام. یه وقتایی هم دروازه ای برای یافتن دوستان جدید برام می شد.آن قدر قشنگ باهام راه میومد که بعضی وقتا حضورش رو فراموش می کردم. شاید یه وقتایی ، یه روزایی تصمیم داشتم که ترکش کنم ، از زندگیم بذارمش کنار ( مثله خیلی ها که این کار رو کردند ) ولی نمی دونم که چرا نتونستم ، یا بهتر بگم نخواستم. خوشحالم که ترکش نکردم. یا حتی سراغه یکی دیگه تو مایه های خودش نرفتم.

    تولدت یک سالگیت مبارک ، عزیزم. یه عالمه ، یه همه ، یه.... .

    آرزو می کنم که همیشه ارغوان و ارغنون من بمونی.

     

    =======================================

    پا نوشت:

  1. از اونایی که بهم کمک کردند که پیداش کنم ، درستش کنم ، زیرو روش کنم و... خیلی خیلی ممنون. ( الهه که بهم معرفیش کرد، میلاد که تو کارهای مهندسیش کمکم کرد ، همین طور داداشم که تو طراحی هاش باهام بود، مهرناز که تو نوشتنه مطالبش یاریم کرد و عارفه و میلاد که هی ایراد می گرفتند ازم، شهاب که برام یه وقتایی شعر می ذاشت (الان گذاشته کنار) ، امیر حسین که خیلی از نوشته هامو دوس نداشت ولی بازم می خوندشون و خیلی های دیگه که یادم نمیاد).
  2. یاد بچه هایی که قبلنا تو وبلاگم نظر می ذاشتند و اونایی که گاها یه سری به من می زنند ، رضا ، دارن ، سجاد ، زرایر ، ایده ، خسرو ؛ سعید ، موج ، پارسا، دارسی ، اینونتر ، مسلم ، افشین ، ایمان ، سپید ، ادوارد ، لوسیفر ، سروش ، زهره و... .
  3. مرسی از دانیال عزیز که یادش بود و چند روز پیش سالگردشو بهم تبریک گفت.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 9:31  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام


 

    هر روز خودشو نشون می داد ، حالا هر بار به یک رنگ ، اصلا همین تنوع رنگاش بود که جذبم می کرد و هر روز به خودش و اطرافش ، صورتی تازه می داد.

    اما اون روز ازش خبری نبود. خودشو یه جا قایم کرده بود.شایدم رفته بود تعطیلات. برای همین یکی دیگه جاش رو گرفته بود. شاید به قشنگی  و جذابیت خودش نبود ، ولی گیرا بود . همین گیراییش بود که اون روز منو متحول کرد. دیوانه ام کرد. شایدم باعث شد ، منفجر بشم. دیگر ظرفیتم به نهایت رسیده بود و نیاز به یک سوراخ برای ترکیدن داشت. اون سوراخش کرد.

    دیگر سر خودم نبودم ، باید خالی می شدم.

    پس بیخیال همه چی شدم. رفتم سراغش ، باید در کنارش می بودم تا شاید اون آرامشی که دنبالش بودم ، می یافتم . اولش ازم دوری می کرد یا شایدم هنوز منو ندیده بود. اما یهو اومد ، بی وقفه ، اما غوغا به پا کرد. سر و صدایش عالی بود. آرامشی داشت که وصف ناشدنی بود. بالا و پایین شدن صدایش ، دوست داشتنی ترین ریتمی بود که تا به حال شنیده بودم. آنقدر زیبا با صدای قدمهایم یکی شده بود که گاها خودم رو درونش گم می کردم. اصلا خودی وجود نداشت.

    اصلا رفته بودم تا خودم را گم کنم و از نو دوباره بیابم.

    با اینکه پاهام غر غر می کردند ، ولی رسما 2 ساعت باهاش همراهی کردم.

     

    ===============================

  • I am wondering if I achieve what I want , although for sure I felt much better.
  • I thank my friend a lot for helping me to recognize , get and feel this feeling.
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 11:20  توسط ارغوان 
دسته بندي : جو گیر شدگی هام


چنان در حصار ها و دیوارهای که در اطرافش کشیده ، محبوس شده است که دیگر حتی پنجره هایی که در بینشان ساخته، نمی بیند. نور با آنکه اجازه دخول دارد ، فرار را بر قرار ترجیح می دهد. آن قدر این حصارها مشخصند که از نامرئی بودنشان گذشته است ، اما هم چنان منکرشان می شود ، تنها کافیست از او بپرسید:

زنده ای؟

خوبی؟

داغون نیستی؟

همه چی رو به راهه؟

تمام این سؤالات را تنها با یک" بله " جواب می گوید و خلاص!

خنده دارد ، نه؟

اصلاً آیا باید حقیقت را بگوید ؟! حتی با اینکه برایش نگرانند ، دلشوره اش را دارند.

 به دنبال چیست؟ مگر همین را نمی خواست؟

اینکه با او باشند ، به فکرش باشند ، برایش اهمیت قایل گردند.

غرق شدن می خواهد؟ فراموش شدن؟ فراموش کردن؟ گیر کردن در باتلاق منفی نگری، منفی اندیشی؟

مسلماً چنین نیست.

پس چرا دیوارها را خراب نمی کند؟ تبر اعتماد به نفسش را گم کرده یا تیشه اعتقادش شکسته؟

شاید هم آن چنان ریشه هرز ناامیدی در اطرافش رشد کرده که حتی دستهای دوستی و محبت نمی توانند آنها را از بین ببرند.

===================

این مطلب برداشت آزادی از یک دوست نوشته است ، که این شکلی از آب در اومده. البته حقیقتش اینکه مجبورم کردند که در موردش بنویسند. خدا آن دوست را قرین رحمت فرماید.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 13:57  توسط ارغوان 
دسته بندي : جو گیر شدگی هام


 

می خوام سالاد درست کنم ، سالاده چیه الویه... اوه اوه ببخشید اشتباه شد. قرار بید امروز یه دستور غذایی بهتون آموزش بدم که تا به حال تو عمرتون نخوردید و یک بار امتحان کردنش مجانیه(فقط بار اول جواب میده و مجانی از آب در میاد).البته با سالاد میتونید بخورید ها. هر سالادی که بخواین مثلا آلفردینو ، اسپراگوس ، ایتالیایی ، سزار و... .

خب از هر چه بگذریم ، سخن دوست خوش تر است ، همون منظورم سخن مواد اولیه بید:

روز : یک عدد. تعطیل باشه بهتره ، حالا اگه نشد و پیدا نکردید ، نصفشم کار رو راه می ندازه.

دوست : یک عدد. خواهشا نرید دنباله اون معمولی هاش ها. حتما صمیمی ، با مرام و دوست جون باشه. در غیر این صورت کلا بی خیال این غذا بشید ، بهتره.

شرط : یک عدد. حالا هر مدل یا رنگی باشه فرق نفکوله. مهم اینکه شرط باشه. ایرانی و خارجیش توفیری نداره (البته برای حفظ نام وطن ، ترجیحا ایرانی بخر ، ایرانی). فقط یه نکته اساسی که هست اینکه جوری بسته بشه که حتما به نفع شما تموم بشه.(نکته کنکوریه ، عزیزان ، کاملا به خاطر بسپرند این رو).

لباس : یک دست . خواهشا نرید تریپ اسپورت بزنید ها ، شیک و پیک باشید و فکر کنید دارید میرید عروسی ، یا چه می دونم یه قراره کاری مهم. حتی شده برای اینکه همه چی تموم باشه ، یه سری به آرایشگاه بزنید و مو و صورتتون رو یه صفایی بدید. (اگه آرایشگاهتون وقتم نداد ، به اصرار بگیرید ، حتی شده ساعت 10 شب ، روز قبلش. حالا اگر تا ساعت 11 و 40 هم تو آرایشگاه کارتون طول کشید ، اصلا و ابدا مسأله ای نیست)

رستوران : یک عدد. البته همون طور که مستحضر هستید ، انواع رستوران موجود هست ، ولی برای این دستور غذایی ، تنها و تنها یک نوع رستوران کارساز بید. که این نوع رستوران دو شرط اساسی داره ، یکی اینکه گردون بید ، دو اینکه برج سفید بید.

حالا طرز تهیه:

کلیه مواد فوق رو با هم قاطی و پاتی می کنید.( از همزن هم برای سرعت بخشیدن به کار می تونید استفاده کنید). بعدش میذارید خوب جا بیوفته. حالا بستگی داره. مثلا من خودم یه ساعت رو ترجیح می دم که تلپ بشم تو رستوارنه.

برای دسر هم می تونید یه وقتی رو برای رفتن انتخاب کنید که تولدتون باشه و دوست مربوطه براتون یه کادو خوشگل و اینام بیاره که دیگه نور علی نور  بشه براتون.

امیدوارم از غذای امروز، کمالِ لذت رو برده باشید و دوست مربوطه رو حسابی حسابی پیاده کرده باشید. در ضمن بگم که این غذا 100 در صد تضمین شده است. بنده خودم امتحانش کردم. عالی جواب داده.

حالا برای اینکه بهتر غذا آشنا بشید ، عکسشم میذارم که دیگه حالی به هولی .

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 12:2  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام


+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 1:8  توسط ارغوان 
دسته بندي : غر غر هام



+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 21:3  توسط ارغوان 
دسته بندي : جو گیر شدگی هام


 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 21:30  توسط ارغوان 
دسته بندي : دل مشغولی هام


یک ستاره مونده تا روز

.

.

.

یک قدم مونده به رویا

.

.

.

یک ترانه مونده تا یار

.

.

.

یک سفر مونده به دیروز

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 14:43  توسط ارغوان 
دسته بندي : دل مشغولی هام


۱- عالی بود ها ، دقیقا شبیه هواپیما بود. ابر تو اسمون رو میگم.امروز صبح که داشتم میومدم شرکت ، چشمم بهش خورد.اومدم عکس بگیرم ،یعنی گرفتم ها ولی توش معلوم نیس.اصلا می دونید هر روز صبح که میام شرکت ، نه اینکه دقیقا برابر با طلوعه خورشیده و منم مسیرم به سمت شرق هست، هر روز با یه مدل اسمون مواجه میشم، که هر کدوم از اون یکی قشنگتر و جذاب تر.انقدر قشنگند که گاها دلم براشون ضعف میره.حیف که وسطه بزرگراه نمیشه وایستاد ، عکس گرفت.بعد میدونید ، میمونم تو کاره خدا ، یعنی هر چی فکر می کنم ، می بینم که به هیچ طریق و وسیله ای نمی تونم ازش بابته این منظره بدیع تشکر کنم.خیلی خیلی عالیند.هر روز یه نقش و نگاری به ابرا میده ، با رنگهای محسور کننده.واقعا واقعا متشکر خدا جون.

۲- چقدر با ارغوانه یه ماه پیش فرق کردم؟؟ به نظرم فرق کردم.حالا این فرقا یا از روی عمد بوده که البته مسایلی مسببشون بوده یا اینکه نه ، نا خود آگاه تغییری رخ داده.

۳-ناراحته

۴- They have changed their attitude.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 9:13  توسط ارغوان 
دسته بندي : غر غر هام