تبليغاتX
ارغوان و ارغنون

هی از این ور و اون ور سرک می کشید. مترصد زمان مناسب بود. زمان هم بازیش گرفته بود. تا نزدیک می شد ، تندی خودش را مخفی می کرد. یافتنش کار آسانی نبود. چاره دیگری هم مگر داشت؟ یک ساعت ، یک روز ، یک هفته ، یک ماه ، یک سال. یک سال؟! تمام اعتبار و ارزشش به همین یک سال انتظارش بود. حالا دیگر یک سال هم داشت موعودش به سر می رسید.درست است که تقویمش را گم کرده بود، ولی چشمانش هنوز هیاهوی در پس نزدیک شدنش را می دید. گوشهایش ، صداهایی که آمدنش را فریاد می زدند ، می شنید. زبانش طعم شیرین رسیدنش را می توانست مزه مزه کند. بوی خواسته شدنش ، آشکارا به مشامش می رسید. دیگر چه می خواست، وقتی که پیام تبریک ورودش در چشمان تمام منتظرانش برق می زد.

پس آمد.

بهار ، آمدنت این بار هم با شکوه بود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 21:46  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام


و تمام شد رفت!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 20:34  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام


به دستت که می گیریش، به خیالت مثل بقیه است. ظاهرش که همین طوره. اصلاً هیچ تفاوتی با هم سان هایش ندارد. شروعش می کنی. کاری به کارش نداری. مثل بقیه باهاش رفتار می کنی . خوب عادتت همینه. اولشو که تموم می کنی ، به خیال خودت می گی که یحتمل باز از اون رومئو و ژولیتهاست که حالا با اصالت و تاریخ ایرانی و از این جور چیزها مخلوطش کردند و البته بهش ادویه لیلی و مجنون و اینام زدند. تازه همان اول کار هم طرف زرنگی کرده و آخرشو لو داده و خواسته برای خودش به خیال خامش ، یه تفاوتی هم ایجاد کرده باشه.

اولین چیزی که جذبت می کنه و در عین حال سر درگمت ، نثرشه. فارسی 1320. خب تو هم که ماله الآنی و از این جور چیزها سر در نمیاری. این جاست که برای خوندنش دچار مشکل می شی. نمی دونی اسطَقسی بخونی یا اسطِقسی یا حالا هر چی. حالا از تلفظشم که بگذری معنی اش ، خودش معمایی است برات. تصمیم می گیری که بی خیال معنی و تلفظ بشی (البته تو دلت قیلی ویلی میره  که از این چیزاشم سر در بیاری). عنوان هایی که برای فصولش گذاشته ، بیش تر برات جالب اند.

اول کار که اصلاً سر در نمی آری. یکِ من و ... . که چی بشه حالا نویسنده ویرش گرفته برای خودش شمردنش گرفته. حالا یه من و او هم هی بهش اضافه و کم کرده. خب خودت خوب می دونی که اهله ایرانی خوندن نیستی ، ولی چه کنی که این یکی رو بهت توصیه اش کردند، شدیداً ! . تازه ....................... !

تو هم که خوره کتابی و چند وقته نشده یه دل سیر کتاب بخونی ، تازه تعطیلات و پیچوندن و از این حرفا. می گیریش دستت دیگه.( فضولیتم گل کرده ( رجوع شود به خطوط بالاتر!). یک میشه دو ، دو میشه سه و ... تازه هر کدوم دو بار دوبار.

نمی دونی با کریم حال می کنی یا از علی خوشت می آد. مریم محبوبته یا مه تاب. اون وقت تکلیف حاج فتاح و درویش مصطفا چیه این وسط. صغرا و کبرا ! می بافی به هم برای خودت.

رسم و رسومات اون موقع رو حال می کنی باهاش. اعتقادشون ترک برنمی داشته. یا به قولی ، مو لای درزش نمی رفته. جالبن برات. لوطی گری براشون اصل بوده. انگاری از نون شبشونم واجب تر.

باهاش گریه می کنی. حتی می خندی. آلمان رفتن علی و کریم رو می گم ها. تمامش خنده است. تازه حرصتم در میاد. از بچه بازی های علی و اون ذال محمد..!!

کاملاً مصداق از هفت دولت آزاده. یهو مجتبای مدرسه می شه ، نواب صفوی!. مُرده و زنده راست راست باهم راه می رند. کلاً کله باورات و خوانده هاتو می ریزه به هم. تاریخ رو گم می کنی.

تازه نمی دونی عشق علی و مه تاب ، عشق بوده یا عشق مریم و ابوراصف؟؟ گیج می زنی. می زنی دیگر. بیجک گرفتی؟؟!!! ( اصلاً بیجک یعنی چی؟ می دونست کسی ، ما رو هم مستفیض کنه خواهشاً).

تو پرانتزی ها رو نگو. کلی خنده آوره. خنده نه از سر لودگی اونا یا هرز بودنشون. خنده از سر این که تک تک خیالاتتو اون جا رو کاغذ پیش پیش برات نوشته.

اصلاً برای این که حرصه نویسنده رو در بیاری ، به هیچ کدومش عمل نمی کنی.( انگاری نویسنده دشمنه خونیته!)

گاهاً از سر خستگی و اینا مجبوری بذاریش کنار.( چنین آدمی نبودی ها. ولی مجبور می شی دیگه ،کاریشم نمی شه کرد). حتی کار به جایی می کشه که تصمیم می گیری با خودت ببریش عروسی!!!!! ولی .... .

نمی دونی از فصله سفیدش بیش تر خوشت اومده ، یا انگشترا؟؟ مُردن ها قشنگ تر بودند یا .... . از قصه همیشگی کبوتر با کبوتر ، باز با باز بیش تر لجت می گیره یا از ..... .

سردرگمی های خوده نویسنده که دیگه شاهکاره. مثل خودت می مونند. « آه را می گفتم یا اقرار را! علی را یا مریم را!......».

تنها می دانی که اگر 27 ! بار نتوانی بخوانیش ، حتماً یک بار دیگر از سر خوانندنش را شروع می کنی ! .



تنها بنایی که اگر بلرزد ، محکم تر می شود ، دل است!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 18:36  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام


- Birthday

- Cleaning

- Walking

- Depressing

- Reading

- Hospital

- Wedding + old friends

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 23:40  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام


    اصلاً چنین حقی داشت؟؟ به فرض محال هم که داشت ، چه مرجع قانونی و حقوقی ای این حق رو بهش داده بود؟

    اصلاً باید این گونه می بود؟ اگر این گونه نبود، پس چه شکلی می خواست باشد؟

    اصلاً چقدر باید می بود؟ اصلاً باید می بود؟

    اصلاً منطقش چقدر راست می گفت؟ احساسش چی؟ حال گیرم که احساسش می چربید، خب قرار بود چه شود؟

    مگر نه این که بار اولش بود. تا به حال تجربه اش کرده بود؟

    اصلاً باید خودش را جدا می کرد؟ یا جدا افتاده بود؟ اصلاً جدایی راه حل بود؟ اصلاً جدایی از چه؟

    خوشحال بود؟ چرا نباشد. پس چرا ناراحت هم بود؟ اصلاً حق داشت که ناراحت هم باشد؟

    اصلاً چقدر حق داشت که درگیر شود؟ اصلاً باید درگیر می شد؟ لزومی به این کار بود؟ است؟

    چقدر دوست داشت؟ چقدر دوست داشتنی بود؟

    تحمل چی؟ صبر داشت؟ چقدر باید مشقت می کشید، صبر می کرد؟ اصلاً مشقتی هم مگر در کار بود؟

    خودش می خواست؟ نمی خواست؟ اصلاً خواستن این جا مطرح بود؟ است؟

    گریه؟ خنده؟ حتی لبخند؟ چرا گریه ، در میانِ قهقهه ها ، برنده همیشگی این بازی بود؟

    اصلاً برایش مهم بود؟ ارجح کدام بود؟ اصلاً ارجحیت معنا داشت؟

    مسخره؟شاید هم.

    چرا ولش نمی کرد؟چه چیز از جانش می خواست؟ راه دیگری وجود داشت؟دارد؟

    بیخیالی؟؟ توانش را داشت؟ که چه شود؟

    حالش از خودش به هم می خورد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    بس است :|

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 20:3  توسط ارغوان 
دسته بندي : دل مشغولی هام


حسودیم میشه ، خیلی هم حسودیم میشه. آخه نگاه کن ، با چهار تا شکلک و ادا و اطوار چنان قهقهه ای سر می ده که دله آدم رو می بره، آدم براش ضعف می کنه. از یه طرف دیگه هم تنها به خاطر گشنگی چنان گریه ای می کنه که آدم حسابی دلش براش کباب میشه. چهار تا چیز بیشتر دنیاشو تشکیل نمیده. مثلا تازه دستشو پیدا کرده ، چنان مِکی به دستش می زنه که انگار از این لذیذ تر و هیجان انگیز تر تو دنیا برای مکیدن وجود نداره . انقدر سر این قضیه ذوق می کنه که لبخند رو لبای همه میاره. کاش میشد که دوباره به اون دوران برگردمو از نگاه کودکی به این دنیا نگاه کنم. 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 20:24  توسط ارغوان 
دسته بندي : دل مشغولی هام


- خب به زور جبر ازم شیرینی مانتومو گرفتند.

- به زور جبر بهم یه کتاب هدیه شد.

- شیرینی مانتو هم خواهم گرفت.

- دیشب فهمیدم که این رنگی که زدم ، کاملا طبق مد بید. یعنی زیتونی و شکلاتی قاطی. با تشکر از کوروموزم جان بابت این اطلاعاتش. بابت یه چیز دیگه هم باید تشکر کنم که حالا اینجا جاش نیست.

- بعد هی این مامانم اینا می گفتند حالا که عروسی چیزی دعوت نیستیم ، رفتیم رنگ کردیم، الان اخر هفته هم تولد دعوت شدم هم عروسی

- کلا حال میده آدم برگ خشک رو خورد کنه ، بریزه رو کسی. امتحان کنید ، کاملا تفریح سالم و نشاط آوریه( مخصوصا بریزید رو سرش ،بره لای موهاش).

- طبق یک عملیات از قبل برنامه ریزی شده و نشده ، یه جلسه رو امروز پیچوندم رسما. با تشکر از خسرو و مهندس بابت همکاری خود آگاه و ناخودآگاهشون.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 21:19  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام


  1. کاملا با قیافه جدیدم حال می کنم. البته درسته که زیاد تو دیده خودم نیست ولی هر بار جلوی آینه قرار می گیرم ، یه ربعی بهش خیره می شم و هی باهاش ور میرم. کلا از این تریپ کارهای خفن دوس دارم. بسی حال می ده. همکارا تو شرکت که امروز می گفتند بهم میاد. ایول
  2. بعد از شرکت می خواستم برم بیرون ، یاری نیافتم ، یکی خونه داییش گیر کرده بود ، یکی باید از مهمونای داداشش پذیرایی می کرد، اون یکی کلاس داشت و اون یکی وقت از خیاط. پس بیخیالش شدم. ولی یهو بین راه ، راهمو کج کردم و رفتم مغازه ای که ازش همیشه مانتو می خرم. یه مانتوی بنفش خریدم و اومدم بیرون ، به همین سادگی!
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 19:3  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام


با سلام خدمت بینندگان عزیز( همون خوانندگان ، زیاد سخت نگیرید) ، نظر شما را به مشروح اخبار این هفته در ادامه مطلب جلب می کنم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 19:15  توسط ارغوان 
دسته بندي : غر غر هام


همگی با هم و همزمان در یک نقطه و یک لحظه ، دکمه Pause ،  سی دی پلیرها را می زنیم و CD جدیدی که دسته جمعی خریده ایم ، وارد دستگاه می کنیم. صدا را در حد نرمال نگه می داریم. البته بعضی هامون زیر آبی می روند و گاها صدا را بالا یا پایین می کنند. گاها ترانه ای که در حال پخش شدن است را زیر لب زمزمه می کنیم. وقتهایی هم با صدای بلند به همخوانی آن رو می آوریم. مواقعی هم سکوت اختیار کرده و تنها گوش می سپاریم.

عجله ای در کار نیست. از یک track به track بعدی. نهایت تلاش را برای لذت وافر بردن ، می کنیم. درست است که گاها noise هایی ناخواسته ، آهنگ را خراب می کند ، ولی خودمان را به بی خیالی می زنیم.

حیف و تنها حیف که پاها ، یارای همراهی ندارند و زمان هم خیال متوقف شدن. به هر حال تعداد آهنگهای سی دی جدید هم بی نهایت نیست و پایانی دارد. مجبوریم که دوباره ، دکمه play ، سی دی اول را دوباره بزنیم.

===================

- شدیداً پا درد گرفتم.

- دلم می خواد شعر بگم. یا بهتر بگم ، یه مطلب موزون بنویسم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 20:8  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام


  • I am supposed to be deeply sad, even I cried, but... .
  • Damn, I like it.
  • Changing the whole thing.
  • A new philosophy.
  • I need his/her helps, although... .
  • One step back? or more?
  • Isolation?!?
  • The invisible hands of God.

 

=====================

 - Muttering is always free here.

 - Don't looking forward to confirming your comments.

 - Please Don't forget me in your praying

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 9:48  توسط ارغوان 
دسته بندي : دل مشغولی هام


---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 11:55  توسط ارغوان 
دسته بندي : غر غر هام


1- یکی نیست بگه ، اخه یکی رو با مدرک ارشد چه که بره دمه این سفارت و اون سفارت ، فرم بگیره که یه مشت کله گنده شرکت پاشند برم فلان کشور و بهمان کنفرانس برای گردش و تفریح. درست شنیدید ، گردش و تفریح. اخه طرف نه انگلیسی بارشه و نه می دونه چی به چیه. مسلما  پوله شرکت میخواد بره اونور پی عشق و حال. اونوقت بدبختی هاش ماله کیه ؟؟ برای منه کارمند جز بیچاره و فلک زده.

2- کفش خریدم.

3- از سرما رسما منجمد شدم.

4- هنوزه که هنوزه دستام دارند می لرزند و حالم سر جاش نیومده.

5- به علت دریافت یه عدد پیشنهاد عالی از طرف جناب مهندس و تایید و پایه بودن مادر گرامی و یک عدد دانیال اغفالگر ، از فردا تا آخر این هفته نمیرم شرکت.

6- هر چی فکر می کنم چیزه خاصی برای عید نمی خوام که برم بخرم.

7- بدم نمیاد یه هدفون درست و حسابی بخرم برای خودم.( به یه عدد پایه در  همراهی برای خرید این کالا نیازمندم)

8- خیلی قشنگ رو سره یکی آوار شدم و حسابی غر زدم بهش. البته الان که اینا رو می نویسم ، وسط حرفامون قطع شد. ادامه غر غر هام بعد از پیام بازرگانی( از مترو در اومدنه جناب یکی)

9- رفتم با دوستم ناهار خوردم امروز. مهمونم کرد.

10- تنها 20 روز تا آزادی باقی مانده.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 17:47  توسط ارغوان 
دسته بندي : غر غر هام


دست نوشته
+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 13:7  توسط ارغوان 
دسته بندي : جو گیر شدگی هام


+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 21:23  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام