- وقتی از دست کسی ناراحت می شم، نمی تونم تو لحظه حرفی بزنم. قیافه ام ممکن-ه داد بزنه که ناراحتم ، حتی ممکن-ه گریه ام بگیره. ولی صحبت کردن ، نه! یعنی حداقل باید یه چند ساعتی از اون قضیه بگذره تا بتونم یه تجزیه و تحلیل هایی تو ذهنم بکنم و بعد کم کم آروم بشم و اونوقت یه سخنرانی ای چیزی تو ذهنم تدارک ببینم ، که هر وقت دوباره فرد مورد نظر رو دیدم به روش بیارم که فلان کار یا فلان حرکت یا فلان حرفش باعث دلخوریم شده. البته بماند که بیشتر اوقات ، اون چیزی که آخر سر رو در روی طرف می گم با بسیار با سخنرانی از پیش آماده شد ام ، فرق می کنه :دی
- همیشه وقتی یه نفر جلو می آد و باهام از در دوستی وارد می شه و دوست داره که با هام رابطه برقرار کنه، با آغوش باز پذیراش می شم. این آغوش گاهاً انقدر باز-ه که حتی اگر از طرف مقابل خوشمم نیاد، یا اون رابطه به نظرم درست نباشه ، یا مفید نباشه ( نه از نظر مادی ها، از نظر معنوی) ، یا حتی سبب بشه که تنها به خاطر دلخوشی طرف مقابلم یه سری حرفا رو بزنم ، چیزی به روی خودم نمیارم و همون طور مثل قبل با طرف ادامه می دم. تا جایی که دیگه کار به جاهای باریک برسه یا به این نتیجه برسم که نه تنها اون رابطه مفید نیست ، بلکه داره ازم سواستفاده هم می شه. اون جاست که کم کم کمر به قطع رابطه می بندم. خب مشکل این جاست که با این که تو ایجاد یه رابطه بسیار مهارت دارم تو قطعش اصلاً هیچی حالیم نیست. یه مشکل و مسأله اصلیم این که نمی تونم رک و راست برگردم به طرف بگم، فلانی ازت خوشم نمیاد، یا فلانی من دیگه نمی تونم باهات دوس باشم. در واقع همیشه در بیان احساسات واقعیم نسبت به فرد مقابل ، دچار مشکل هستم.
پی نوشت : اینا رو برای یه دوستی نوشتم که چندین پیام برام گذاشته بود و برخی توضیحات ازم می خواست. آدرس ایمیلشو نداشتم که براش خصوصی کنم. البته بدم هم نیومد که اینا رو تو وبلاگم منتشر کنم. باشد که جواب سؤالات و ابهامات ذهنیشو در مورد من ، داده باشم.
دسته بندي : دل مشغولی هام











گفته که من با اجازش گذاشتم تو وبلاگم. یه جورایی دغدغه خودمم هست.
