چادرشو کشید جلو و یه نگاه دیگه تو آینه انداخت و آخرین استکان لب طلایی چایی رو توی سینی نقره ای گذاشت.
"شاید این بار فرجی بشه."
-------------
مرسی میلاد.![]()
|
صفحه در حال
بارگذاری است!
لطفا با Internet Explorer و يا Opera به تماشاي اين وبلاگ بپردازيد |
چادرشو کشید جلو و یه نگاه دیگه تو آینه انداخت و آخرین استکان لب طلایی چایی رو توی سینی نقره ای گذاشت.
"شاید این بار فرجی بشه."
-------------
مرسی میلاد.![]()
هی بهت گفتم دنیا دو روزه اما تو تا جرعه آخرشو سَر کشیدی، حالا بکِش.
دسته بندي : جو گیر شدگی هام
بگیرش ، نذار بیاد جلو! یه قدم دیگه برداشت ، بهش شلیک کن، بزن تو سرش ، نمی دونم هر کاری می تونی بکن، فقط مانعش بشو.
شاید، البته شاید ها ، این بار کار ساز شد!
دسته بندي : جو گیر شدگی هام
صدای لطیف،
لبخند ملیح،
نگاهی ثابت بر او،
آغوشی گرم و باز،
همواره با او،
دیگر چه توقعی از معشوق می توانست داشته باشد؟!
دسته بندي : جو گیر شدگی هام1- اینو از یه وبلاگی امروز یاد گرفتم. خیلی باحال بود. زود کِشش رفتم. با اجازه صاحبش!
2- یه کم خب به اون مختون فشار بیارید خوبه ها. همش که نمیشه آدم لقمه آماده شده بخوره که.:دی
3- یکی یه بار بهم گفت، تا حالا 10 صفحه برای خودت نوشتی؟؟
4- اگه فضاش کمه بگید زیادترش کنم. خرجش همش چند تا اینتره :دی
5- کلاً وقتی ساعت از یک نیمه شب می گذره آپ نکنید.
دسته بندي : جو گیر شدگی هاممی کشمت!
دسته بندي : جو گیر شدگی هامهیچ دقت کردی ؟ اِ ، یک کم برو جلوتر. فرق کرده ها. حتی از یک دقیقه پیشش تا حالا. دیگه 20 ، 30 سال که سهله !
سکوتم
بی حرفیم
نبودنم
کجائید؟
دلم برایتان تنگ شده ؟
نمی دانم.
شاید در پی تغییرتان بودم.
شاید دلم می خواست جایتان را با حرف ، بودن و حضور تعویض کنم.
دریغ که نمی گذارند.
حیف که نمی خواهند.
اینجاست که قفل می شوم.
بسته می شوم.
دیگر سخنی از من شنیده نمی شود.
اینجاست که ترکیدنم فریاد می زند.
اما
محکم و با فشار نگهش می دارم.
تمام تصمیماتم فرو می ریزند.
و من آن جا زیر آوارشان در حال جان کندنم.
نجات؟
مسخره شده است.
شاید
راه نجاتی باشد.
اما خسته از نیافتنش ، می گذارم که در سکوتم غرق شوم.
یافته نشوم.
گوشهایم را می گیرم.
تحمل صداها برایم زجر آور است.
انقلاب؟
شدنی است؟
از مزرعه گفته هایم چه برداشت کردم که حالا دانه نگفته هایم را بکارم؟!
دسته بندي : جو گیر شدگی هامقدم
قدم
گام
گام
شمردن.
ده تا ، بیست تا ، هزار تا ، صد هزار تا.
آغاز.
پایان.
به جلو و عقب رفتن هایش می نازید.
آه که لذتی که از آن می برد ، وصف ناشدنی است!
با هام راه میاد ، همراهیم می کنه ، تو افکارم شریک میشه . قدم به قدم با هم در دنیای جدیدمون راه می ریم. از زیر بنا می سازیمش. به هر قسمتش نقشی می زنیم. رنگهاشو خودمون با هم ترکیب می کنیم. قرمز ، آبی ، صورتی ، نارنجی ، بنفش ، سبز ، .... . سفیدی هاشو آن قدر خیره کننده می کشیم ، تا سیاهی ها در پسش دیده نشن.
آسمونه دنیامون رو بی هیچ لکی از سیاهی ، شفاف و آبی ترسیم می کنیم. دریاش درسته که گه گاه طوفانی میشه ، ولی آرامشی درونش نهفته است که سبب میشه ساعتها در ساحلش باهم به تماشای موجهای در هم گره خورده اش بنشینیم.
چنان گرمایی به کلبه های دنیامون می دیم که شومینه و بخاری مسخره به نظر میان.
صمیمیت در جای جای دنیامون به چشم می خوره.
در ورای همه این چیزا ، لذت با اون بودنه که هر بار منو به طرف خودش می کشونه. در خودش غرق می کنه.

سفر
فراموش کردن است.
سفر
گم شدن در لحظه های از خود بی خود شدن است.
سفر
گوشزد تنهایی است.
سفر
گرم کردن خود در آغوش یافت نشده هاست.
سفر
پرواز به بلندی های با هم بودن است.
سفر
شروع دوباره آن است.
سفر
از سر کشیده شدن نقشه ی حیات است.
سفر
احساس حسِ غربت است.
سفر
رنگ ریختن بر روی سیاه و سفید هاست.
سفر
گه گاه آنچنان دور افتاده است که دیگر دور افتادگیت به چشم نمی آید.
=====================
--این از اون مواردی که چشمم به یکی از دوست نوشته هام افتاده و جو گیر شدم و نوشتمش.کاملا فی البداهه.:دی
-- خیلی دلم سفر می خواد.
دسته بندي : جو گیر شدگی هامهر روز خودشو نشون می داد ، حالا هر بار به یک رنگ ، اصلا همین تنوع رنگاش بود که جذبم می کرد و هر روز به خودش و اطرافش ، صورتی تازه می داد.
اما اون روز ازش خبری نبود. خودشو یه جا قایم کرده بود.شایدم رفته بود تعطیلات. برای همین یکی دیگه جاش رو گرفته بود. شاید به قشنگی و جذابیت خودش نبود ، ولی گیرا بود . همین گیراییش بود که اون روز منو متحول کرد. دیوانه ام کرد. شایدم باعث شد ، منفجر بشم. دیگر ظرفیتم به نهایت رسیده بود و نیاز به یک سوراخ برای ترکیدن داشت. اون سوراخش کرد.
دیگر سر خودم نبودم ، باید خالی می شدم.
پس بیخیال همه چی شدم. رفتم سراغش ، باید در کنارش می بودم تا شاید اون آرامشی که دنبالش بودم ، می یافتم . اولش ازم دوری می کرد یا شایدم هنوز منو ندیده بود. اما یهو اومد ، بی وقفه ، اما غوغا به پا کرد. سر و صدایش عالی بود. آرامشی داشت که وصف ناشدنی بود. بالا و پایین شدن صدایش ، دوست داشتنی ترین ریتمی بود که تا به حال شنیده بودم. آنقدر زیبا با صدای قدمهایم یکی شده بود که گاها خودم رو درونش گم می کردم. اصلا خودی وجود نداشت.
اصلا رفته بودم تا خودم را گم کنم و از نو دوباره بیابم.
با اینکه پاهام غر غر می کردند ، ولی رسما 2 ساعت باهاش همراهی کردم.
===============================
چنان در حصار ها و دیوارهای که در اطرافش کشیده ، محبوس شده است که دیگر حتی پنجره هایی که در بینشان ساخته، نمی بیند. نور با آنکه اجازه دخول دارد ، فرار را بر قرار ترجیح می دهد. آن قدر این حصارها مشخصند که از نامرئی بودنشان گذشته است ، اما هم چنان منکرشان می شود ، تنها کافیست از او بپرسید:
زنده ای؟
خوبی؟
داغون نیستی؟
همه چی رو به راهه؟
تمام این سؤالات را تنها با یک" بله " جواب می گوید و خلاص!
خنده دارد ، نه؟
اصلاً آیا باید حقیقت را بگوید ؟! حتی با اینکه برایش نگرانند ، دلشوره اش را دارند.
به دنبال چیست؟ مگر همین را نمی خواست؟
اینکه با او باشند ، به فکرش باشند ، برایش اهمیت قایل گردند.
غرق شدن می خواهد؟ فراموش شدن؟ فراموش کردن؟ گیر کردن در باتلاق منفی نگری، منفی اندیشی؟
مسلماً چنین نیست.
پس چرا دیوارها را خراب نمی کند؟ تبر اعتماد به نفسش را گم کرده یا تیشه اعتقادش شکسته؟
شاید هم آن چنان ریشه هرز ناامیدی در اطرافش رشد کرده که حتی دستهای دوستی و محبت نمی توانند آنها را از بین ببرند.
===================
این مطلب برداشت آزادی از یک دوست نوشته است ، که این شکلی از آب در اومده. البته حقیقتش اینکه مجبورم کردند که در موردش بنویسند. خدا آن دوست را قرین رحمت فرماید.![]()

شده بخواین فریاد بکشید؟
شده در شرف ترکیدن باشید؟
شده بخواین بزنید بیرون ، ساعتها راه برید؟ یا به جایی تکیه بدید و ساعتها بی حرکت بمونید؟
شده بخواین تمام درها رو به روی خودتون ببندید و انواع و اقسام قفل بهشون بزنید ؟
شده بخواین تا ابد سکوت کنید و صداتون رو هیچ کس و هیچ جا نشنونه؟
شده دوست داشته باشید ، به عالم و آدم فحش بدید؟
شده از همه چی و همه کس بدتون اومده باشه؟
شده حالتون از خودتون به هم بخوره؟
شده جونتون به لبتون رسیده باشه؟
شده بخواین تنها باشید؟
گاه غم زده کوچه ها...
در پی تکرارها...
یادمان رفته که...
کودک همسایمان...
ساکت و تنها شده..
باز نشنیده شده گریه اش...
از پس دیوارها..
گاه غزلهایمان...
گاه شعرهایمان...
آینه خود شدند...
انعکاسِ تکبرها..
گاه چشمانمان...
بسته شده بر همه..
گاه ز یاد برده ایم...
مهِ آلودگی اطرافها..
صورتمان گاه گاه...
خنده اش محو شود..
کاش ردِ اشکمان...
حک شود در ذهنمان..
نگرانِ خود و ...
غافل از اطرافیم..
عادتمان گشته است...
سلسله دوّار ها..
دستانمان ، گاه گاه...
ترسد از آغوشها..
باز شدیم جلوه ای...
از همه خود خواه ها..
دیدی یه بلوز داشتی ، دوستشم داشتی ، بعد همیشه تنته. کم کم اما هی تنگت میشه ، تنگتر...تنگتر.
دیگه نمیتونی از تنت در بیاری.مجبوری انقدر بپوشیش تا بپوسه ، خودش پاره بشه.
بعد دیگه نمیشه کاریش کرد. اونوقته که
you have outgrown this T-shirt
And
You need a new T-shirt.
Just this.![]()
ساکت در برابر یکدیگر،
نگاه از هم می دزدند،
یخ زده...
چرا کسی شومینه را روشن نمی کند؟!!
======================
یه نکته : در مورد پست قبلی ، مهرنوش به سوالای خوبی اشاره کرده ، میشه بهش جواب بدید.
دسته بندي : جو گیر شدگی هامبه زور خودشو چسبونده بود.
به هر زحمتی بود سعی داشت که خودشو نگه داره.
نمیخواست بره.
نمیخواست جدا بشه.
تموم زندگیش ، جوونیش رو باهاش گذرونده بود.
تک تک خاطراتش داشت جلوی چشماش رژه می رفتند..
گریه ها... لبخندها... در و دل ها ... دوست داشتن ها.... دلتنگی ها..
تنها اون بود که به حرفاش گوش می داد.
همیشه باهاش بود.
سبزی زندگیشو با اون زرد کرده بود.
با اینکه تو این همه مدت یه کلمه هم ازش نشنیده بود، اما با تمام وجودش میدونست که دوستش داره و بهش اهمیت میده.
حالا یهو این یکی از نا کجا آباد پیداش شده بود.
چرا دست از سرش برنمی داشت.
چی کارش داشت.
بابا می خواست بمونه.
هی این میخواست دستشو شل کنه.
اهههههههههههه............
دیده بود چه بلایی سر خواهرا و برادراش اورده بود.
پس ول کن نبود.
حیف حیف حیف...............
زوره اون ازش بیشتر بود.
جدا شد.
افتاد..
باد آرزوهاش رو برد.
خودشم برد.

Confused..
Amazed..
...
The exact feeling has been missed.
Sadness..
Happiness..
Misrableness..
Excitement..
Loneliness..
Setting back..
and
.
.
.
In the logical way, the feeling must be JOYANCE, but full of it is not achievable.![]()
Always be here!
.
Be with you!
.
You with…!
.
What's the shame!
دسته بندي : جو گیر شدگی هام
Forget something?!
.
.
….
No question!!
دسته بندي : جو گیر شدگی هامChangeable?!
.
.
….
No question!!
دسته بندي : جو گیر شدگی هامTired?!
.
.
….
No question!!
دسته بندي : جو گیر شدگی هامConcern?!
.
.
….
No question!!
دسته بندي : جو گیر شدگی هام
You can not cross the limitations!!
.
.
….
No question!!
دسته بندي : جو گیر شدگی هام