تبليغاتX
ارغوان و ارغنون

- وقتی از دست کسی ناراحت می شم، نمی تونم تو لحظه حرفی بزنم. قیافه ام ممکن-ه داد بزنه که ناراحتم ، حتی ممکن-ه گریه ام بگیره. ولی صحبت کردن ، نه! یعنی حداقل باید یه چند ساعتی از اون قضیه بگذره تا بتونم یه تجزیه و تحلیل هایی تو ذهنم بکنم و بعد کم کم آروم بشم و اونوقت یه سخنرانی ای چیزی تو ذهنم تدارک ببینم ، که هر وقت دوباره فرد مورد نظر رو دیدم به روش بیارم که فلان کار یا فلان حرکت یا فلان حرفش باعث دلخوریم شده. البته بماند که بیشتر اوقات ، اون چیزی که آخر سر رو در روی طرف می گم با بسیار با سخنرانی از پیش آماده شد ام ، فرق می کنه :دی

- همیشه وقتی یه نفر جلو می آد و باهام از در دوستی وارد می شه و دوست داره که با هام رابطه برقرار کنه، با آغوش باز پذیراش می شم. این آغوش گاهاً انقدر باز-ه که حتی اگر از طرف مقابل خوشمم نیاد، یا اون رابطه به نظرم درست نباشه ، یا مفید نباشه ( نه از نظر مادی ها، از نظر معنوی) ، یا حتی سبب بشه که تنها به خاطر دلخوشی طرف مقابلم یه سری حرفا رو بزنم ، چیزی به روی خودم نمیارم و همون طور مثل قبل با طرف ادامه می دم. تا جایی که دیگه کار به جاهای باریک برسه یا به این نتیجه برسم که نه تنها اون رابطه مفید نیست ، بلکه داره ازم سواستفاده هم می شه. اون جاست که کم کم کمر به قطع رابطه می بندم. خب مشکل این جاست که با این که تو ایجاد یه رابطه بسیار مهارت دارم تو قطعش اصلاً هیچی حالیم نیست. یه مشکل و مسأله اصلیم این که نمی تونم رک و راست برگردم به طرف بگم، فلانی ازت خوشم نمیاد، یا فلانی من دیگه نمی تونم باهات دوس باشم. در واقع همیشه در بیان احساسات واقعیم نسبت به فرد مقابل ، دچار مشکل هستم.


پی نوشت : اینا رو برای یه دوستی نوشتم که چندین پیام برام گذاشته بود و برخی توضیحات ازم می خواست. آدرس ایمیلشو نداشتم که براش خصوصی کنم. البته بدم هم نیومد که اینا رو تو وبلاگم منتشر کنم. باشد که جواب سؤالات و ابهامات ذهنیشو در مورد من ، داده باشم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 13:33  توسط ارغوان 
دسته بندي : دل مشغولی هام


 

"مرا کم ، اما همیشه دوس بدار."

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 12:15  توسط ارغوان 
دسته بندي : دل مشغولی هام


۱- حالم کاملاً خوبه، نه افسرده ام ، نه بی حوصله ، نه بی اعصاب. نه مشکل جسمی دارم نه روحی ، هیچی هیچیم نیست.

۲- مطلبم برای آپ کردن تا دلتون بخواد هم نوشته شده هم نوشته نشده موجود است.

۳- نه سرم شلوغه نه برام خواستگار پیدا شده ، نه قصد ازدواج دارم ، نه می خوام درس بخونم، نه هیچ چیز دیگه.

۴- تازه تعمیراتم به سلامتی به پایان رسیده و تنها خرده کاریش مونده. و  از همه مهمتر اون ترجمه کذایی به سرانجام رسید بالاخره.

۵- نه از دست کسی دلخورم ، نه ناراحت ، نه هیچ چیز دیگه.

میرم مرخصی فعلاً. مواظب خودتون باشید.

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 0:0  توسط ارغوان 
دسته بندي : دل مشغولی هام


 

صِرف این که در بیابان سرگردان شده ای ، دلیل نمی شود که سرزمین موعودی وجود دارد.


برگرفته از یک کتاب

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 0:0  توسط ارغوان 
دسته بندي : دل مشغولی هام


 

    یادت باشه، همشو ها. یه ذره اش رو هم یادت نره. حتی یه لحظه ، یه ثانیه. تک تک اتفاقهایی که افتاده، با تمام جنبه هاش، با تمام بالا و پایین هاش، با تمام فراز و نشیب هاش، حتی با تمام یکنواختی هاش.

     تمام حرف ها  ، با تک تک جملاتش ، کلمه هاش ، نقطه هاش ، مکث هاش ، سؤال هاش ، جواب هاش.

    تمام صدا ها ، با تک تک زیر و بم هاش ، فریادهاش ، سکوت هاش ، جیغ هاش ، گریه هاش ، حتی خنده هاش ، آشوب هاش ، خفه شدگی هاش، نشنیدن هاش .

    تمام گُم شدگی ها ، دل تنگی ها ، لرزش ها ، ترسیدن ها ، عقب کشیدن ها ، بی خوابی ها ، دَوَران ها ، دل سردی ها ، حتی دل گرمی ها ، قهر ها و آشتی ها.

    برای همیشه ، چه الآن ، چه آینده ، با تمام وجودت به خاطرش بسپار ، آن چنان که انگار بر روی تمام سلول های مغزت حک شده باشه.

    یادت نرود!

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 11:17  توسط ارغوان 
دسته بندي : دل مشغولی هام


جایی به من بدهید
دورترین دلتنگی آدمی با من است
گفته بودم
روزی باران دریا را خیس خواهد کرد
و تلخ ترین روز ماه خواهد رسید
و تلخ ترین تبخیر
آسمان را سیاه خواهد کرد
جایی به من بدهید
تمام دلتنگی آسمان با من است
گفته بودم
شبی ماه آب خواهد شد
و تمام پنجره ها غریب
و زمین تنها خواهد مرد
جایی به من بدهید
تمام تنهایی زمین با من است
گفته بودم روزی
تمام عکس هایمان را از زندگی پس می گیریم
از آسمان هواپیمایی نمی گذرد
و هیچ مسافری به جهان نمی رسد
و ما با چترهای بسته به دنیا می اییم
و با چترهای باز به خواب می رویم
جایی به من بدهید
شاید یکی از میان ما
شب کوچکی از نخستین شادمانی را به یاد آورد
شب کوچکی که زیر ماه
شب کوچکی کنار چند شعر ساده ی روشن
شب کوچکی میان تمام شب های دنیا
شبی که ابتدای کلمات بود
جایی به من بدهید
جایی برای خندیدن
جایی برای خیره شدن
شب کوچکی از تمام دنیا با من است

هیوا مسیح

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 14:44  توسط ارغوان 
دسته بندي : دل مشغولی هام


ساعت اتاقم چند روز-ه خوابیده.

اگه ساعت لحظه هامون ، شادی هامون ، غم هامون ، با هم بودن هامون ، تنهایی هامون ، خنده هامون، گریه هامون ، عصبانیت هامون ، گِله هامون ، بد اخلاقی هامون ، حرص خوردن هامون ، شک کردن هامون ، روراستی هامون ، دوستی هامون، دشمنی هامون ، نوشتن هامون ، خاطراتمون، ترس هامون ، حرف هامون ، سکوتمون بخوابه، باتریشو داریم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:14  توسط ارغوان 
دسته بندي : دل مشغولی هام


دیشب داشتم با یه دوست عزیزی صحبت می کردم. حرفمون رسید به وبلاگ و وبلاگ نویسی و این چیزا. یه سری سؤال مطرح کرد که خب تا یه جاهایی بهش جوابهای شخصیمو دادم. ولی خودم هم برام سؤال هستند ، گفتم این جا بنویسم ، شاید بشه به نتیجه ای رسید:

- اکثریت ما ها وبلاگ داریم. خب سؤال اول اینه چرا وبلاگ داریم؟

ادامه منبر در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 12:3  توسط ارغوان 
دسته بندي : دل مشغولی هام


 

رفتم که جلوشو بگیرم ، می دونستم داره میاد ، حسش می کردم. باره اولش که نبود. هزار بار اومده بود. این بار می خواستم با تمام آگاهی و توانم به استقبالش برم، تا نتونه مثل همیشه زمینم بزنه ، محصورم کنه. برای همین از دستش فرار کردم و زدم بیرون تا دلم باز بشه تا قبل از اومدنش ، بتونم در برابرش مقاومت کنم. اما دلم باز نشد که هیچ ، گرفته تر شد، رفت تو هَم. حالا انگاری  برای ورودش فرش قرمزم حتی دارم پهن می کنم ، با این که تک تک سلولام ، فریاد می زنند : نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 21:13  توسط ارغوان 
دسته بندي : دل مشغولی هام


 

لزومی نبود که حتماً رازهایم را برملا سازی یا حتی پل های پس و پیش رویم را خراب کنی.

همین که صداقتت را رو به رویم زیر سؤال بردی، کافی است ، دوستِ من!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 1:16  توسط ارغوان 
دسته بندي : دل مشغولی هام


 

فرض کنیم بیایم کلاً کلمات و اصطلاحات تشکر ، متشکرم، مرسی ، خواهش می کنم، قابل شما رو نداره ، خیلی ممنون ، ممنون ، لطف کردید ، لطف دارید واقعاً ،انشالله که جبران کنم ، خیر از جوونیت ببینی مادر، پیر شی انشالله، سرِ شما درد نکنه ، دست شما درد نکنه ، چرا زحمت کشیدید ؟ چرا ویلا ندادید؟ کنار دریا ندادید؟....، از فرهنگ لغات گفتگوهامون روزمرمون پاک کنیم ، اون وقت چی میشه؟

اون وقت دیگه کسی برای کسی کاری انجام نمیده؟ چون تا الآن هممون چشم انتظار همون تشکر خشک و خالی بودیم ؟ یعنی بدون وجود این کلمات انسانیتمون میره زیر سؤال؟ دیگه به قول رافونه بنی آدم اعضای یکدیگر و اینا نمیشن؟ جداً چقدر این تشکر ها و تعارفات رو از ته دلمون می گیم و بهش باور داریم؟ حالا این نیست که چون همه می گن ما هم وِرد زبونمونه؟ حتی با این که طرف مقابل نه این که کمکی بهمون نکرده، تازه باعث دردسرمون هم شده؟ اون ور قضیه هم هست ، طرف اون قدر کمکمون کرده که فکر می کنید همین چند تا کلمه جبرانش می کنه؟ اصلاً برای قدر دانی ترازو و میزانمون چیه؟ چه شکلی می تونید بگید فلان کار رو اگه برای فلانی انجام دادم در جواب اون کاری است که فلان وقت برام انجام داده؟؟ چقدر با هم دیگه رودربایسی و تعارف داریم؟؟ چقدر این چیزا تو فرهنگ و خونمون وجود دارند و باهامون عجین شدند؟ اگه بذاریمشون کنار چه بلایی سرمون میاد؟ بی فرهنگ می شیم؟


۱- بنده سریال متشکرم رو ندیدم هنوز. کله دی وی دی هاشم دارم ولی خب قسمت نشده.

۲- هیچ پدر کشتگی ای با تشکر و این چیزا ندارم.

۳- قرار نبود آپ کنم. دعوام کردند، مجبور شدم. منم که آخره .... .

۴- خیلی وقت بود از این مدلا ننوشته بودم.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:18  توسط ارغوان 
دسته بندي : دل مشغولی هام


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:41  توسط ارغوان 
دسته بندي : دل مشغولی هام


 

     

    پی نوشت بالاتر نوشت: اگر بعد از انتشار و مطالعه این آپ توسط خوانندگان عزیز و دوستان شفیق ، اثری از آثار من ندیدید، از هم اکنون بدورد می گویم. به همین منظور وصیت نامه1 ای تنظیم کرده ام که در ادامه مشاهده خواهید کرد.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:2  توسط ارغوان 
دسته بندي : دل مشغولی هام


برای انجام هر کاری نیاز به بهوونه است؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 21:39  توسط ارغوان 
دسته بندي : دل مشغولی هام


دلم بستنی تمشک می خواد!

دلم استیک با سس قارچ می خواد! داغ داغ باشه.

دلم ایستک با طعم انار می خواد!

دلم آناناس می خواد! کاملش.

دلم یه لیوان آب پرتقال تازه می خواد!

دلم دراز کشیدن توی ساحل آفتابی دریا رو می خواد!

دلم نقاشی کردن توی یه دشت سرسبز زیر آسمون آبی با یه تیکه های ابر این جا و اون جاش می خواد!

دلم می خواد بخوابم!

دلم می خواد آن قدر زیر بارون هایی که این چند روزه داره میاد راه برم که غش کنم!

دلم می خواد یه جایی تو یه شهر دور زندگی کنم که هیچ احد الناسی منو نشناسه و تازه بخوام خودمو بشناسم و بشناسونم!

دلم می خواد وقتی مامانم می گه منزوی شدی، یه جواب درست و حسابی براش داشته باشم!

دلم می خواد دوباره 20 ساله می شدم!

دلم می خواد سوار اسب می شدم!1

دلم می خواد - نمی خواد ، عشق رو تجربه می کردم- نمی کردم!2

دلم سادگی رو می خواد!

دلم یه کاسه پر از شاتوت می خواد!

دلم آلبالو خشکه می خواد!

دلم می خواد می رفتم بالا پشت بوم ، می شستم نه دراز می کشیدم ، همین طوری فقط ابرا رو نگاه می کردم- اگه شب بود ستاره ها رو!

دلم از اون لباسهای پفی هستند تو رمانهای کلاسیک مخصوصا اونایی که یه شاهزاده ای چیزی هم داره توش، می خواد که دکلته باشه و رنگشم ارغوانی. تازه یه عالمه گلِ ارغوان هم تو موهام بذارم بعد اون وقت تو یه دشت بی انتها باهاش بدوم!

دلم یه دسته گل رُز که این روزا زیاد سر چهارراه ها می فروشند می خواد اونم از نوع سرخِ سرخش.

دلم می خواد بوم نقاشیمو بردارم بزنم باهاش بیرون .حالا کجا؟ مهم نیست.

دلم می خواد انقدر گریه کنم که دیگه اشکی نمونه که باز سبب بشه گریه ام در بیاد!

دلم می خواد تمام خنده هامو نگه دارم، توی یه گاو صندوق از اون خفنهاش که فقط خوده خودم کلیدشو داشته باشه.

دلم می خواد خودمو تو یه سوراخ سمبه ای قایم کنم ، برای یه مدت نا محدود. بعد هیچ کس نتونه پیدام کنه.

دلم یه ماشین برای خودم می خواد!

دلم می خواد هر جور که هست دکترامو بگیرم!

دلم می خواد یه بار تجربه استقلال کامل رو لمس کنم!

دلم می خواد تا ابد بنویسم دلم می خواد!


1- اینو خودم می خواستم ولی یه جای دیگه هم دیدمش.

2- هنوز تصمیمی قطعی در این مورد نگرفتم.


نوشتن این پست چه همه طول کشید. تقریباً یه 2 ساعتی شد. علل آن نزد نویسنده محفوظ است.


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 18:32  توسط ارغوان 
دسته بندي : دل مشغولی هام


-راستی حقیقت دارد که خواهر کوچکش می خواهد با تاپوف عروسی کند؟

- بله ، می گویند که موضوع قطعی شده.

-من از پدر و مادرش تعجب می کنم. می گویند که از آن ازدواجهای عاشقانه است.

همسر سفیر گفت: ازدواج عاشقانه؟ شما مثل عهد دقیانوس فکر می کنید! امروز دیگر چه کسی صحبت از عشق می کند؟

ورونسکی گفت: چه می شود کرد؟ این رسم احمقانه کهنه هنوز منسوخ نشده است.

- بیچاره کسانی که هنوز به این حرفها پایبندند. ازدواجهای موفق که من می شناسم فقط از روی عقل و مصلحت صورت گرفته اند.

ورونسکی گفت: بله ، ولی در خیلی از این ازدواجهای موفقی که روی مصلحت صورت گرفته ، وقتی عشقی که اول به آن اعتنا نکرده اند ، سر بلند کند ، خوشخبتی بر باد می رود.

- ولی منظور از از ازدواج مصلحتی یا عاقللانه ازدواجهایی است که هر دو طرف قبلاً دیوانگی هایشان را کرده اند. این داستان عشق مثل مخملک است. مرضی است که همه باید بگیرند. وقتی گرفتی خیالت راحت است.

- پس باید روش تلقیح مصنوعی آن را پیدا کرد، مثل آبله.

 پرنسس میاخکایا گفت: من در جوانی عاشق یک دستیار شمّاس بودم. گمان نکنم این تلقیح فایده داشته باشد.1


1- آنا کارنینا، لئو تولستوی، ترجمه سروش حبیبی، صفحه 194 و 195

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 23:25  توسط ارغوان 
دسته بندي : دل مشغولی هام


به عمرتون چند بار اعتصاب کردید؟

اعتصاب غذا

اعتصاب آب

اعتصاب خبری

اعتصاب بودن

اعتصاب حرف زدن

اعتصاب گریه کردن

اعتصاب خندیدن

اعتصاب عاشق شدن

اعتصاب تنها بودن

اعتصاب افسردگی

اعتصاب نظر دادن

اعتصاب آپ کردن

اعتصاب ناراحت شدن - ناراحت کردن 1

اعتصاب نفس کشیدن

اعتصاب دیدن

اعتصاب شنیدن

اعتصاب حس کردن

اعتصاب دوست داشتن

اعتصاب زندگی کردن

اعتصاب مُردن

اعتصاب مادر بودن - پدر بودن

اعتصاب کار کردن

اعتصاب بزرگ شدن

اعتصاب خوابیدن

اعتصاب شاد کردن - شاد بودن - شاد زیستن

اعتصاب رنگ کردن

اعتصاب ارغوان بودن!


1- به علت تکراری بودن ، عوض شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 17:19  توسط ارغوان 
دسته بندي : دل مشغولی هام


You can always speak - can't speak.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 0:5  توسط ارغوان 
دسته بندي : دل مشغولی هام




هیچ دقت کردی ؟ اِ ، یک کم برو جلوتر. فرق کرده ها. حتی از یک دقیقه پیشش تا حالا. دیگه 20 ، 30 سال که سهله !


+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 13:20  توسط ارغوان 
دسته بندي : جو گیر شدگی هام


    هر زنگ دری ، هر صدای تلفنی ، از جایش می پراند. منتظر بود دیگر . به هر حال باید یک خبری از او می رسید. همه می گفتند که می رسد.دیر یا زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد. پس می رسد دیگر.

    پس کِی؟

    اگر وقتی می رسید که همه آب ها از آسیاب افتاده بودند ، چه؟

    اگر وقتی می رسید که دیگر الآن نبود ،  چه ؟

    اگر وقتی می رسید که آن قدر تغییر کرده بود که دیگر نمی شناختش، چه؟

    اصلاً همه این ها به کنار.

    چرا باید می رسید؟

    ارزش داشت که این همه سال منتظرش می شد؟

    حالا به فرض که همه می گویند باید منتظرش شد ، همه می گویند که به او نیاز دارد ، خب که چه شود؟

    اصلاً اگر هرگز نمی آمد ، چه؟

    تکلیفش چه بود؟

    قصر آرزوهایش آوار می شد؟

    ترانه زندگی اش ساکت می شد؟

    تمام در های امید و زندگی به رویش بسته می شد؟

    مگر اصلاً کلید تمام درها پیش او بود؟ نبود؟

    همین سؤال های بی پاسخ بود که در لبه انتظار نگهش داشته بود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 13:4  توسط ارغوان 
دسته بندي : دل مشغولی هام


Do you really think that the punishment has always its own efficiency?

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 13:37  توسط ارغوان 
دسته بندي : دل مشغولی هام



 ابرها می گریند
 آسمان میخواند
 آواز تند باد خشمگین را
 شب میپیچد
 از درد

 اگر می دانست
 کمین دیو دنیا را
 نمی خندید
 نمی گریست

 می ستایم زوزه ی باد را

 یادش بخیر

 کلاغی که نیمه شب قار قار می کرد

 چه شبهایی بود

 در اندیشه و رویای فردایی روشن

 غم و اندوه به جان نمی خرید

 بیم و امید نمی دانست

 و فقط پیش می تاخت

 تا به مقصد رسید

 ولی هیچ نیافت

 مقصد سرابی بزرگ بود

 سراب

 دلش تیره گشت

 به شب پناه برد

 شب را با همه ی وجود دوست داشت

 تنها یادگار

 تنها دوست

 تنها همنشین

 که تا صبح تنهایی هایش

 سختی هایش را نظاره کرده بود

 ای کاش باران بیاید

 ای کاش باد برایم بنوازد

 شاید اندوهِ دلم کمی آرام گیرد

شاید شب بداند
 که انسان
 هرچه قدر هم تنها نباشد
 بازهم همان قدر تنهاست
 شاید شب بداند


=====================

- این مطلب رو یه شخصه بسیار عزیز گفته که من با اجازش گذاشتم تو وبلاگم. یه جورایی دغدغه خودمم هست.

- دقیقاً روز قبل از سال تحویل اساسی مریض شدم. هنوزم یه جورایی آثارش مونده. دیدی می گن مثلاً طرف هنوز رو نیومده. منم همینم.

- به احتمال بسیار زیاد ، که از زیاد به نظرم گذشته ، دیگه اون شرکت قبلی نمی رم. یعنی خودم گفتم که دیگه نمیام. انشالله می گردم یه کار دیگه میابم. البته کلی کار متفرقه و نصفه مونده دارم که بخوام انجام بدم. ولی خوب یه شرایطی لازمه که انشالله اونام حاصل می شن.

- دیدید برف رو؟!

- حالا حالا ها خیال آپ کردن نداشتم ، ولی یهو آپ کردم. دلم تنگ شده بود شاید یه جورایی، نمی دونم.


رسیدن به آرزوهای رنگین کمانیتون رو تو سال جدید ، آرزومندم.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 12:55  توسط ارغوان 
دسته بندي : دل مشغولی هام


    اصلاً چنین حقی داشت؟؟ به فرض محال هم که داشت ، چه مرجع قانونی و حقوقی ای این حق رو بهش داده بود؟

    اصلاً باید این گونه می بود؟ اگر این گونه نبود، پس چه شکلی می خواست باشد؟

    اصلاً چقدر باید می بود؟ اصلاً باید می بود؟

    اصلاً منطقش چقدر راست می گفت؟ احساسش چی؟ حال گیرم که احساسش می چربید، خب قرار بود چه شود؟

    مگر نه این که بار اولش بود. تا به حال تجربه اش کرده بود؟

    اصلاً باید خودش را جدا می کرد؟ یا جدا افتاده بود؟ اصلاً جدایی راه حل بود؟ اصلاً جدایی از چه؟

    خوشحال بود؟ چرا نباشد. پس چرا ناراحت هم بود؟ اصلاً حق داشت که ناراحت هم باشد؟

    اصلاً چقدر حق داشت که درگیر شود؟ اصلاً باید درگیر می شد؟ لزومی به این کار بود؟ است؟

    چقدر دوست داشت؟ چقدر دوست داشتنی بود؟

    تحمل چی؟ صبر داشت؟ چقدر باید مشقت می کشید، صبر می کرد؟ اصلاً مشقتی هم مگر در کار بود؟

    خودش می خواست؟ نمی خواست؟ اصلاً خواستن این جا مطرح بود؟ است؟

    گریه؟ خنده؟ حتی لبخند؟ چرا گریه ، در میانِ قهقهه ها ، برنده همیشگی این بازی بود؟

    اصلاً برایش مهم بود؟ ارجح کدام بود؟ اصلاً ارجحیت معنا داشت؟

    مسخره؟شاید هم.

    چرا ولش نمی کرد؟چه چیز از جانش می خواست؟ راه دیگری وجود داشت؟دارد؟

    بیخیالی؟؟ توانش را داشت؟ که چه شود؟

    حالش از خودش به هم می خورد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    بس است :|

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 20:3  توسط ارغوان 
دسته بندي : دل مشغولی هام


حسودیم میشه ، خیلی هم حسودیم میشه. آخه نگاه کن ، با چهار تا شکلک و ادا و اطوار چنان قهقهه ای سر می ده که دله آدم رو می بره، آدم براش ضعف می کنه. از یه طرف دیگه هم تنها به خاطر گشنگی چنان گریه ای می کنه که آدم حسابی دلش براش کباب میشه. چهار تا چیز بیشتر دنیاشو تشکیل نمیده. مثلا تازه دستشو پیدا کرده ، چنان مِکی به دستش می زنه که انگار از این لذیذ تر و هیجان انگیز تر تو دنیا برای مکیدن وجود نداره . انقدر سر این قضیه ذوق می کنه که لبخند رو لبای همه میاره. کاش میشد که دوباره به اون دوران برگردمو از نگاه کودکی به این دنیا نگاه کنم. 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 20:24  توسط ارغوان 
دسته بندي : دل مشغولی هام


  • I am supposed to be deeply sad, even I cried, but... .
  • Damn, I like it.
  • Changing the whole thing.
  • A new philosophy.
  • I need his/her helps, although... .
  • One step back? or more?
  • Isolation?!?
  • The invisible hands of God.

 

=====================

 - Muttering is always free here.

 - Don't looking forward to confirming your comments.

 - Please Don't forget me in your praying

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 9:48  توسط ارغوان 
دسته بندي : دل مشغولی هام


SULK!?

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 19:7  توسط ارغوان 
دسته بندي : دل مشغولی هام


هزینه فرصتهای از دست رفته یتان را چگونه محاسبه می کنید؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 21:47  توسط ارغوان 
دسته بندي : دل مشغولی هام


 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 21:30  توسط ارغوان 
دسته بندي : دل مشغولی هام


یک ستاره مونده تا روز

.

.

.

یک قدم مونده به رویا

.

.

.

یک ترانه مونده تا یار

.

.

.

یک سفر مونده به دیروز

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 14:43  توسط ارغوان 
دسته بندي : دل مشغولی هام


یکی برگشت بهم گفت ، بیکاری به این مسایل فکر می کنی؟؟ شما ها حالتون خوب نیست.

منظورش موضوعهایی مثل فکر ، حرف ، سکوت و.... بود.

واقعا بیکاریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 8:14  توسط ارغوان 
دسته بندي : دل مشغولی هام