تبليغاتX
ارغوان و ارغنون



هیچ دقت کردی ؟ اِ ، یک کم برو جلوتر. فرق کرده ها. حتی از یک دقیقه پیشش تا حالا. دیگه 20 ، 30 سال که سهله !


+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 13:20  توسط ارغوان 
دسته بندي : جو گیر شدگی هام


ساعت 4 بامداد، چهارشنبه 26 فروردین ماه 1388 : زنگ موبایل بیدارم می کنه. البته خواب نبودم که بیدار بشم. ولی بازم از رختخواب کندن، اون ساعت صبح ، کاری بس عظیم است.

ساعت 4:45 بامداد ، چهارشنبه 26 فروردین ماه 1388: یک پژو آردی سیاه رنگ ، طبق قراره قبلی، سر موعد مقرر ، جلوی آپارتمان، منتظرم بود.

وقت اضافه: زمان لازم برای رسیدن به فرودگاه حدودا 20 دقیقه است و کرایه آن 4000 تومان .

ساعت 6 صبح ، چهارشنبه 26 فروردین ماه 1388: بالاخره باقالی تونست ، کارتهای پرواز رو بگیره.

وقت اضافه:همیشه یک ضد غر همراهتان ببرید تا بتوانید  سخنرانی فصیح باقالی رو در خصوص گلایه از 6 سانت ته مانده کارت پرواز در دستانش ، تحمل کنید.

ساعت 9:30 صبح ، چهارشنبه 26 فروردین ماه 1388 : 2 اتاق در بخش V.I.P  هتل برایمون در نظر گرفته بودند.

وقت اضافه: 1- همیشه به خاطر داشته باشید که در یک جمع 4 نفره ،  2 نفر شناسنامه شان را به همراه داشته باشند.

                2- زودتر از گروه دیگر همیشه اتاقتون رو انتخاب کنید و اتاقی رو بردارید که توش کتری برقی داشته باشه تا در برابر مبادله اتاقها ، نفری 5 تا 50 تومنی گیرتون بیاد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 15:31  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام


    سکوتم

    بی حرفیم

    نبودنم

    کجائید؟

    دلم برایتان تنگ شده ؟

    نمی دانم.

    شاید در پی تغییرتان بودم.

    شاید دلم می خواست جایتان را با حرف ، بودن و حضور تعویض کنم.

    دریغ که نمی گذارند.

    حیف که نمی خواهند.

    اینجاست که قفل می شوم.

    بسته می شوم.

    دیگر سخنی از من شنیده نمی شود.

    اینجاست که ترکیدنم فریاد می زند.

    اما

    محکم و با فشار نگهش می دارم.

    تمام تصمیماتم فرو می ریزند.

    و من آن جا زیر آوارشان در حال جان کندنم.

    نجات؟

    مسخره شده است.

    شاید

    راه نجاتی باشد.

    اما خسته از نیافتنش ، می گذارم که در سکوتم غرق شوم.

    یافته نشوم.

    گوشهایم را می گیرم.

    تحمل صداها برایم زجر آور است.

    انقلاب؟

    شدنی است؟

     

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 21:2  توسط ارغوان 
دسته بندي : جو گیر شدگی هام


شهر فرنگ تا حالا دیدید؟ تو این فیلم قدیمی های دهه 50 یا حتی قبلتر زیاده.همیشه یکیشون رو گوشه تصویر دیده میشه که یه مرد نسبتا مسنی هم پشتش وایستاده و یه چند تا پسر بچه شیطون و بازیگوش دارن از دریچه هاش توشو نگاه می کنند.از هر کدوم از دریچه هام یه عکسی معلومه که همون شهر فرنگی با چرخوندن یه دستگیره ، تصاویر رو جا به جا می کنه یه داستانی هم گه گاه براشون تعریف می کنه و این بچه هان که از هیجان ، از ته دلشون می خندند.

حالا این بار من خودمو گذاشتم جای همون شهر فرنگی و برای این که بتونم مشتری های بیشتری جذب کنم ، گشتم دنباله یه موضوع جالب برای عکسام.

بدو بدو شهره فرنگه ، از همه رنگه!




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 0:46  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام


    هر زنگ دری ، هر صدای تلفنی ، از جایش می پراند. منتظر بود دیگر . به هر حال باید یک خبری از او می رسید. همه می گفتند که می رسد.دیر یا زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد. پس می رسد دیگر.

    پس کِی؟

    اگر وقتی می رسید که همه آب ها از آسیاب افتاده بودند ، چه؟

    اگر وقتی می رسید که دیگر الآن نبود ،  چه ؟

    اگر وقتی می رسید که آن قدر تغییر کرده بود که دیگر نمی شناختش، چه؟

    اصلاً همه این ها به کنار.

    چرا باید می رسید؟

    ارزش داشت که این همه سال منتظرش می شد؟

    حالا به فرض که همه می گویند باید منتظرش شد ، همه می گویند که به او نیاز دارد ، خب که چه شود؟

    اصلاً اگر هرگز نمی آمد ، چه؟

    تکلیفش چه بود؟

    قصر آرزوهایش آوار می شد؟

    ترانه زندگی اش ساکت می شد؟

    تمام در های امید و زندگی به رویش بسته می شد؟

    مگر اصلاً کلید تمام درها پیش او بود؟ نبود؟

    همین سؤال های بی پاسخ بود که در لبه انتظار نگهش داشته بود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 13:4  توسط ارغوان 
دسته بندي : دل مشغولی هام


از مزرعه گفته هایم چه برداشت کردم که حالا دانه نگفته هایم را بکارم؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 19:35  توسط ارغوان 
دسته بندي : جو گیر شدگی هام


تک تک اعضای بدنم،

تک تک عضلاتم،

تک تک رگهایم،

تک تک بندهای جسمم،

تک تک سلولهایم

می لرزند. :|

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 21:51  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام


    قدم

    قدم

    گام

    گام

    شمردن.

    ده تا ، بیست تا ، هزار تا ، صد هزار تا.

    آغاز.

    پایان.

    به جلو و عقب رفتن هایش می نازید.

    آه که لذتی که از آن می برد ، وصف ناشدنی است!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 21:41  توسط ارغوان 
دسته بندي : جو گیر شدگی هام


Do you really think that the punishment has always its own efficiency?

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 13:37  توسط ارغوان 
دسته بندي : دل مشغولی هام



 ابرها می گریند
 آسمان میخواند
 آواز تند باد خشمگین را
 شب میپیچد
 از درد

 اگر می دانست
 کمین دیو دنیا را
 نمی خندید
 نمی گریست

 می ستایم زوزه ی باد را

 یادش بخیر

 کلاغی که نیمه شب قار قار می کرد

 چه شبهایی بود

 در اندیشه و رویای فردایی روشن

 غم و اندوه به جان نمی خرید

 بیم و امید نمی دانست

 و فقط پیش می تاخت

 تا به مقصد رسید

 ولی هیچ نیافت

 مقصد سرابی بزرگ بود

 سراب

 دلش تیره گشت

 به شب پناه برد

 شب را با همه ی وجود دوست داشت

 تنها یادگار

 تنها دوست

 تنها همنشین

 که تا صبح تنهایی هایش

 سختی هایش را نظاره کرده بود

 ای کاش باران بیاید

 ای کاش باد برایم بنوازد

 شاید اندوهِ دلم کمی آرام گیرد

شاید شب بداند
 که انسان
 هرچه قدر هم تنها نباشد
 بازهم همان قدر تنهاست
 شاید شب بداند


=====================

- این مطلب رو یه شخصه بسیار عزیز گفته که من با اجازش گذاشتم تو وبلاگم. یه جورایی دغدغه خودمم هست.

- دقیقاً روز قبل از سال تحویل اساسی مریض شدم. هنوزم یه جورایی آثارش مونده. دیدی می گن مثلاً طرف هنوز رو نیومده. منم همینم.

- به احتمال بسیار زیاد ، که از زیاد به نظرم گذشته ، دیگه اون شرکت قبلی نمی رم. یعنی خودم گفتم که دیگه نمیام. انشالله می گردم یه کار دیگه میابم. البته کلی کار متفرقه و نصفه مونده دارم که بخوام انجام بدم. ولی خوب یه شرایطی لازمه که انشالله اونام حاصل می شن.

- دیدید برف رو؟!

- حالا حالا ها خیال آپ کردن نداشتم ، ولی یهو آپ کردم. دلم تنگ شده بود شاید یه جورایی، نمی دونم.


رسیدن به آرزوهای رنگین کمانیتون رو تو سال جدید ، آرزومندم.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 12:55  توسط ارغوان 
دسته بندي : دل مشغولی هام