به دستت که می گیریش، به خیالت مثل بقیه است.
ظاهرش که همین طوره. اصلاً هیچ تفاوتی با هم سان هایش ندارد. شروعش می کنی. کاری به
کارش نداری. مثل بقیه باهاش رفتار می کنی . خوب عادتت همینه. اولشو که تموم می کنی
، به خیال خودت می گی که یحتمل باز از اون رومئو و ژولیتهاست که حالا با اصالت و
تاریخ ایرانی و از این جور چیزها مخلوطش کردند و البته بهش ادویه لیلی و مجنون و
اینام زدند. تازه همان اول کار هم طرف زرنگی کرده و آخرشو لو داده و خواسته برای
خودش به خیال خامش ، یه تفاوتی هم ایجاد کرده باشه.
اولین چیزی که جذبت می کنه و
در عین حال سر درگمت ، نثرشه. فارسی 1320. خب تو هم که ماله الآنی و از این جور
چیزها سر در نمیاری. این جاست که برای خوندنش دچار مشکل می شی. نمی دونی اسطَقسی
بخونی یا اسطِقسی یا حالا هر چی. حالا از تلفظشم که بگذری معنی اش ، خودش معمایی
است برات. تصمیم می گیری که بی خیال معنی و تلفظ بشی (البته تو دلت قیلی ویلی
میره که از این چیزاشم سر در بیاری).
عنوان هایی که برای فصولش گذاشته ، بیش تر برات جالب اند.
اول کار که اصلاً سر در
نمی آری. یکِ من و ... . که چی بشه حالا نویسنده ویرش گرفته برای خودش شمردنش
گرفته. حالا یه من و او هم هی بهش اضافه و کم کرده. خب خودت خوب می دونی که اهله
ایرانی خوندن نیستی ، ولی چه کنی که این یکی رو بهت توصیه اش کردند، شدیداً ! .
تازه ....................... !
تو هم که خوره کتابی و چند وقته نشده یه دل سیر
کتاب بخونی ، تازه تعطیلات و پیچوندن و از این حرفا. می گیریش دستت دیگه.( فضولیتم
گل کرده ( رجوع شود به خطوط بالاتر!). یک میشه دو ، دو میشه سه و ... تازه هر کدوم
دو بار دوبار.
نمی دونی با کریم حال می کنی یا از علی خوشت می آد. مریم محبوبته یا
مه تاب. اون وقت تکلیف حاج فتاح و درویش مصطفا چیه این وسط. صغرا و کبرا ! می بافی
به هم برای خودت.
رسم و رسومات اون موقع رو حال می کنی باهاش.
اعتقادشون ترک برنمی داشته. یا به قولی ، مو لای درزش نمی رفته. جالبن برات. لوطی
گری براشون اصل بوده. انگاری از نون شبشونم واجب تر.
باهاش گریه می کنی. حتی می خندی. آلمان رفتن
علی و کریم رو می گم ها. تمامش خنده است. تازه حرصتم در میاد. از بچه بازی های علی
و اون ذال محمد..!!
کاملاً مصداق از هفت دولت آزاده. یهو مجتبای
مدرسه می شه ، نواب صفوی!. مُرده و زنده راست راست باهم راه می رند. کلاً کله
باورات و خوانده هاتو می ریزه به هم. تاریخ رو گم می کنی.
تازه نمی دونی عشق علی و مه تاب ، عشق بوده یا
عشق مریم و ابوراصف؟؟ گیج می زنی. می زنی دیگر. بیجک گرفتی؟؟!!! ( اصلاً بیجک
یعنی چی؟ می دونست کسی ، ما رو هم مستفیض کنه خواهشاً).
تو پرانتزی ها رو نگو. کلی خنده آوره. خنده نه
از سر لودگی اونا یا هرز بودنشون. خنده از سر این که تک تک خیالاتتو اون جا رو
کاغذ پیش پیش برات نوشته.
اصلاً برای این که حرصه نویسنده رو در بیاری ،
به هیچ کدومش عمل نمی کنی.( انگاری نویسنده دشمنه خونیته!)
گاهاً از سر خستگی و اینا مجبوری بذاریش کنار.(
چنین آدمی نبودی ها. ولی مجبور می شی دیگه ،کاریشم نمی شه کرد). حتی کار به جایی
می کشه که تصمیم می گیری با خودت ببریش عروسی!!!!! ولی .... .
نمی دونی از فصله سفیدش بیش تر خوشت اومده ، یا
انگشترا؟؟ مُردن ها قشنگ تر بودند یا .... . از قصه همیشگی کبوتر با کبوتر ، باز
با باز بیش تر لجت می گیره یا از ..... .
سردرگمی های خوده نویسنده که دیگه شاهکاره. مثل
خودت می مونند. « آه را می گفتم یا اقرار را! علی را یا مریم را!......».
تنها می دانی که اگر 27 ! بار نتوانی بخوانیش ،
حتماً یک بار دیگر از سر خوانندنش را شروع می کنی ! .
تنها بنایی که اگر بلرزد ، محکم تر می شود ، دل است!
+
نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 18:36 توسط ارغوان
|
دسته بندي : یاد واره هام