تبليغاتX
ارغوان و ارغنون

 

آزمایشات ِ نا موفق ِ مثل-ه آدم راه رفتن.

 

Deadline: next week


پی نوشت : نمی ذارن که. اه اه. عین آدم می خواستم آزمایشاتم رو ببرم جلو. اگه گذاشتن. بعد می گن چرا جوون های این مملکت رشد نمی کنند. بابا خب به آزمایشات من چی کار دارید آخه؟؟؟؟؟؟؟؟ اصلاً فکر کردن ، من به همین راحتی بیخیال می شم. کور خوندن. حالا که این طور شد ، به روش دو دقیقه ای روی می آرم تا چششون در آد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 1:51  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام


عیدتون یه همه مبارک. منظورم بیشتر به خانم هاست ها(فیمینیست بازی و اینا) . مگه چند تا زن، شبیه حضرت فاطمه الزهرا(س) هست؟! پس بازم یه عالمه ، یه همه، خیلی خیلی عیدتون مبارک. روز مادرامون، روز مادربزرگامون ، روز خودمون.حالا چون عید-ه ، به آقایون هم تبریک می گیم که فردا شاکی نشن. چی خریدید برای مادرتون؟؟ من که اگه دیشب مهرناز بهم نمی گفت ، فکر می کردم روز مادر هفته دیگه است. واقعاً مایه شرمساری -ه. ما که قرار شد فعلاً به کیک و گل اکتفا کنیم تا آخر هفته ، با خودِ مامانم بریم هر چی می خواد بخره برای خودش.

چی بگم دیگه ، انقدر ذهن آدم رو با یه سری چیزا مشغول می کنند که آدم روز-ه به این مهمی رو هم یادش می ره. اَه اَه . تازه یکی از دوستامم مثل من پاک یادش رفته بود. دیگه قرار شد بره زودی امروز کادو بخره تا مامانش نیومده.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 11:20  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام


یه باری با یه سری آدم زیاد ، رفته بودیم کوه و اینا. کوه که نه. پیک نیک بگم بهتره. به قولی یه همه بودیم. ۱۳ تا (قابل توجه رافونه). یه جایی بود کنار رودخونه طرفای امامزاده داوود. بعد هوا یه همه لطیف و یه همه دل انگیز و اینا. بعد از یه مقدار قابل توجه تو سر و کله هم زدن و بازی کردن، رفتیم کنار رودخونه. آب زلال و عالی. دیگه کفشا و جورابا رو کندیم. هی داشتیم یخ می کردیم. من و یکی از دوستام تصمیم گرفتیم عرض رودخونه رو طی کنیم و بریم اونور که مثلاً یه خورده آفتاب داشت، یه کم خشک بشیم. بماند که با چه اوضاعی رفتیم اونور. هی پامو می ذاشتم روی این سنگا، اینام لجن گرفته بودن، لیز. بیچاره دوستم، هی هوار می کشید، ارغوان مراقب باش. خوبه دستمو گرفته بود ، وگرنه کلاً در آب فرو می رفتم. حالا به هر سختی ای بود رفتیم اونور. یه مدت نشستیم.بعد آفتابش رفت. بعد خب داشت نزدیک ناهار می شد، تصمیم گرفتیم برگردیم طرف مکان اتراق. بعد خب تو راه برگشت ، دوباره همون بساط بالا تکرار شد. بعد یهو من چشمم خورد به یه سری تخته سنگ ، بالاتر از جایی که نشسته بودیم. خیلی خوشگل و اینا بودند. بعد به دوستم گفتم بریم اون جا. هم سنگاش باحالند ، هم کاملاً آفتاب روشونه. دقت داشتید که اون تخته سنگای جالب، اونور رودخونه بودن. دیگه این بار که داشتیم می رفتیم اونور تقریباً کلِ شلوارم خیس خیس شد. یه مدت روی اون تخته سنگا ولو بودیم. هی چرت و پرت گفتیم و خندیدیم. از انتخابات گرفته تا چه می دونم دانشگاه ، بچگی ، مسخره بازی هامون و .. .

در آخر که برگشتیم پیش بقیه دوستان، شلوارامون تا زانو خیس بودند.( برگشت از تخته سنگا به سمت مکان اتراق). قشنگ تا وقتی که بریم سوار ماشینا بشیم و برگردیم، هنوز شلوارم خیس بود. نه این که جین بود، زود خشک نمی شد. اومدم خونه یه مقداری پا درد و اینا شده بودم. ولی به روی خودم نیوردم.

مهم این که خیلی خیلی خوش گذشت. جاتون خالی.


- این آپ تنها به خاطره مزخرف جان صورت گرفت. بماند که کلی به همین خاطر بهم بد و بیراه گفت و فحش بارم کرد. دختره پررو خجالتم نمی کشه. از پشت تلفن هر چی خواست بهم گفت. (تموم اون سه نقطه ها رو). با این که آخرش گفت نمی خواد آپ کنم و ... ... ... ... خطاب شدم، ولی دیگه به خاطر یه سری علایق شخصی به این جناب مزخرف ( واقعاً قدر نمی دونه کهحیف ِدوست به این خوبی که داره)، عمل آپ کردن صورت گرفت.

- می تونید اینو بازگشت از مرخصی قلمداد کنید.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 20:49  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام


 افتتاحیه

ردیف

عنوان

زمان

1

مقدمات ورود شرکت کنندگان

8-8/30

2

سرود جمهوری اسلامی ایران و تلاوت قرآن مجید

8/30-8/45

3..

...

...

 

ساعت ۹:۱۰ صبح :        سر زد از افق مهر خاوران                 فروغ دیده حق باوران

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 12:43  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام


 

بعد از چندین ماه ، بحث و جدل و پایین بالا و چه می دونم هر چی که فکرشو بکنید ، بالاخره رضایت جهت پاره ای تعمیرات در خانه مان داده شد.

بعد اینا قرار بود دوشنبه بیان ، به دلایلی نیومدند. بعد یهو صبح روز چهارشنبه جناب لوله کش زنگ زدن من دارم میام.

 مامانم =  ، ما ها =

هیچی دیگه ، افتادیم به جونه خونه و اینا. بعد از اون جایی که هنوز در این خانه مشغول ادامه به حیات و حفظ بقا و از این چیزا هستیم، قرار شد ۲ تا از ۳ سرویس رو شروع به کار کنند تا بیچاره نشویم و اینا.

جناب لوله کش محترم تشریف اوردند، بعد هی گفتند فلکه رو ببندید، ما بستیم، ایشون شیر بستند. همین طوری ادامه داشت این روند تا به سرویس بزرگه رسیدند. در همین حال اتفاقی که نباید می افتاد ، افتاد. یعنی این که فلکه مربوطه به آن جا خراب تشریف داشتند و این جناب لوله کش بستش، ولی نتونست بازش کنه. هیچی دیگه گفت باید فلان جا رو بکنید تا بشه کاری کرد. اما چون پدر محترم بنده ، منزل تشریف نداشتند، جناب لوله کشم می خواست بره (آخه عصر شده بود)، فقط لطف فرمودند، یک عدد شیر آب توی یکی از سرویس ها برامون تعبیه کردند که بتوانیم شب را به سلامتی به صبح برسانیم.

( که به سختی و خدا رو شکر رساندیم.)

صبح هم جناب کاشی کار زنگ زدند که دستشان در یک خانه دیگر بند است ، از روز شنبه مزاحمت ایجاد می کنند. بعد پدر گرامی بنده ، یک عدد کارگر صدا فرموده تا به کَندنِ مکان فلکه مذکور دست بزند.

همین طوری کَند تا یک سوراخ در ابعاد ۵۰ در ۵۰ سانتی متر ، ایجاد شد و بعد از یک سری عملیات آب پاشی و لوله کشی ، موفق به باز کردن شیرهای آب شدند تا این گونه حیات به زندگیمان برگشت.

بعد دیگه چون سرویس مزبور کاملاً کثیف شده بودند، این جانب کمر همت با کمر داغانم بسته و به تمیزی آن و شستن دو دیگ بزرگ غذا ( قبلاً مانده بودند) مشغول شدم. سپس بعد از گرفتن یک عدد دوش ، الآن در خدمتتان هستم.

باشد که تا پایان این ماجرا دوام بیاوریم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 12:36  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام


 

صبح >> ۳ تا دونه خرما

هوای ابری >> ژاکت آبی خواهرم

ماهواره امید >> ۴۵ دقیقه انتظار - اوج گرفتن - جمعیتی به تماشا

میدان قلم >> جمعی ۴ نفره شده

نشر الکترونیک >> دلتا یو دو بار صفر می شود - چادر ملی

پروپزال >> خانه ی بنفش و قرمز کتاب - نسکافه داغ ایرانی

11:30 >> امتحان میان ترم - کلاس شنا

راهروی شماره ی... >> خنده - خوشی - خرید - کل کل

معده ی خالی >> ساندویچ نیمه گرم کباب ترکی - دلستر انار

نیمه ی راه >> لخ لخ قدم ها

الکساندر دوما >> سنگین - گران

کتاب >> صدای آه و ناله کمر ها ، پا ها و مچ ها

پله >> تمام صندلی ها اشغالند.

کودک >> جیغ ، فریاد ، رنگین کمان

نیمکت >> سهمِ من 5 تا بود.

اتوبوس >> آخرین باری که سوارش شدم، سالِ.. . از یاد برده ام.

پارک >> سنگ فرش شده.

9:45 >> رویِ ماه خداوند را بوسیدم و شب بخیر گفتم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 10:2  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام


 
  • الو ، سلام ، چطوری خوبی؟ خوش می گذره؟می بینم که یادی از ما کردی.
  • منم خوبم شکر.
  • هیچی الآن تو خیابونم . داشتم خرید می کردم.
  • مهمون که نه ولی میوه و خرت و پرت می خواستم برای خونه بخرم.
  • جلوی دکه روزنامه فروشیم. نمی دونم کدوم مجله رو بگیرم.
  • نه ماشین آوردم . دو تا خیابون بالاتر پارک کردم.
  • آره دیگه دستم پره. گوشی رو گذاشتم بین گوشم و شونه ام.
  • نه نمیوفته. چشمم چیزی رو نگرفت. دیگه دارم بر می گردم. تو بگو  ببینم چه خبر؟
  • ااا، رفتی پس اونجا . خوش گذشت؟ کیا اومده بودند؟
  • ایول پس شامم داد. پس حسابی تحویلتون گرفته ها.
  • ای وای دیدی چی شد . یه لحظه گوشی رو نگه دار. به نظرم موبایلمو تو دکه روزنامه فروشی جا گذاشتم!!


    - برداشتی آزاد از یک ماجرای واقعی

    - با تشکر از دانیال به خاطر عکس و هم به خاطر کمکی که بهم کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 14:32  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام


ساعت 4 بامداد، چهارشنبه 26 فروردین ماه 1388 : زنگ موبایل بیدارم می کنه. البته خواب نبودم که بیدار بشم. ولی بازم از رختخواب کندن، اون ساعت صبح ، کاری بس عظیم است.

ساعت 4:45 بامداد ، چهارشنبه 26 فروردین ماه 1388: یک پژو آردی سیاه رنگ ، طبق قراره قبلی، سر موعد مقرر ، جلوی آپارتمان، منتظرم بود.

وقت اضافه: زمان لازم برای رسیدن به فرودگاه حدودا 20 دقیقه است و کرایه آن 4000 تومان .

ساعت 6 صبح ، چهارشنبه 26 فروردین ماه 1388: بالاخره باقالی تونست ، کارتهای پرواز رو بگیره.

وقت اضافه:همیشه یک ضد غر همراهتان ببرید تا بتوانید  سخنرانی فصیح باقالی رو در خصوص گلایه از 6 سانت ته مانده کارت پرواز در دستانش ، تحمل کنید.

ساعت 9:30 صبح ، چهارشنبه 26 فروردین ماه 1388 : 2 اتاق در بخش V.I.P  هتل برایمون در نظر گرفته بودند.

وقت اضافه: 1- همیشه به خاطر داشته باشید که در یک جمع 4 نفره ،  2 نفر شناسنامه شان را به همراه داشته باشند.

                2- زودتر از گروه دیگر همیشه اتاقتون رو انتخاب کنید و اتاقی رو بردارید که توش کتری برقی داشته باشه تا در برابر مبادله اتاقها ، نفری 5 تا 50 تومنی گیرتون بیاد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 15:31  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام


شهر فرنگ تا حالا دیدید؟ تو این فیلم قدیمی های دهه 50 یا حتی قبلتر زیاده.همیشه یکیشون رو گوشه تصویر دیده میشه که یه مرد نسبتا مسنی هم پشتش وایستاده و یه چند تا پسر بچه شیطون و بازیگوش دارن از دریچه هاش توشو نگاه می کنند.از هر کدوم از دریچه هام یه عکسی معلومه که همون شهر فرنگی با چرخوندن یه دستگیره ، تصاویر رو جا به جا می کنه یه داستانی هم گه گاه براشون تعریف می کنه و این بچه هان که از هیجان ، از ته دلشون می خندند.

حالا این بار من خودمو گذاشتم جای همون شهر فرنگی و برای این که بتونم مشتری های بیشتری جذب کنم ، گشتم دنباله یه موضوع جالب برای عکسام.

بدو بدو شهره فرنگه ، از همه رنگه!




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 0:46  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام


تک تک اعضای بدنم،

تک تک عضلاتم،

تک تک رگهایم،

تک تک بندهای جسمم،

تک تک سلولهایم

می لرزند. :|

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 21:51  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام


هی از این ور و اون ور سرک می کشید. مترصد زمان مناسب بود. زمان هم بازیش گرفته بود. تا نزدیک می شد ، تندی خودش را مخفی می کرد. یافتنش کار آسانی نبود. چاره دیگری هم مگر داشت؟ یک ساعت ، یک روز ، یک هفته ، یک ماه ، یک سال. یک سال؟! تمام اعتبار و ارزشش به همین یک سال انتظارش بود. حالا دیگر یک سال هم داشت موعودش به سر می رسید.درست است که تقویمش را گم کرده بود، ولی چشمانش هنوز هیاهوی در پس نزدیک شدنش را می دید. گوشهایش ، صداهایی که آمدنش را فریاد می زدند ، می شنید. زبانش طعم شیرین رسیدنش را می توانست مزه مزه کند. بوی خواسته شدنش ، آشکارا به مشامش می رسید. دیگر چه می خواست، وقتی که پیام تبریک ورودش در چشمان تمام منتظرانش برق می زد.

پس آمد.

بهار ، آمدنت این بار هم با شکوه بود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 21:46  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام


و تمام شد رفت!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 20:34  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام


به دستت که می گیریش، به خیالت مثل بقیه است. ظاهرش که همین طوره. اصلاً هیچ تفاوتی با هم سان هایش ندارد. شروعش می کنی. کاری به کارش نداری. مثل بقیه باهاش رفتار می کنی . خوب عادتت همینه. اولشو که تموم می کنی ، به خیال خودت می گی که یحتمل باز از اون رومئو و ژولیتهاست که حالا با اصالت و تاریخ ایرانی و از این جور چیزها مخلوطش کردند و البته بهش ادویه لیلی و مجنون و اینام زدند. تازه همان اول کار هم طرف زرنگی کرده و آخرشو لو داده و خواسته برای خودش به خیال خامش ، یه تفاوتی هم ایجاد کرده باشه.

اولین چیزی که جذبت می کنه و در عین حال سر درگمت ، نثرشه. فارسی 1320. خب تو هم که ماله الآنی و از این جور چیزها سر در نمیاری. این جاست که برای خوندنش دچار مشکل می شی. نمی دونی اسطَقسی بخونی یا اسطِقسی یا حالا هر چی. حالا از تلفظشم که بگذری معنی اش ، خودش معمایی است برات. تصمیم می گیری که بی خیال معنی و تلفظ بشی (البته تو دلت قیلی ویلی میره  که از این چیزاشم سر در بیاری). عنوان هایی که برای فصولش گذاشته ، بیش تر برات جالب اند.

اول کار که اصلاً سر در نمی آری. یکِ من و ... . که چی بشه حالا نویسنده ویرش گرفته برای خودش شمردنش گرفته. حالا یه من و او هم هی بهش اضافه و کم کرده. خب خودت خوب می دونی که اهله ایرانی خوندن نیستی ، ولی چه کنی که این یکی رو بهت توصیه اش کردند، شدیداً ! . تازه ....................... !

تو هم که خوره کتابی و چند وقته نشده یه دل سیر کتاب بخونی ، تازه تعطیلات و پیچوندن و از این حرفا. می گیریش دستت دیگه.( فضولیتم گل کرده ( رجوع شود به خطوط بالاتر!). یک میشه دو ، دو میشه سه و ... تازه هر کدوم دو بار دوبار.

نمی دونی با کریم حال می کنی یا از علی خوشت می آد. مریم محبوبته یا مه تاب. اون وقت تکلیف حاج فتاح و درویش مصطفا چیه این وسط. صغرا و کبرا ! می بافی به هم برای خودت.

رسم و رسومات اون موقع رو حال می کنی باهاش. اعتقادشون ترک برنمی داشته. یا به قولی ، مو لای درزش نمی رفته. جالبن برات. لوطی گری براشون اصل بوده. انگاری از نون شبشونم واجب تر.

باهاش گریه می کنی. حتی می خندی. آلمان رفتن علی و کریم رو می گم ها. تمامش خنده است. تازه حرصتم در میاد. از بچه بازی های علی و اون ذال محمد..!!

کاملاً مصداق از هفت دولت آزاده. یهو مجتبای مدرسه می شه ، نواب صفوی!. مُرده و زنده راست راست باهم راه می رند. کلاً کله باورات و خوانده هاتو می ریزه به هم. تاریخ رو گم می کنی.

تازه نمی دونی عشق علی و مه تاب ، عشق بوده یا عشق مریم و ابوراصف؟؟ گیج می زنی. می زنی دیگر. بیجک گرفتی؟؟!!! ( اصلاً بیجک یعنی چی؟ می دونست کسی ، ما رو هم مستفیض کنه خواهشاً).

تو پرانتزی ها رو نگو. کلی خنده آوره. خنده نه از سر لودگی اونا یا هرز بودنشون. خنده از سر این که تک تک خیالاتتو اون جا رو کاغذ پیش پیش برات نوشته.

اصلاً برای این که حرصه نویسنده رو در بیاری ، به هیچ کدومش عمل نمی کنی.( انگاری نویسنده دشمنه خونیته!)

گاهاً از سر خستگی و اینا مجبوری بذاریش کنار.( چنین آدمی نبودی ها. ولی مجبور می شی دیگه ،کاریشم نمی شه کرد). حتی کار به جایی می کشه که تصمیم می گیری با خودت ببریش عروسی!!!!! ولی .... .

نمی دونی از فصله سفیدش بیش تر خوشت اومده ، یا انگشترا؟؟ مُردن ها قشنگ تر بودند یا .... . از قصه همیشگی کبوتر با کبوتر ، باز با باز بیش تر لجت می گیره یا از ..... .

سردرگمی های خوده نویسنده که دیگه شاهکاره. مثل خودت می مونند. « آه را می گفتم یا اقرار را! علی را یا مریم را!......».

تنها می دانی که اگر 27 ! بار نتوانی بخوانیش ، حتماً یک بار دیگر از سر خوانندنش را شروع می کنی ! .



تنها بنایی که اگر بلرزد ، محکم تر می شود ، دل است!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 18:36  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام


- Birthday

- Cleaning

- Walking

- Depressing

- Reading

- Hospital

- Wedding + old friends

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 23:40  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام


- خب به زور جبر ازم شیرینی مانتومو گرفتند.

- به زور جبر بهم یه کتاب هدیه شد.

- شیرینی مانتو هم خواهم گرفت.

- دیشب فهمیدم که این رنگی که زدم ، کاملا طبق مد بید. یعنی زیتونی و شکلاتی قاطی. با تشکر از کوروموزم جان بابت این اطلاعاتش. بابت یه چیز دیگه هم باید تشکر کنم که حالا اینجا جاش نیست.

- بعد هی این مامانم اینا می گفتند حالا که عروسی چیزی دعوت نیستیم ، رفتیم رنگ کردیم، الان اخر هفته هم تولد دعوت شدم هم عروسی

- کلا حال میده آدم برگ خشک رو خورد کنه ، بریزه رو کسی. امتحان کنید ، کاملا تفریح سالم و نشاط آوریه( مخصوصا بریزید رو سرش ،بره لای موهاش).

- طبق یک عملیات از قبل برنامه ریزی شده و نشده ، یه جلسه رو امروز پیچوندم رسما. با تشکر از خسرو و مهندس بابت همکاری خود آگاه و ناخودآگاهشون.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 21:19  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام


  1. کاملا با قیافه جدیدم حال می کنم. البته درسته که زیاد تو دیده خودم نیست ولی هر بار جلوی آینه قرار می گیرم ، یه ربعی بهش خیره می شم و هی باهاش ور میرم. کلا از این تریپ کارهای خفن دوس دارم. بسی حال می ده. همکارا تو شرکت که امروز می گفتند بهم میاد. ایول
  2. بعد از شرکت می خواستم برم بیرون ، یاری نیافتم ، یکی خونه داییش گیر کرده بود ، یکی باید از مهمونای داداشش پذیرایی می کرد، اون یکی کلاس داشت و اون یکی وقت از خیاط. پس بیخیالش شدم. ولی یهو بین راه ، راهمو کج کردم و رفتم مغازه ای که ازش همیشه مانتو می خرم. یه مانتوی بنفش خریدم و اومدم بیرون ، به همین سادگی!
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 19:3  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام


همگی با هم و همزمان در یک نقطه و یک لحظه ، دکمه Pause ،  سی دی پلیرها را می زنیم و CD جدیدی که دسته جمعی خریده ایم ، وارد دستگاه می کنیم. صدا را در حد نرمال نگه می داریم. البته بعضی هامون زیر آبی می روند و گاها صدا را بالا یا پایین می کنند. گاها ترانه ای که در حال پخش شدن است را زیر لب زمزمه می کنیم. وقتهایی هم با صدای بلند به همخوانی آن رو می آوریم. مواقعی هم سکوت اختیار کرده و تنها گوش می سپاریم.

عجله ای در کار نیست. از یک track به track بعدی. نهایت تلاش را برای لذت وافر بردن ، می کنیم. درست است که گاها noise هایی ناخواسته ، آهنگ را خراب می کند ، ولی خودمان را به بی خیالی می زنیم.

حیف و تنها حیف که پاها ، یارای همراهی ندارند و زمان هم خیال متوقف شدن. به هر حال تعداد آهنگهای سی دی جدید هم بی نهایت نیست و پایانی دارد. مجبوریم که دوباره ، دکمه play ، سی دی اول را دوباره بزنیم.

===================

- شدیداً پا درد گرفتم.

- دلم می خواد شعر بگم. یا بهتر بگم ، یه مطلب موزون بنویسم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 20:8  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام


+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 21:23  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام


آن چنان ناگهانی همه چی رخ داد که حتی الآن که بیش از یک سال از اون ماجرا می گذره ، هنوز در شکش باقی موندم. ظرف یه هفته اومد، دیدمش . اولین چیزی که بهم گفت این بود: « چقدر بچه مثبتی!» .

ولی از سر رو روی خودش شیطنت می ریخت. اصلا تصورشم نمی کردم که این مدلی باشه. ولی خیلی راحت باهاش کنار اومدم. خیلی راحت باهام همراه شد . خیلی راحتم همون روز ناهار مهمونم کرد:دی.

جالب ترش اون جا بود که وقتی به واسطه این آشنایی این جریان رو گفتم ، همین طوری تا یه مدت تو شکش باقی مونده بود.

همین طور روزها که می گذشت ، بیشتر و بیشتر با هم آشنا شدیم. کم کم این اشنایی از نظرمون ( حداقل از نظر من) برامون جالب تر بود و احساس وابستگی بیشتری به هم می کردیم.

با این که از نظر اخلاقی و رفتاری و شخصیتی و حتی سنی با هم متفاوت بودیم،(اخلاقمون اصلا با هم جور در نمیاد. باور ندارید از هر کی ما دو تا رو دیده می تونید بپرسید.نمونه این افراد بسیار است :دی) ولی همین اختلاف سلیقه و عقیده ، سبب موندگاری رابطمون شد.(البته خیلی از دوستی های که با خیلی ها تشکیل دادم ، سر همین اختلافات ، بی سرانجام موندند).

حالا این یکی خدا رو شکر ، استثنا بود. احتمالا دلیلش این بوده که بنده کلا خودم آدمه بسیار خوبی هستم و اینا :دی.

به هر حال تنها هدف از نگارش این مطلب این که بگم از آشنایی و دوستی باهاش بسیار خوشحالم. و اینم بگم که این دوستی هم مثل همه دوستی های دیگه ، پایین و بالا داشته و داره.(یعنی هم از دسته هم ناراحت شدیم ، هم به هم دیگه کلی خندیدیم ، هم دعوا کردیم باهم(دعواهامون مشهوره کلا :دی) هم همراهی کردیم هم دیگه رو).

مرسی بابت دوستی عزیزم.

تقریبا یک سال و اندی از اون تاریخ می گذره.دقیقا تاریخش یادم نیست. چقدر تو این مدت اتفاق برام افتاده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 23:24  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام


It has been a long time, that I hadn't cried.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 18:0  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام


بنده کلا از همان عنفوان کودکی به ولنتاین و این چیزا اعتقادی نداشتم ، فقط نکته اینجاست که گاها همین ولنتاین هم مفید فایده واقع می شود. به این ترتیب که مثلا در این روز به طور کاملا اتفاقی چند نفر از افراد ذکور شما را دعوت کرده و این افراد کلا از مرحله ولنتاین و اینا پرت می باشند و شما هم بسیار تمیز و قشنگ خود را به آنها قالب می کنید و در ابتدا یک کیک بستنی با شکلات داغ مهمانشان می شوید و چون به همین دو چیز قانع نیستید ، مجبورشان می کنید که خیلی تمیز تر برایتان یک فلش 4 گیگ ابتیاع بفرمایند.

و در ضمن کلی غر غر و کنایه می شنوید که هر چه روز خوب هست ماله شما خانمهاست و ما اقایون کلا یک روز پدر داریم که باز هم روز پدر است و روز پسر نیست و کسی ما پسرها را تحویل نمی گیرد. البته شما (یعنی بنده :دی) کلا در این زمینه ها کم نمی آورید و می گید که بیخود و الکی حرفای طفلکانه نزنید.

و این گونه خیلی راحت و آسان یک روز ولنتاین را علی رغم اوضاع و احوال ناخوشایندتان( که معلوم نیست ، آن ذکورات محترم متوجه شده اند یا نه ) به پایان می رسانید.

عجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 21:34  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام


 

    روز اولی که تصمیم به دیدنش گرفتم رو زیاد یادم نمیاد. یه چیزایی البته به خاطر دارم ها ولی دقیقاْ نمی دونم چی شد یا چه اتفاقی افتاد که تصمیم گرفتم ببینمش. ولی هر چی بود به نظرم خوش یمن بود. یعنی الآن که بهش فکر می کنم ، سبب خیلی تغییرات تو زندگیم شد. چند روز پیشا فاله قهوه یکی از دوستان برام گرفت ، توش در اومد که یه مدت افسردگی داشتم ، یه جورایی حلش کردم برای خودم. گمونم حضور اون بود که باعثش شد. حداقل یکی از دلایل اصلیش که بود. حالا از اینا که بگذریم، داشتم  می گفتم. این که باهام بود. همیشه. هر بلایی که سرش خواستم تو این یه سال اوردم ، ولی دم نزد. صدا از دیوار در اومد از اون در نیومد. همین سکوتش ، گوش بودنه محضش بود که دل کندن ازشو برام سخت کرده بود. هر روز وابسته ترم می کرد. شده بود که روزها بهش فکر کرده بودم که چه شکلی این وابستگی ، این یکی بودن رو ادامه اش بدم، محکم ترش کنم. اون روزها رو خیلی دوست دارم ، اشتیاقی که داشتم ، انگیزه ای که درم ایجاد می کرد. نمی دونم چی داشت ، یا حتی چی نداشت که سبب شد کارهایی انجام بدم که تا قبل از اون فکر کردن بهش هم برام خنده دار بود. اما به راحتی از عهده اش بر اومدم. یه جورایی که خودمم تو کفش می موندم. خیلی ازش ممنونم. در عرض این یه سال در 111 لحظه خوشی و ناراحتیم باهام بوده ، گریه هامو شنیده ، خنده هامو به چشم دیده. در خاطرات ، دل مشغولی هام، غر غر هام، جو گیر شدگی هام. یه وقتایی هم دروازه ای برای یافتن دوستان جدید برام می شد.آن قدر قشنگ باهام راه میومد که بعضی وقتا حضورش رو فراموش می کردم. شاید یه وقتایی ، یه روزایی تصمیم داشتم که ترکش کنم ، از زندگیم بذارمش کنار ( مثله خیلی ها که این کار رو کردند ) ولی نمی دونم که چرا نتونستم ، یا بهتر بگم نخواستم. خوشحالم که ترکش نکردم. یا حتی سراغه یکی دیگه تو مایه های خودش نرفتم.

    تولدت یک سالگیت مبارک ، عزیزم. یه عالمه ، یه همه ، یه.... .

    آرزو می کنم که همیشه ارغوان و ارغنون من بمونی.

     

    =======================================

    پا نوشت:

  1. از اونایی که بهم کمک کردند که پیداش کنم ، درستش کنم ، زیرو روش کنم و... خیلی خیلی ممنون. ( الهه که بهم معرفیش کرد، میلاد که تو کارهای مهندسیش کمکم کرد ، همین طور داداشم که تو طراحی هاش باهام بود، مهرناز که تو نوشتنه مطالبش یاریم کرد و عارفه و میلاد که هی ایراد می گرفتند ازم، شهاب که برام یه وقتایی شعر می ذاشت (الان گذاشته کنار) ، امیر حسین که خیلی از نوشته هامو دوس نداشت ولی بازم می خوندشون و خیلی های دیگه که یادم نمیاد).
  2. یاد بچه هایی که قبلنا تو وبلاگم نظر می ذاشتند و اونایی که گاها یه سری به من می زنند ، رضا ، دارن ، سجاد ، زرایر ، ایده ، خسرو ؛ سعید ، موج ، پارسا، دارسی ، اینونتر ، مسلم ، افشین ، ایمان ، سپید ، ادوارد ، لوسیفر ، سروش ، زهره و... .
  3. مرسی از دانیال عزیز که یادش بود و چند روز پیش سالگردشو بهم تبریک گفت.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 9:31  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام


 

می خوام سالاد درست کنم ، سالاده چیه الویه... اوه اوه ببخشید اشتباه شد. قرار بید امروز یه دستور غذایی بهتون آموزش بدم که تا به حال تو عمرتون نخوردید و یک بار امتحان کردنش مجانیه(فقط بار اول جواب میده و مجانی از آب در میاد).البته با سالاد میتونید بخورید ها. هر سالادی که بخواین مثلا آلفردینو ، اسپراگوس ، ایتالیایی ، سزار و... .

خب از هر چه بگذریم ، سخن دوست خوش تر است ، همون منظورم سخن مواد اولیه بید:

روز : یک عدد. تعطیل باشه بهتره ، حالا اگه نشد و پیدا نکردید ، نصفشم کار رو راه می ندازه.

دوست : یک عدد. خواهشا نرید دنباله اون معمولی هاش ها. حتما صمیمی ، با مرام و دوست جون باشه. در غیر این صورت کلا بی خیال این غذا بشید ، بهتره.

شرط : یک عدد. حالا هر مدل یا رنگی باشه فرق نفکوله. مهم اینکه شرط باشه. ایرانی و خارجیش توفیری نداره (البته برای حفظ نام وطن ، ترجیحا ایرانی بخر ، ایرانی). فقط یه نکته اساسی که هست اینکه جوری بسته بشه که حتما به نفع شما تموم بشه.(نکته کنکوریه ، عزیزان ، کاملا به خاطر بسپرند این رو).

لباس : یک دست . خواهشا نرید تریپ اسپورت بزنید ها ، شیک و پیک باشید و فکر کنید دارید میرید عروسی ، یا چه می دونم یه قراره کاری مهم. حتی شده برای اینکه همه چی تموم باشه ، یه سری به آرایشگاه بزنید و مو و صورتتون رو یه صفایی بدید. (اگه آرایشگاهتون وقتم نداد ، به اصرار بگیرید ، حتی شده ساعت 10 شب ، روز قبلش. حالا اگر تا ساعت 11 و 40 هم تو آرایشگاه کارتون طول کشید ، اصلا و ابدا مسأله ای نیست)

رستوران : یک عدد. البته همون طور که مستحضر هستید ، انواع رستوران موجود هست ، ولی برای این دستور غذایی ، تنها و تنها یک نوع رستوران کارساز بید. که این نوع رستوران دو شرط اساسی داره ، یکی اینکه گردون بید ، دو اینکه برج سفید بید.

حالا طرز تهیه:

کلیه مواد فوق رو با هم قاطی و پاتی می کنید.( از همزن هم برای سرعت بخشیدن به کار می تونید استفاده کنید). بعدش میذارید خوب جا بیوفته. حالا بستگی داره. مثلا من خودم یه ساعت رو ترجیح می دم که تلپ بشم تو رستوارنه.

برای دسر هم می تونید یه وقتی رو برای رفتن انتخاب کنید که تولدتون باشه و دوست مربوطه براتون یه کادو خوشگل و اینام بیاره که دیگه نور علی نور  بشه براتون.

امیدوارم از غذای امروز، کمالِ لذت رو برده باشید و دوست مربوطه رو حسابی حسابی پیاده کرده باشید. در ضمن بگم که این غذا 100 در صد تضمین شده است. بنده خودم امتحانش کردم. عالی جواب داده.

حالا برای اینکه بهتر غذا آشنا بشید ، عکسشم میذارم که دیگه حالی به هولی .

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 12:2  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام


 

    با توجه به اینکه دیروز تولد این جانب محسوب می شد ، به این نتیجه رسیدم که یه آپ در مورد رویدادهایی که دیروز برام رخ داد ، انجام بدم.(البته همش ماله دیروز نیست ، یه چیزاییش ماله دو روز پیش بید ).

  1. شب تولدم یکی از دوستای عزیزم که همیشه فال حافظ برام می گیره ، برام فال گرفت ، این شعره در اومد:

    بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند

    که به بالای چمان از بن و بیخم برکند

    حاجت مطرب و می نیست تو برقع بگشا

    که به رقص آوردم آتش رویت چو سپند

    هیچ رویی نشود آینه حجله بخت

    مگر آن روی که مالند در آن سم سمند

    گفتم اسرار غمت هر چه بود گو می‌باش

    صبر از این بیش ندارم چه کنم تا کی و چند

    مکش آن آهوی مشکین مرا ای صیاد

    شرم از آن چشم سیه دار و مبندش به کمند

    من خاکی که از این در نتوانم برخاست

    از کجا بوسه زنم بر لب آن قصر بلند

    باز مستان دل از آن گیسوی مشکین حافظ

    زان که دیوانه همان به که بود اندر بند

    هر کار کردم نفهمیدم تفسیرش چیه.حالا هر کس میدونه ، یه کمکی بکنه ممنون میشم.

  2. بعد همین دوست عزیز برام یه گروه سرودم ترتیب داده بود. کلی حال کردم. گروه سرودشم اعضاش تپل کپل و اقا گرگه بودند که برام یه توپ دارم قلقلیه ورژنه جدیدشو خوندند.اخرشم یه فیلم ترسناک برام پخش کردند.
  3. صبح تولدم مهرنوش جونم ، زنگ زد ، بهم تبریک گفت.مرسی گلم.
  4. صبح تولدم که رفتم شرکت ، سیستممو که روشن کردم ، حدودای ساعت 9 بود که یهو دیدم وبلاگ سمیه آپ شده. شصتم خبر دار شد که یه خبرایی .زودی بازش کردم . که دیدم بله چه خبره ، برام تولد گرفتند و یه عالمه کادو میخواستند بخرند که پولشون نرسیده و یه کیک گوسپندی(گوسفند نه ها گوسپند) برام خریدند. آهنگشون که معرکه بود ، کلی حال کردم.
  5. بعد یه خورده بعدش دوس جونم آن شد و برام تو سایت تولد گرفته بود.کیک اونم عالی بود و اهنگش که دیگه نگو.
  6. داداش جونم هم برام تولد گرفته بود تو وبلاگش.
  7. آقا میلاد هم  افتخار دادند ، وبلاگشون رو برام اپ کردند.دستش درد نکنه.
  8. بقیه دوستام من جمله زهرای عزیز ، مسعود ، آندر ، المیرا ، رضا ، دانیال ، نوید ، سعید ( با اون سیر ترشیش)، شهاب ، خسرو و یه بشری که 5 روز قبلتر تبریک گفت ( چون الزایمر دارند ایشون از نوع حاد) از طریق سایت یا مسنجر یا اس ام اسی بهم تبریک گفتند. خیلی ممنون واقعا.
  9. البته تو شرکت کسی یادش نبود تولدمه ، خودم اخر وقت یادشون انداختم.احتمالا شنبه برام تولد میگیرند.
  10. شب هم که رسیدم خونه .خواهر کوچیکه از همه زودتر یادش بود تبریک گفت.بعد دیگه به ترتیب تبریک گفتند. عمه و خاله ام هم زنگیدند.
  11. همون دوست مزدوجم هم که معرف حضور است،  شب زنگ زد و تبریک گفت و یه ساعتی هم با هم تلفنی حرف زدیم.

    داشتم همین طور که با این دوستم صحبت می کردم به این فکر می کردم که ای هوار چه همه سنم رفت بالا. بعد تو این یه سال از تولد پارسالم تا حالا  ، چه اتفاقایی که برام نیوفتاده. یکیش و از مهمتریناش ، آشنایی من با دنیای نت به این سبک و سیاق بوده که تو همین دنیام یه عالمه دوستای خیلی خوب یافتم ( ملاحظه که می کنید خودتون) که دمه همشون گرم.  یکی دیگه اینکه رفتم سرکار( حالا بگذریم که خیلی باب میلم نیس، ولی در هر حال یه تحولی بید) و بهترین دوستم ، نامزد کرد.

    و یه تصمیم مهم گرفتم برای زندگیم که سعی دارم عملیش کنم.

    وقتی ما بین همین تبریک گفتنای دوستام ، با یکیشون داشتم می حرفیدم ، یهو یادم افتاد که 26 سالم شده ، بعد میدونید اون دوست عزیز بهم چی گفت؟

    گفت :

  •  تازه اول زندگیتونه
  • تازه میخواین یه عالمه تجربه های نو بکنین
  • یه عالمه چیزایی که ندیدین ببینین
  • یه عالم غم ها و خوشی ها رو پشت سر بزارین
  • تازه یواش یواش میخواین زیبایی و ها زشتی های دنیا رو ببینین
  • شاید تا این روزا
  • تو یه عالم دیگه بودین
  •  عالمی که همه چیز به گونه ی ایده ال بودن
  • حالا عالم واقعی رو یواش یواش می بینین
  •  تازه میخواین خالق باشین
  • خالق یه عالم لحظه های خوب
  • تازه میخواین در کنار بقیه باشین
  • بقیه رو احساس کنین و ازشون انتظار داشته باشین که احساستون کنن
  • میدونین چیه
  • زندگی هیچ وقت به اون معنا تموم نمی شه
  • شاید پیری یه طورایی ترسناک باشه
  • ولی همون قدری میتونه قشنگ باشه که جوونی بوده
  • شاید من که الان جوونم حسرت روزای بچگی رو میخورم
  • پیر هم بشم حسرت جوونی رو میخورم...
  • و مطمئنم اگه بعد از پیری هم وجود داشت
  • حسرت پیری رو هم میخوردم

     

    مرسی دوست جونام 

     

     

     

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 14:37  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام


خب به میمنت و مبارکی ، امروز یک موجود ، به معنای واقعی زنده شده است.

تولدش مبارک.

فقط یه نکته ای که هست اینکه اگه مامانش می دونست که قراره چنین موجودی رو احیا کنه  ، کلا پشیمون می شد.

فعلا این کیک رو علی الحساب داشته باش ، پسر جان ، بعدا وقتی شیرینی تولدتو گرفتیم ، کادو ها تقدیم می گردد.

 

جدای از شوخی ، انشالله که همیشه سالم و سر زنده باشی و ۱۲۰۰ ساله بشی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 21:40  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام


با عرض سلام خدمت شما ببینندگان عزیز(شنونده که نیستید)، آخرین اخبار را به سمع و نظرتان می رسانم:

- پس از یک ماه دوری و فراق از خانه ، مادر و پدر ، ارغوان خانم ، دیشب ساعت ۳ صبح به زادگاهشان برگشتند ، که طبق گزارش خبرنگار ما ، پروازشان اصلا تأخیر نداشته و به موقع رسیدند. همچنین گزارش شده است که ساکها و چمدانهایشان نیز صحیح و سالم می باشد و در این لحظه که این خبر را می شنوید( می بینید) کلیه ساکها باز شده است و دخل سوغاتی ها آورده شده است.(جاتون خالی سوغاتی بارون شدیم رفت)

- به میمنت و مبارکی امروز تولد یکی از دوستان عزیز ارغوان خانم هست که جا داره تبریکات ویژه ام از همین جا را برای این جناب محترم و عزیز ، ارسال نمایم. در همین رابطه ارغوان خانم پیامی داده اند که در پایین مشاهده می کنید:

" عزیزم تولدت مبارک ، امیدوارم که هر جا که هستی و خواهی بود موفق و سرزنده باشی. ببیخشید دیگه امکانات کمه و نمیشه کادو و اینا تقدیمت کرد( البته از اون طرفم خودت نمیتونی مهمون کنی، این به اون در)"

کیکی که مشاهده می کنید رو هم ارغوان خانم فرستادند ، مبارکش باشه:

- همین الان به اطلاع بنده رساندند که ای دل غافل ، فردا تولد داداش جون ارغوان خانم هست که  معرف حضور تمامی بینندگان هست. ایشون شخصی نیست ، به جز امیر حسین عزیز ملقب به امره.

امیر حسین جان تولدت هزاران بار مبارک.

ارغوان خانم پیام تبریکت را به همراه کادوت میفرسته انشالله. فعلا علی الحساب این کیکه رو داشته باش:

در همین جا ، وقت ما به پایان می رسد. از اینکه این شبکه را انتخاب کرده اید ، بسیار متشکریم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 19:21  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام


عید است.مبارکمان باد.

 

 

اینم اولین برف زمستانی در تهران.

==========

پانوشت:

یه نکته ای اینکه ، گاها ترجیح میدم ، همین طوری یه مدتی آپ نکنم.برای همین اگر یه چند روزی آپ نشد، بدونید این اتفاق دائمی نیست و به موقعش آپ میشه. مرسی ازتون که به فکرم هستید و میان اینجا نظر میدید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 9:13  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 13:45  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام


خب برید کنار.ااااا برو کنار بچه ، جلوی دست و پا نباش.

امروز تولده داداشمه.همون که راهه دوره.

تولد تولد تولدش مبارک........( از اون شعرای مدل عارفه هم میتونید بخونید)

 

حیف که از راه دور و از طریق نت کاری بیشتر از این از دستم برنمیاد.

براش یه عالمه آرزوهای بزرگ و قشنگ ، آرزو می کنم و امیدوارم هر جا که هست و خواهد بود ، همیشه بتونه به هدفاش برسه انشالله و موفق باشه.

داداش جونم خیلی خیلی دوست دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 21:19  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام


در تاریخ دوشنبه مورخ ۱۸ آذر ماه ۱۳۸۷ در ساعت ۸ و ۴۵ دقیقه صبح، عضوی جدید به خانواده اضافه شد.

پسری که در بالا مشاهده میکنید ، پسرخاله بنده بیدند.یعنی با ورود ایشون تعداد پسرهای فامیل مادریم به ۹ تا ( در برابر ۶ تا دختر) رسید. ( بعد هی میان میگن تعداد پسرها کمه و شوهر برای دخترا نیست!!! پس اینا چیند؟؟؟؟)

ماشالله تپل و مپل ، بسی بچه نازی بید.خودتون که دارید مشاهده میکنید.(ماشالله گفتید؟؟)

اسمشم اگه میخواین بدونید ، فعلا تا این لحظه که دارم این مطلب رو می نویسم ، محمد متین هست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 8:24  توسط ارغوان 
دسته بندي : یاد واره هام